تبليغاتX
روزنوشت‌های من

روزنوشت‌های من

یک راننده: پنج اپیزود

مقدمه: حدوداً سه سال است که به عنوان مترجم با باشگاه سپاهان همکاری می‌کنم. این مدت، تجربۀ فوق‌العاده‌ای برای من بوده است، هم از لحاظ حرفه‌ای و هم از لحاظ فردی. علاوه بر ترجمۀ کتبی که زوایای جالبی از واقعیات بعضاً پشت‌پردۀ فوتبال برایم روشن کرد، در مسابقات آسیایی خانگی هم به عنوان مترجم شفاهی در خدمت باشگاه‌ام. معمولاً مترجم هیئت مسؤولان AFC (ناظر مسابقه، چهار داور و ارزیاب داوری)  هستم، در کنفرانس‌های مطبوعاتی حسب مورد کنار دست سرمربی‌های سپاهان و تیم میزبان می‌نشینم، و روز مسابقه هم مجری استادیوم می‌شوم که می‌رود آن بالا می‌نشیند و خوشامدگویی و تعویض‌ها و گل‌ها و نتیجه را اعلام می‌کند.

در این مدت، مشاهدات جالبی داشته‌ام. به تدریج بخشی از این مشاهدات را اینجا می‌نویسم، شاید برایتان جالب باشد.


یک راننده: پنج اپیزود
 
برای مسؤولان AFC که برای بازی‌های آسیایی به اصفهان می‌آیند، در هتل عباسی اتاق می‌گیرند. تیم سپاهان به هتل آسمان می‌رود و تیم مهمان در هتل کوثر ساکن می‌شود. من معمولاً مترجم همراه مسؤولان AFC هستم. عموماً یک هایس برای داوران و ناظر داوری و یک خودروی شخصی برای ناظر مسابقه، کرایه می‌شود تا در این سه چهار روز در اختیارمان باشد.

یکی از مشاهدات جالبم، برخورد نمایندگان AFC با رانندگان است. در اینجا، پنج اپیزود از این برخوردها را روایت می‌کنم، هرچند از ذکر ملیت آن نمایندگان قصد تعمیم رفتار به یک ملیت را ندارم.

اپیزود اول: ارزیاب داوری از هند
در فرودگاه امام به استقبال ناظر داوری رفتم: مردی جاافتاده و پنجاه و چند ساله، با همان حرکات سر ممتد هندی‌ها در هنگام صحبت با دیگران! پروازش صبح زود نشست و با خودرو به سمت اصفهان حرکت کردیم. در استراحت‌گاه مهتاب برای صبحانه ایستادیم. راننده میلی به صبحانه نداشت. با ناظر داوری که داخل رفتیم، سراغ راننده را گرفت:
Where is the gentleman? He is not coming for breakfast?

اپیزود دوم: ناظر مسابقه از اردن
نامش طلال بود و چشمانی فوق‌العاده تیز داشت. با پرواز به اصفهان آمده بود. برای اولین بار که همراه او از هتل بیرون آمدیم، راننده جلو آمد تا به احترام در ماشین را برایش باز کند. دست راننده را گرفت و گفت:
Please don’t do this. I can do it.

اپیزود سوم: داور وسط از استرالیا
یک مرد جوان، خوش‌تیپ، قدبلند و خوش‌اخلاق. داوری شغل دومش است و می‌گوید که در استرالیا افراد باید حدوداً نصف درآمد شغل دوم را به عنوان مالیات بدهند. به همین خاطر، داوری را به عنوان تفریح دنبال می‌کند. روز قبل از بازی که از تمرین در زمین فولادشهر به هتل برمی‌گردیم، پس از پیاده شدن راننده می‌خواهد خداحافظی کند، که این داور استرالیایی به او می‌گوید:
Please join us for dinner.

