این مطلب برای نشریۀ اعتصام نگاشته شد.
وقتی شادی دست به دست میشود
تأملی پیرامون وجه رمانتیکِ تماس بین دارا و ندار
پس من آن زمان شادتر بودم. یا آن کس، من بودم؟ یا من اکنون منام؟
اولیس (جیمز جویس)
پیامکها میگویند که مقدار کل شادی در دنیا ثابت است؛ فقط از دلی به دل دیگر منتقل میشود. این جمله، فارغ از برداشتهای طنزآلود یا طعنهآمیزش، به زعم عامّه بر یک موقعیت خاص میتواند به درستی صدق کند: بر تجربۀ ناگزیر تماس بین دارا و ندار.
دو واقعیت بدیهی، یکی شکاف ثروت در جامعه و دیگری ضرورت ارتباط میان آحاد جامعه، علّت بروز این تجربه است. البته کیفیت چنین تجربهای برای طرفین آن همیشه یکسان نیست: افراد در موقعیتهای مختلف توصیفهای متفاوتی از این تجربه مطرح میکنند، چرا که این تجربه میتواند دلنشین باشد یا آزارنده یا جایی در میانۀ این دو، و البته میتواند برای یکی دلنشین باشد و برای دیگری آزارنده.
به هر روی، تعریف و تبیین این تجربه، یعنی طیفی که دو سر آن را دلنشین و آزارنده نامگذاری کردم، دشوار است چون این مقوله چندبُعدی است، بسیاری یا تمام ابعاد آن متغیرهایی ذهنیاند که توصیف هر کدامشان با بحث و جنجالهای زیادی در حوزههای مرتبط علوم انسانی (بسته به رویکرد هر حوزه به آن بُعد) همراه بوده و هست، و برخی از این ابعاد را نمیتوان در نمودارهای تکمحوری (از خوب به بد، یا کم به زیاد) ترسیم کرد. بدین ترتیب، علیرغم توصیفهای سادهای که افراد در عمل از چنین تجربهای ارائه میدهند، در حوزۀ نظری ترکیب این ابعاد در قالب یک مقولۀ واحد مشکلات روشیِ متعددی به دنبال دارد.
با این حال راه برای فهم بهتر کیفیت این تجربه بسته نیست. بدین منظور، در نگاهی گذرا میتوان گزینههای مختلفی را در مجموعۀ ابعاد این مقوله گنجاند و تأثیر این تجربه بر هر گزینه را عمیقتر کاوید، از جمله: عزتنفس، تصویر از خود، رتبهبندی خود، اطمینان، اراده، تحسینِ خود، اضطراب، استرس، فهم از خود، و شادی.
تأثیر تجربۀ «تماس بین دارا و ندار» بر هر یک از این ابعاد، از جمله شادی، تابع دامنهای از متغیرهای اصلی (میزان شکاف و نوع ارتباط میان طرفین تجربه) و متغیرهای مداخلهگر (از جمله پیشینههای طرفین) است. نظر به مسئلۀ شادی، این عوامل میتواند موجب تغییر در سطح شادی هر یک از طرفین در اثر این تجربه شود. ممکن است هر دو ناشادتر شوند، هر دو شادتر شوند، دارا ناشادتر و ندار شادتر شود یا دارا شادتر و ندار ناشادتر شود.
اگر به حافظۀ خود قدری فشار بیاوریم و تجربههای شخصی یا آنچه در اجتماع شاهد یا مستمعاش بودهایم را مرور نماییم، نمونههای زیادی از هر یک از چهار پیامد فوق را به خاطر میآوریم؛ هرچند به زعم و نگرش عامه، آخرین پیامد (یعنی افزایش شادی دارا و کاهش شادی ندار) بیشترین تناوب وقوع را در چنین تجربههایی دارد.
در این میان میتوان به عاملی اشاره کرد که نه تنها بر کیفیت تجربهشدۀ این مواجهه اثر میگذارد، بلکه بر پیشزمینۀ ذهنی و روانی افراد در زمان ورود به تجربه یا مشاهدۀ آن، نوع روایتشان از ماجرا، تناوب یادآوری پیامدهای مختلف آن، و جایگاهی که این تجربه در دستورکار بحثهای عرصۀ عمومی جامعه اشغال میکند، تأثیرگذار است. این عامل، رویکرد رمانتیک به این تجربه است.