اپیزود چهارم: ناظر داوری از امارات
یکی از آن شیخ‌های خوش‌اخلاق اماراتی است که به خاطر تفریح و علاقه‌اش برای فوتبال هم وقت می‌گذارد. یک شیخ می‌گویم، یک شیخ می‌شنوید! می‌گفت ده سال پیش یک خانه توی پراگ خریده، چون قیمت خانه خیلی ارزان بوده آن وقت‌ها، به قیمت پنجاه هزار دلار. الآن حدود هشتصد هزار دلار می‌ارزد. در این مدت هم وقت نکرده بود به آن خانه سر بزند. روز آخر، یک دویست دلاری را به ریال تبدیل کرد، از من مشورت گرفت و هنگام خروج از هتل از خانه‌دارها تا مراقبان در هتل تا کسی که کارتن‌های گز را برایش بسته‌بندی کرده بود انعام داد. در فرودگاه اصفهان، یک تراول توی دستش گذاشت و هنگام خداحافظی با راننده توی دست او لغزاند. راننده خواست با احترام محبت‌اش را رد کند، اما گفت:
Never mention it. Thanks for your big support here.

اپیزود پنجم: داور وسط از ژاپن
با نیشیمورا (داور خنده‌روی ژاپنی) و تیم همراهش، اوقات خوشی در اصفهان داشتیم. روز آخر هنگام خداحافظی، یک پرچم کوچک با آرم جی‌لیگ (لیگ فوتبال ژاپن) که چهار داور پشتش را امضاء کرده‌اند به رانندۀ هایس می‌دهد و می‌گوید:
This is not big. Just to remember us.

کلیک کنید تا عکس بزرگتر را ببینید

+ نوشته شده در  91/02/21ساعت   توسط محمد معماريان  | 

توان پرواز: حکایت یک عشق عربی

در بازي سپاهان و النصر كه چهارشنبه 17 اسفند برگزار شد, ناظر داوري يك شيعۀ اهل سعودي بود: در دهۀ پنجم زندگي و خوش مشرب. بليط برگشتش به سعودي را پنج‌شنبه عصر از مشهد گرفته بود تا بعد از بازي زيارتي هم بكند.

سي سال از ازدواجش مي‌گذشت و اين مرد عجيب رابطۀ رمانتيكي با همسرش داشت. (همسرش هم به ايران آمده بود و مشهد مهمان محسن تركي داور دوست‌داشتني ايراني بود.) نصف اوقات مشغول حرف زدن با همسرش بود و حتي در راه رفت و برگشت به استاديوم فولادشهر هم تلفني با هم لاو مي‌تركاندند. روز مسابقه, كه فردايش به مشهد مي‌رفت, همسرش از او پرسيد: «كي پرواز مي‌كني؟»

جواب داد: «انت القلب و الجناحين. بدونك لا استطيع الطيران.»*

يك هفته اين جمله تاريخي‌اش شده بود استتوس جيتاك من.


*: "تو قلب و بال‌هايي. بدون تو كه توان پروازم نيست."

+ نوشته شده در  91/02/20ساعت   توسط محمد معماريان  | 

60 روز تا تولید بمب اتم: خطای ترجمه و پیامدهای آن در تحلیل

بر مبنای خبری دربارۀ سخن‌رانی‌های اخیر ایهود باراک (وزیر دفاع رژیم اسرائیل)، تابناک تحلیلی بدین مضمون ارائه داده است:
تا کنون مقامات رژیم صهیونیستی از سال و ماه برای ترساندن افکار عمومی جهان از ایران هسته‌ای استفاده می‌کردند، اما این روز‌ها آنان از چندین روز مانده به اینکه ایران بمب هسته‌ای بسازد، صحبت می‌کنند، «ایهود باراک» وزیر جنگ این رژیم در تازه‌ترین اظهارات خود گفته است ایران شصت روز، فقط شصت روز با ساخت بمب هسته‌ای فاصله دارد. 
به گزارش «تابناک»، این شصت روز که «ایهود باراک » در مصاحبه با نشریه صهیونیستی «هایوم» به آن اشاره کرده است، البته نه به ارتقای توانایی فنی ایران برای ساخت بمب اتم در این مدت ارتباط دارد و نه به تصمیم ایران برای ساخت سلاح هسته‌ای که این دومی اصولا قابل حدس زدن نیست، بلکه دقیقا به انتخابات زودهنگام در سرزمین‌های اشغالی ارتباط دارد.
اما اساساً ایهود باراک نگفته است که ایران شصت روز تا تولید بمب اتم فاصله دارد، بلکه متن دقیق صحبت او از این قرار است:
آنها [مسؤولان ایرانی] الآن می‌خواهند به مصونیت برای برنامۀ هسته‌ای‌شان دست پیدا کنند... اگر آنها به به قابلیت هسته‌ای نظامی، به یک سلاح، به یک قابلیت اثبات‌شده، یا به وضعیت آستانه‌ای که در آن می‌توانند یک بمب را ظرف شصت روز تولید کنند، برسند، آنها به نوعی مصونیت یعنی مصونیت رژیم دست پیدا کرده‌اند.
فکر می‌کنم تأثیر ترجمۀ غلط بر تحلیل تابناک روشن باشد.
+ نوشته شده در  91/02/16ساعت   توسط محمد معماريان  | 