گویا ایرانیجماعت، به تبع ذائقۀ تاریخیاش، تصویری رمانتیک از این تجربه میآفریند، حداقل رمانتیکتر از آنچه در صحنه رُخدادنی است. این رمانتیسیسم البته در دل تعبیر دارا و ندار (یا تعبیرهای دوگانۀ مشابه آن مانند فقیر و غنی، یا پولدار و بیپول) هم خودنمایی میکند، چرا که دارایی یک طیف است و صحبت کردن از «کمتر دارا» و «بیشتر دارا» البته به واقع نزدیکتر است. بر همین بنیان، گلایۀ دائمی از این رُخداد نیز در ذات خود رمانتیک است، نه تنها بواسطۀ نادیده گرفتن نمونههایی که در آنها اصطکاکی میان دو قشر پدید نمیآید، بلکه همچنین به علت یک مسامحۀ اخلاقی در جانب «ندارِ» قصه: هر «ندار» که بهحق یا ناحق شکوه از چنین تجربهای سر میدهد، روزی روزگاری در گوشهکناری همین نزدیکی، تجربهای کمابیش مشابه را بر فردی «ندارتر» تحمیل کرده است.
چنین مواجههای، خاصّه در نمونههای دردآورش، بیش از آنکه محصول تعامل عینیِ دو انسان در بستر رُخدادی واقعی باشد، ساخته و پرداختۀ کشکمشهای شناختی-روانیِ ذهن دو کنشگر است. دو فرد درگیر در مواجهه، خواه در تأملات فردیشان یا در داستانسُراییهای مرسوم برای همتایان یا در گزارش دادن برای محقق، هر یک روایت خاص و شخصی خود را از آن تجربه بازگو میکند. این روایت همیشه محدود به بازگویی جزئیات حادثه نیست، بلکه تفسیر هر کنشگر از ماجراست. این تفسیر آغشته به یا حتی مملوّ از برداشتهای ذهنی و فردی است که خاستگاهاش را تا بسیاری پیشزمینهها میتوان دنبال کرد: خُلقوخوی شخص در لحظۀ مواجهه؛ فهم انباشتۀ او از هزارتویی از واقعهها و ایدههای مختلف؛ و مسائل دیگری از این دست. طرفین برای تسهیل تفسیر خود از این تجربه، گاه ایدئولوژیهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی خود (مثلاً در باب مسئلۀ فقر و غنا) را نیز به میدان میآورند. بدین ترتیب روایتهای دو سوی مواجهه گاه آنقدر با یکدیگر یا با شواهد عینی صحنۀ مواجهه فاصله دارند که میتوان تردید کرد آیا واقعاً این روایتها هر دو از یک ماجرای واقعیاند؟
و گاه پیش میآید که رویکرد رمانتیک به این تجربه، یکطرفه است، یعنی فقط یکی از طرفین با یاریِ بخش اعظم زرادخانۀ ذهنیاتاش درگیرِ تفسیر و روایت ماجرا میشود. نگارنده مطالعهای کمّی و تطبیقی درباب میزان وقوع این پدیده (رویکرد رمانتیک یکطرفه) ندیده است و به سختی میتوان مدعی شد که تناوب وقوع آن نزد طرف «دارا» بیشتر است یا نزد طرف «ندار.» با این حال، نفس وقوع چنین پدیدهای، شاهدی دیگر بر رویکرد رمانتیک فوقالذکر است.
وجه رمانتیک این تجربه زمانی نمود بارزتری مییابد که یکی از طرفین یا هر دوی آنها بنا به ضرورتی، جلوهای نمایشی (دراماتیک) به این تجربۀ ارتباطی میدهند. بگذارید از تجربهای بگویم که شما نیز احتمالاً بارها مشابههایش را دیدهاید: در نزدیکی درب خروجی یک شیرینیفروشی لوکس در شهرک غرب، پسرکان و دخترکان دستفروشی میایستند که دستمال کاغذی، جوراب و چیزهایی از این قبیل میفروشند. میدانم که در برخی از آنها، فقری که از ظاهر و خصوصاً رفتارشان میبارد شاید چندان متناسب با واقعیت اقتصادی زندگیشان نیست. در سوی دیگر، خانم یا آقایی خوشپوش، خندان با جعبههای شیرینی از فروشگاه خارج میشود و تماس برقرار میشود. برای برونداد این تماس میتوان گزینههای مختلفی متصور بود: خوشپوش بی آنکه نیازی به اقلام دستفروش داشته باشد، از سر ترحم چیزی از او میخرد؛ یا شیرینی به او تعارف میکند؛ یا پولی از سر بیمیلی میدهد و میرود؛ یا بیاعتنایی میکند و رد میشود؛ یا برخوردی نامهربان با او میکند؛ یا نگاهی معنادار میان دو طرف ردوبدل میشود.