توریسم مذهبی vs. توریسم تفریحی

درآمد: یعنی این را اگر ننویسم سر دلم می‌ماند. و کلا به تجربه ثابت شده که نباید گذاشت چیزی سر دلم آدم بماند. خوب نیست. قلنبه می‌شود گیر می‌کند توی گلو.


دوباره یک مطلب دیدم که حساب و کتاب کرده بود دربارۀ خرج و مخارج حج ایرانی‌ها و پولی که به جیب سعودی‌ها می‌رود و اینکه با این پول چند تا مدرسه می‌شود ساخت و چند تا شغل می‌شود ایجاد کرد و چیزهایی از این دست.

به محاسباتش و دقیق بودن یا نبودن‌شان کاری ندارم. ولی از هواداران این‌گونه تحلیل‌ها می‌پرسم: خوب، تکلیف آنهایی که برای تفریح به امارات و ترکیه و تایلند و ارمنستان می‌روند چه می‌شود؟ فکر کنم رقمی که از این‌گونه سفرها به جیب این میزبانان می‌رود نیز دست کمی از ارقام سفرهای زیارتی مؤمنین و مذهبیون نداشته باشد.

یک جواب مرسوم به سؤال بالا این است که: سیاحت‌کنندگان این کشورها برای تفریحاتی به این مقصدها می‌روند که امکانش در ایران نیست.

بسیار خوب، دربارۀ درستی یا نادرستی این کار قضاوتی نمی‌کنم چون به نگاه ایدئولوژیک یا حتی فاشیستی متهم می‌شوم. اما اگر این حق را برای تفریح‌کننده قائلید، پس برای آن فرد مذهبی هم حق مشابهی قائل باشید، حق آنکه برای آسودگی و لذت روحی‌اش به توریسم مذهبی پناه ببرد.

دربارۀ این آسودگی و لذت روحی‌اش هم باب بحث باز نکنید که آن وقت نوبت من می‌شود شما را به نگاه ایدئولوژیک یا فاشیستی متهم کنم!

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت   توسط محمد معماريان  | 

شیر بیمار پلنگ نمی‌شود!

رویانیان: پرسپولیس شیری است که در حال حاضر بیمار است اما شیر با بیماری پلنگ نمی‌شود(!)

دسته‌بندی: طنز

+ نوشته شده در  91/02/12ساعت   توسط محمد معماريان  | 

حس غریب

این روزهای آخر اسفند بدجور التماس می‌کنند: «ما هم بهاریم. از روزهای آخر خرداد که بهاری‌تریم.»

الهام‌گرفته از: به کسی نگو

+ نوشته شده در  90/12/27ساعت   توسط محمد معماريان  | 

تأملی پیرامون وجه رمانتیکِ تماس بین دارا و ندار

این مطلب برای نشریۀ اعتصام نگاشته شد.

وقتی شادی دست به دست می‌شود

تأملی پیرامون وجه رمانتیکِ تماس بین دارا و ندار

پس من آن زمان شادتر بودم. یا آن کس، من بودم؟ یا من اکنون من‌ام؟

اولیس (جیمز جویس)

پیامک‌ها می‌گویند که مقدار کل شادی در دنیا ثابت است؛ فقط از دلی به دل دیگر منتقل می‌شود. این جمله، فارغ از برداشت‌های طنزآلود یا طعنه‌آمیزش، به زعم عامّه بر یک موقعیت خاص می‌تواند به درستی صدق کند: بر تجربۀ ناگزیر تماس بین دارا و ندار.