در برخی حالات این مثال، میتوان دست به دست شدن شادی را دید. شاید دارا از اینکه امکان بهرهمندی از امکانات بیشتری را دارد شادتر شود، و طرف دیگر در حسرت و سرخوردگیِ نداریاش ناشاد گردد.
اگر فرصت و امکانش باشد، میتوان به سراغ خوشپوش و دستفروش رفت و روایتشان از ماجرا را شنید. هر کدام از این کنشگران در توصیف آن تجربه، سعی در توجیه عملکردشان دارند. شاید دستفروش، تولد در خانوادهای فقیر را نقطۀ آغازین روایتاش کند و از سختیهای زندگی بگوید تا لحظهای که به این تماس منجر شده است. شاید حتی خوشپوشِ امروزی نیز کودکی فقیرانهای گذرانده باشد و برای توجیه بیاعتناییاش به تجربۀ زیستهاش اشارهای داشته باشد و آنکه ترحم به دستفروش آیندهای ناگوار برای او رقم خواهد زد. به هر روی، هر دو روایت در زمرۀ یک تعریف ابتدایی از درام قرار میگیرند: کشاکش اخلاقی برای درست کردن وضعیتی نادرست یا برای درست نگه داشتن وضعیتی که امکان دارد رو به نادرستی بگذارد.
کمتر کسی است که به اختیار خود، شادیاش را به بهای ناشادی دیگران خریداری کند. اما وقتی «دست به دست شدنِ شادی» ضرورت داشته باشد، طرف بهرهمند سعی در توجیه استحقاق خود دارد. دیگری سعی میکند تقصیر این «خسران» را از دوش خود بردارد، شاید حتی به تعبیر جیمز جویس در نسبت خود و شادی تردید کند. صحنه برهم میخورد، دو طرف از محل تماس خارج میشوند و به دنبال ادامۀ زندگی خود میروند، اما این بازی (که همچنان بر مبادلۀ شادی نقطۀ تماس اثرگذار است) در ذهن ایشان جولان میدهد. به هر روی، وجدان ناآرام را باید رام کرد.
برخورد طرفین با این تجربه، خصوصاً آنچه پس از اصل ماجرا در ذهن و روان ایشان رُخ میدهد، شایان توجه دقیقتر است. از یک سو، تأثیر روانی و احساسی این تجربه (خصوصاً در بُعدِ شادی که محسوستر و زمینیتر است) عمیقتر از آن است که به سادگی بتوان از قید درگیری با آن رها شد. در سوی دیگر، چنین تجربهای پیچیدهتر از آن است که به سادگی بتوان فهم، تفسیر و روایتش کرد. اینجاست که ذهن به کلیشهها پناه میبرد تا مسئلهای پیچیده را سادهسازی کند.
در سنت تاریخی و اسطورهای ما، کلیشههای موجود درباب این پدیده فینفسه رمانتیک هستند. جای دادن چنین تجربهای در قاب آن کلیشهها لازم میدارد که نوعی تناسب میان ظرف و مظروف برقرار شود. اینجاست که کارکرد عملگرایانۀ رمانتیکسازیِ این تجربه خودنمایی میکند: با این کار، بستهبندیِ آن تجربه در قالب کلیشههای ذهنی تسهیل میشود.
کلیشه شاید راحت ساخته شود، اما رها شدن از بندِ آن چندان ساده نیست: «شادی از دلی به دل دیگر منتقل میشود.» در مثالی که عنوان شد، یکی مظلوم واقع میشود و دیگری ظالم، شاید نه به علت ظلم مستقیم دومی بر اولی، بلکه بواسطۀ ساختارهای حاکم. اما در یک فهم رمانتیک، «ثابت بودن مقدار کل شادی در دنیا» ضرورتی تلقی میشود که مفرّی از آن نیست.