دو واقعیت بدیهی، یکی شکاف ثروت در جامعه و دیگری ضرورت ارتباط میان آحاد جامعه، علّت بروز این تجربه است. البته کیفیت چنین تجربه‌ای برای طرفین آن همیشه یکسان نیست: افراد در موقعیت‌های مختلف توصیف‌های متفاوتی از این تجربه مطرح می‌کنند، چرا که این تجربه می‌تواند دلنشین باشد یا آزارنده یا جایی در میانۀ این دو، و البته می‌تواند برای یکی دلنشین باشد و برای دیگری آزارنده.

به هر روی، تعریف و تبیین این تجربه، یعنی طیفی که دو سر آن را دلنشین و آزارنده نام‌گذاری کردم، دشوار است چون این مقوله چندبُعدی است، بسیاری یا تمام ابعاد آن متغیرهایی ذهنی‌اند که توصیف هر کدام‌شان با بحث و جنجال‌های زیادی در حوزه‌های مرتبط علوم انسانی (بسته به رویکرد هر حوزه به آن بُعد) همراه بوده و هست، و برخی از این ابعاد را نمی‌توان در نمودارهای تک‌محوری (از خوب به بد، یا کم به زیاد) ترسیم کرد. بدین ترتیب، علی‌رغم توصیف‌های ساده‌ای که افراد در عمل از چنین تجربه‌ای ارائه می‌دهند، در حوزۀ نظری ترکیب این ابعاد در قالب یک مقولۀ واحد مشکلات روشیِ متعددی به دنبال دارد.

با این حال راه برای فهم بهتر کیفیت این تجربه بسته نیست. بدین منظور، در نگاهی گذرا می‌توان گزینه‌های مختلفی را در مجموعۀ ابعاد این مقوله گنجاند و تأثیر این تجربه بر هر گزینه را عمیق‌تر کاوید، از جمله: عزت‌نفس، تصویر از خود، رتبه‌بندی خود، اطمینان، اراده، تحسینِ خود، اضطراب، استرس، فهم از خود، و شادی.

تأثیر تجربۀ «تماس بین دارا و ندار» بر هر یک از این ابعاد، از جمله شادی، تابع دامنه‌ای از متغیرهای اصلی (میزان شکاف و نوع ارتباط میان طرفین تجربه) و متغیرهای مداخله‌گر (از جمله پیشینه‌های طرفین) است. نظر به مسئلۀ شادی، این عوامل می‌تواند موجب تغییر در سطح شادی هر یک از طرفین در اثر این تجربه شود. ممکن است هر دو ناشادتر شوند، هر دو شادتر شوند، دارا ناشادتر و ندار شادتر شود یا دارا شادتر و ندار ناشادتر شود.

اگر به حافظۀ خود قدری فشار بیاوریم و تجربه‌های شخصی یا آنچه در اجتماع شاهد یا مستمع‌اش بوده‌ایم را مرور نماییم، نمونه‌های زیادی از هر یک از چهار پیامد فوق را به خاطر می‌آوریم؛ هرچند به زعم و نگرش عامه، آخرین پیامد (یعنی افزایش شادی دارا و کاهش شادی ندار) بیشترین تناوب وقوع را در چنین تجربه‌هایی دارد.

در این میان می‌توان به عاملی اشاره کرد که نه تنها بر کیفیت تجربه‌شدۀ این مواجهه اثر می‌گذارد، بلکه بر پیش‌زمینۀ ذهنی و روانی افراد در زمان ورود به تجربه یا مشاهدۀ آن، نوع روایت‌شان از ماجرا، تناوب یادآوری پیامدهای مختلف آن، و جایگاهی که این تجربه در دستورکار بحث‌های عرصۀ عمومی جامعه اشغال می‌کند، تأثیرگذار است. این عامل، رویکرد رمانتیک به این تجربه است.

گویا ایرانی‌جماعت، به تبع ذائقۀ تاریخی‌اش، تصویری رمانتیک از این تجربه می‌آفریند، حداقل رمانتیک‌تر از آنچه در صحنه رُخ‌دادنی است. این رمانتیسیسم البته در دل تعبیر دارا و ندار (یا تعبیرهای دوگانۀ مشابه آن مانند فقیر و غنی، یا پول‌دار و بی‌پول) هم خودنمایی می‌کند، چرا که دارایی یک طیف است و صحبت کردن از «کمتر دارا» و «بیشتر دارا» البته به واقع نزدیک‌تر است. بر همین بنیان، گلایۀ دائمی از این رُخداد نیز در ذات خود رمانتیک است، نه تنها بواسطۀ نادیده گرفتن نمونه‌هایی که در آنها اصطکاکی میان دو قشر پدید نمی‌آید، بلکه همچنین به علت یک مسامحۀ اخلاقی در جانب «ندارِ» قصه: هر «ندار» که به‌حق یا ناحق شکوه از چنین تجربه‌ای سر می‌دهد، روزی روزگاری در گوشه‌کناری همین نزدیکی، تجربه‌ای کمابیش مشابه را بر فردی «ندارتر» تحمیل کرده است.

چنین مواجهه‌ای، خاصّه در نمونه‌های دردآورش، بیش از آنکه محصول تعامل عینیِ دو انسان در بستر رُخدادی واقعی باشد، ساخته و پرداختۀ کشکمش‌های شناختی-روانیِ ذهن دو کنش‌گر است. دو فرد درگیر در مواجهه، خواه در تأملات فردی‌شان یا در داستان‌سُرایی‌های مرسوم برای همتایان یا در گزارش دادن برای محقق، هر یک روایت خاص و شخصی خود را از آن تجربه بازگو می‌کند. این روایت همیشه محدود به بازگویی جزئیات حادثه نیست، بلکه تفسیر هر کنش‌گر از ماجراست. این تفسیر آغشته به یا حتی مملوّ از برداشت‌های ذهنی و فردی است که خاستگاه‌اش را تا بسیاری پیش‌زمینه‌ها می‌توان دنبال کرد: خُلق‌وخوی شخص در لحظۀ مواجهه؛ فهم انباشتۀ او از هزارتویی از واقعه‌ها و ایده‌های مختلف؛ و مسائل دیگری از این دست. طرفین برای تسهیل تفسیر خود از این تجربه، گاه ایدئولوژی‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی خود (مثلاً در باب مسئلۀ فقر و غنا) را نیز به میدان می‌آورند. بدین ترتیب روایت‌های دو سوی مواجهه گاه آنقدر با یکدیگر یا با شواهد عینی صحنۀ مواجهه فاصله دارند که می‌توان تردید کرد آیا واقعاً این روایت‌ها هر دو از یک ماجرای واقعی‌اند؟

و گاه پیش می‌آید که رویکرد رمانتیک به این تجربه، یک‌طرفه است، یعنی فقط یکی از طرفین با یاریِ بخش اعظم زرادخانۀ ذهنیات‌اش درگیرِ تفسیر و روایت ماجرا می‌شود. نگارنده مطالعه‌ای کمّی و تطبیقی درباب میزان وقوع این پدیده (رویکرد رمانتیک یک‌طرفه) ندیده است و به سختی می‌توان مدعی شد که تناوب وقوع آن نزد طرف «دارا» بیشتر است یا نزد طرف «ندار.» با این حال، نفس وقوع چنین پدیده‌ای، شاهدی دیگر بر رویکرد رمانتیک فوق‌الذکر است.

وجه رمانتیک این تجربه زمانی نمود بارزتری می‌یابد که یکی از طرفین یا هر دوی آنها بنا به ضرورتی، جلوه‌ای نمایشی (دراماتیک) به این تجربۀ ارتباطی می‌دهند. بگذارید از تجربه‌ای بگویم که شما نیز احتمالاً بارها مشابه‌هایش را دیده‌اید: در نزدیکی درب خروجی یک شیرینی‌فروشی لوکس در شهرک غرب، پسرکان و دخترکان دست‌فروشی می‌ایستند که دستمال کاغذی، جوراب و چیزهایی از این قبیل می‌فروشند. می‌دانم که در برخی از آنها، فقری که از ظاهر و خصوصاً رفتارشان می‌بارد شاید چندان متناسب با واقعیت اقتصادی زندگی‌شان نیست. در سوی دیگر، خانم یا آقایی خوش‌پوش، خندان با جعبه‌های شیرینی از فروشگاه خارج می‌شود و تماس برقرار می‌شود. برای برون‌داد این تماس می‌توان گزینه‌های مختلفی متصور بود: خوش‌پوش بی آنکه نیازی به اقلام دست‌فروش داشته باشد، از سر ترحم چیزی از او می‌خرد؛ یا شیرینی به او تعارف می‌کند؛ یا پولی از سر بی‌میلی می‌دهد و می‌رود؛ یا بی‌اعتنایی می‌کند و رد می‌شود؛ یا برخوردی نامهربان با او می‌کند؛ یا نگاهی معنادار میان دو طرف ردوبدل می‌شود.

در برخی حالات این مثال، می‌توان دست به دست شدن شادی را دید. شاید دارا از اینکه امکان بهره‌مندی از امکانات بیشتری را دارد شادتر شود، و طرف دیگر در حسرت و سرخوردگیِ نداری‌اش ناشاد گردد.

اگر فرصت و امکانش باشد، می‌توان به سراغ خوش‌پوش و دست‌فروش رفت و روایت‌شان از ماجرا را شنید. هر کدام از این کنش‌گران در توصیف آن تجربه، سعی در توجیه عملکردشان دارند. شاید دست‌فروش، تولد در خانواده‌ای فقیر را نقطۀ آغازین روایت‌اش کند و از سختی‌های زندگی بگوید تا لحظه‌ای که به این تماس منجر شده است. شاید حتی خوش‌پوشِ امروزی نیز کودکی فقیرانه‌ای گذرانده باشد و برای توجیه بی‌اعتنایی‌اش به تجربۀ زیسته‌اش اشاره‌ای داشته باشد و آنکه ترحم به دست‌فروش آینده‌ای ناگوار برای او رقم خواهد زد. به هر روی، هر دو روایت در زمرۀ یک تعریف ابتدایی از درام قرار می‌گیرند: کشاکش اخلاقی برای درست کردن وضعیتی نادرست یا برای درست نگه داشتن وضعیتی که امکان دارد رو به نادرستی بگذارد.

کمتر کسی است که به اختیار خود، شادی‌اش را به بهای ناشادی دیگران خریداری کند. اما وقتی «دست به دست شدنِ شادی» ضرورت داشته باشد، طرف بهره‌مند سعی در توجیه استحقاق خود دارد. دیگری سعی می‌کند تقصیر این «خسران» را از دوش خود بردارد، شاید حتی به تعبیر جیمز جویس در نسبت خود و شادی تردید کند. صحنه برهم می‌خورد، دو طرف از محل تماس خارج می‌شوند و به دنبال ادامۀ زندگی خود می‌روند، اما این بازی (که همچنان بر مبادلۀ شادی نقطۀ تماس اثرگذار است) در ذهن ایشان جولان می‌دهد. به هر روی، وجدان ناآرام را باید رام کرد. 

برخورد طرفین با این تجربه، خصوصاً آنچه پس از اصل ماجرا در ذهن و روان ایشان رُخ می‌دهد، شایان توجه دقیق‌تر است. از یک سو، تأثیر روانی و احساسی این تجربه (خصوصاً در بُعدِ شادی که محسوس‌تر و زمینی‌تر است) عمیق‌تر از آن است که به سادگی بتوان از قید درگیری با آن رها شد. در سوی دیگر، چنین تجربه‌ای پیچیده‌تر از آن است که به سادگی بتوان فهم، تفسیر و روایتش کرد. اینجاست که ذهن به کلیشه‌ها پناه می‌برد تا مسئله‌ای پیچیده را ساده‌سازی کند.

در سنت تاریخی و اسطوره‌ای ما، کلیشه‌های موجود درباب این پدیده فی‌نفسه رمانتیک هستند. جای دادن چنین تجربه‌ای در قاب آن کلیشه‌ها لازم می‌دارد که نوعی تناسب میان ظرف و مظروف برقرار شود. اینجاست که کارکرد عمل‌گرایانۀ رمانتیک‌سازیِ این تجربه خودنمایی می‌کند: با این کار، بسته‌بندیِ آن تجربه در قالب کلیشه‌های ذهنی تسهیل می‌شود.

کلیشه شاید راحت ساخته شود، اما رها شدن از بندِ آن چندان ساده نیست: «شادی از دلی به دل دیگر منتقل می‌شود.» در مثالی که عنوان شد، یکی مظلوم واقع می‌شود و دیگری ظالم، شاید نه به علت ظلم مستقیم دومی بر اولی، بلکه بواسطۀ ساختارهای حاکم. اما در یک فهم رمانتیک، «ثابت بودن مقدار کل شادی در دنیا» ضرورتی تلقی می‌شود که مفرّی از آن نیست.

+ نوشته شده در  90/12/22ساعت   توسط محمد معماريان  | 

کاریزمای ستارۀ سینما

در شماره بهاریۀ مدیریت ارتباطات، مطلبی دربارۀ تحلیل آکادمیک ستاره‌های سینما ترجمه کرده‌ام، که مقدمۀ آن را در اینجا ملاحظه  می‌کنید. طبیعتاً بخش ترجمه در نشریه بر روی کیوسک‌های مطبوعاتی سطح شهر موجود است!

معرفی و گشت‌وگذاری در کتاب «ستارگی: صنعت میل و طلب»
 
مقدمه: به گفتۀ فیلیپ دریک در دانش‌نامۀ بین‌المللی ارتباطات در مدخل «ستاره‌ها»، ریچارد دایر با تألیف کتاب «ستاره‌ها» که مؤسسۀ فیلم بریتانیا منتشر کرد، نقطۀ عطفی را در توجه دانش‌پژوهان علوم انسانی به بحث ستاره‌های سینمایی رقم زد. دایر با نگاهی جامع به پدیدۀ ستاره‌ها در صنعت فیلم‌سازی، تحلیل‌هایی از فرآیند پدیدار شدن نظام ستارگی ارائه داد که همچنان خاستگاه و مبنای تحلیل‌های متعددی قرار می‌گیرد. وی در برداشتی ابتکاری، مفهوم «کاریزما» که ماکس وبر در ابتدای قرن بیستم در نظریۀ سیاسی مطرح کرده بود را در نظریۀ اجتماعی فیلم به کار می‌گیرد و بدین ترتیب تبیینی از چرایی و چگونگی ظهور ستاره‌ها در صنعت فیلم‌سازی و جامع به عنوان تولیدکننده و مصرف‌کنندۀ این محصول نمادین فرهنگی ارائه می‌دهد. قوت رویکرد دایر در تبیین ظهور ستاره‌ها، ابداعات روش‌شناسانۀ او را در ادبیات این حوزه ماندگار کرده است.

اهمیت بحث دایر در آن است که نگاهی چندبُعدی و فهمی اجتماعی از شکل‌گیری ستاره به دست می‌دهد. ستاره فقط یک چهرۀ تضمین‌کنندۀ موفقیت فیلم در گیشه، یک شهرۀ اجتماعیِ پرکاربرد در صنعت تبلیغات، یا یک چهرۀ محبوب و مردمی نیست. بلکه در تحلیل دایر، بازیگری به جایگاه ستارگی می‌رسد که نقش‌های او در فیلم‌های مختلف بتوانند منظومه‌ای فهم‌پذیر از ایدئولوژی حاکم بر روح زمانۀ جامعه را بیافرینند. و البته زندگی خارج از صحنه نیز مکمل نقش‌هایی است که او بر روی پرده بازی می‌کند.

در اینجا شاید بهتر باشد نکته‌ای مکرر دربارۀ پژوهش‌های علمی از این دست، گوشزد شود. نظریه‌پردازی علمی در حوزه‌هایی از این دست فقط به دنبال تبیین گذشته نیست، بلکه نقشۀ راهی برای آینده به دست می‌دهد. امروزه سینما در سیر تحول تاریخی‌اش از پدیده‌ای ابتکاری و محصول تلاش‌های فردی به صنعتی عظیم و فراملی تبدیل شده است؛ فیلم‌سازی مستقل به حاشیه رفته است و کسب‌وکار فیلم‌سازی، با همۀ مشخصه‌های تجاری‌اش، جریان اصلی را به دست گرفته است. در این بافت و نظر به اهمیت ستاره‌ها در بقا و توسعۀ صنعت سینما، استفاده از نظریه‌های علمی برای ستاره‌سازی می‌تواند راه‌حلی بهتر از آزمون و خطاهای مرسوم ما در جنبه‌های مختلف این عرصه باشد.

نظریۀ دایر نیز، به مانند بسیاری نظریه‌های علمی دیگر، در سایۀ تحولات سه دهه‌ای که از زمان انتشار نسخۀ اصلی آن گذشته است، تکامل یافته است. در اینجا، خلاصه‌ای از تبیین دایر از کاریزمای ستاره‌ها سینما خدمت خوانندگان ارائه شده است. این خلاصه در کتاب «ستارگی: صنعت میل و طلب» به چاپ رسیده است.
+ نوشته شده در  90/12/20ساعت   توسط محمد معماريان  | 

تصمیم خیرخواهانۀ احمدی‌نژاد در تقدیم هدایای ریاست‌جمهوری به بهزیستی

در خبرها آمده است که دکتر احمدی‌نژاد هدایای شخصی خود را که در زمان ریاست‌جمهوری به وی اهداء شده است به سازمان بهزیستی واگذار کرده تا درآمد حاصل از فروش آن خرج نیازمندان شود.

نگاهی به شکل و شمایل این هدایا البته برق از چشم می‌پراند!

در ممالک راقیه رسم بر این است که مقامات دولتی فقط در مدتی که مقام دولتی هستند حق استفاده از این‌گونه هدایای مادی را دارند چرا که هدیه بنا به منصب ایشان نه شخص یا شخصیت‌شان به ایشان اهداء شده است. این مقامات در زمان ترک مناصب خود، هدیه‌ها را می‌گذارند و می‌روند. به نظر من بهترین روش مرسوم آن است یک این اقلام در موزۀ هدایای ریاست‌جمهوری نگه‌داری شوند که به مرور زمان ارزش فوق‌العاده‌ای نیز پیدا می‌کند.

به هر ترتیب، اینها اموال شخصی دکتر احمدی‌نژاد نیست. تصمیم ایشان محترم است و در نبودِ سازوکار مناسب، این کار پسندیده است. اما بهتر است این موارد در گوشه‌ای نگاه داشته شوند تا بخشی از تاریخ کشور را برای همیشه ثبت کنند.

+ نوشته شده در  90/12/11ساعت   توسط محمد معماريان  | 

گزیده‌هایي از اولیس

به مناسبتي، گشت‌وگذاري در اوليس داشتم. گفتم شما را هم در بخشي از لذت آن شريك كنم.

آقای دیسی با لحنی حسادت‌آمیز گفت: می‌دانستم نمی‌توانی؛ اما روزی باید حسش کنی. ما مردمی سخاوتمندیم اما باید صرفه‌جو هم باشیم. استفن گفت، من می‌ترسم از این لاف‌ها که ما را این‌قدر ناشاد می‌کنند. (صفحۀ 37)

آقای دیسی گفت: می‌دانی افتخار مرد انگلیسی چیست؟ می‌دانی غرورآمیزترین حرفی که از دهان مرد انگلیسی بیرون می‌آید چیست؟ ... استفن گفت: اینکه در امپراطوری او، خورشید هرگز غروب نمی‌کند. ... آقای دیسی با وقار گفت: به تو می‌گویم غرورآمیزترین مباهات او چیست. «خرج راهم را خودم درآوردم.» (صفحۀ 37)

یک شام‌گاه مه‌آلود، دو مست اینجا آمدند که به دنبال قبر یکی از دوستان‌شان می‌گشتند. دنبال قبر مولکایی از شهر کومب می‌گشتند و به ایشان گفته شد که فلان جا مدفون است. تلوتلو خوران قبر را پیدا کردند. یکی از آنها نام روی قبر را هجی کرد: ترنس مولکایی. آن یکی از گوشۀ چشم به مجسمۀ مسیح نگاه می‌کرد که بیوۀ آن مرد روی قبر گذاشته بود... و پس از چشمکی به تندیس مقدس، گفت: «یک ذره هم شبیه آن مرد نیست. این مولکایی نیست، نمی‌دانم چه کسی آن را ساخته!» (صفحۀ 135)

درباره‌اش می‌گویند که کسی نمی‌فهمد او با دیگران تلخ است یا با خودش. (صفحۀ 187)

من آن زمان شادتر بودم. یا آن کس، من بودم؟ یا من اکنون من‌ام؟ (صفحۀ 213)

من پول ندارم. اما اگر توجهت را به من وام بدهی، برای تو از یک قلبِ به زانو درآمده می‌خوانم. (صفحۀ 352)

اما شادیِ بیش از حد هم کسل می‌کند آدمی را. (صفحۀ 358)

برایم آن آواز را خواندی، «رازآلودگی تلخ عشق» را. (صفحۀ 681)

+ نوشته شده در  90/12/06ساعت   توسط محمد معماريان  |