فلسفۀ علم فمینیستی (بخش دوم): نقد ساختار علم و انقلاب علمی
پیشدرآمد: پس از ، این بخش به نقد فمینیستی ساختار علم و انقلاب علمی اختصاص دارد. محتوای این بخش را نیز از گفتار «روایتهای فمینیستی علم» از کتاب همراه فلسفۀ علم انتشارات بلکول انتخاب کردهام.
***
در همان دورانی که موردکاویها تدوین میشدند، برخی محققان نیز ذات انقلاب علمی را مد نظر قرار دادند تا جلوههای ایدئولوژی جنسیتی را بیابند. یکی از کارهای بسیار پرنفوذ و مراجعهشده از این نوع، «مرگ طبیعت: زنان، بومشناسی و انقلاب علمی» (1980) از کارولین مرچنت[1] است. او ارائۀ تصویر مکانیکی از دنیا را به زوال رویکرد قدیمیتر و زنان-پرورندهای نسبت میدهد که زمین را «تأمینکنندۀ مهرورز» تلقی میکرد. به گفتۀ او، این دید قدیمیتر شامل نظامی از ارشها بود که همکاری همآهنگ با محیط زیست و رویکرد کلگرا به درک طبیعت را ترویج مینمود. او میگوید که جایگزینی جهانبینی مکانیکی به جای این رویکرد، اثرات فاجعهباری بر محیط زیست و زنان داشته است. همچنین مرچنت میگوید استعارههایی که فرانسیس بیکن و دیگران در این دوران به کار گرفتهاند، نمایندۀ آن است که فلسفۀ نوین تلویحاً تجسم یک «دانای مذکر» است که اُبژۀ دانش خود را دستکاری میکند، تحت سلطه میگیرد و استثمار می نماید.
اولین فاکس کلر در مجموعه مقالاتی که در اواخر دهۀ 1970 و اوایل دهۀ 1980 میلادی نوشت و در مجموعهای به نام «تأملاتی دربارۀ جنسبت و علم» (1985)[2] منتشر کرد، رویدادهای انقلاب علمی (و موضوعاتی دیگر از این قبیل) را بررسی نمود. او میگوید که قرن هفدهم شاهد رقابت میان دو اصل مردگرا و زنگرا بود: مغز در برابر قلب، رویکردهای تصفیهشده در برابر رویکردهای اروتیک به دانش، نگرشِ سلطه بر اُبژۀ [دانش] در برابر نگرش ادغام با اُبژۀ دانش. به گفتۀ کلر، پیروزی جریان مردگرا بر زنگرا موجب شد که حتی امروزه نیز موضع شناختی «مردگرا» برای هر دانشمندی لازم باشد: موضعی که بر خودمختاری، جدایی و فاصله میان سوژه و اُبژه تکیه دارد. شکست اصول زنگرا در قرن هفدهم موجب شد که «درک همدلانه» از روششناسی علم کنار رود. کلر در این استدلال خود، مفصلاً از نظریۀ روانتحلیلگری و خصوصاً نظریۀ «روابط اُبژه» بهره میگیرد تا نشان دهد که دو مفهوم «عینیت» (objectivity) و مردانگی چگونه پیوندی تنگاتنگ برقرار کرده و موجب تقویت همدیگر شدند. در یک بیان کلی، این نظریه میگوید که چون مراقبِ اصلی کودکان تقریباً همیشه مادر است، دختران و پسران کمسن در پروژۀ «تعریف خود» جایگاه متفاوتی دارند. چون دختران با مراقب خود همجنس هستند، برای شکلدهی به هویت جنسیتی مناسب و فهم از خود لازم نیست از مادر فاصلۀ جدی بگیرند. بدین ترتیب ارتباط با مادر، یعنی آن حس قدرتمند «مرتبط بودن» و «وابستگی متقابل»، میتواند دستنخورده بماند و ادامه پیدا کند. اما پسران خردسال برای دستیابی به هویت مردانۀ مناسب باید خود را در مقابل یا مغایر با مادر تعریف کنند: یعنی خود را از او جدا کنند، فاصله بگیرند، و میان خود و مادر مرز ترسیم کنند. بدین ترتیب است که پسر، خودمختاریاش را ابراز میکند. کلر (و برخی دیگر از معرفتشناسان فمینیست) میگویند که این جدایی، فاصلهگیری، ترسیم مرز، و تأکید بر خودمختاری، نه تنها در فهم ما از مردانگی که در فهم ما از عینیت و خردگرایی علمی نیز تأثیر دارد. بدین ترتیب یک دور باطل در تعریف شکل میگیرد: نه تنها مفاهیم خردگرایی مردانه هستند، بلکه پرستیژ علم بر مفاهیم مردانۀ ما اثر میگذارد. باید توجه کرد که اگر استدلالهایی از این دست اقناعگر باشند، آنگاه نه تنها بر علوم زیستشناسی و جامعهشناسی (که هستیشناسی جنسیتگرا دارند) اثر میگذارند، بلکه تمامی علوم از جمله فیزیک را تحت تأثیر قرار میدهند. یک روایت تاریخی دیگر از انقلاب علمی را لوندا شیبینگر در کتاب «ذهن جنسیت ندارد؟ زنان در خاستگاههای علم مدرن» (1989)[3] ارائه داده است.
در پرتو این موردکاویها (و صدها نمونۀ مشابه)، چندین پرسش مطرح شد که مهمترین سؤال از این قرار است: دربارۀ ماهیت علم چه نتیجهگیریای میتوان داشت؟ یک رویکرد سهل و ساده این است که بگوییم اپیزودهای تحقیق علمی تا جایی که سوگیری مردگرا داشته باشند، علمی محسوب نمیشوند. در این روایت، «سوگیری جنسیتی» مشخصۀ ذات علم نیست، بلکه ویژگی خاص «علم بد» است. یک پاسخ دیگر آن است که «علم متعارف» (و نه فقط «علم بد») را لاجرم متأثر از جنسیت بدانیم، و سپس پیامدهای این نکته را بررسی کنیم. بواقع مجموعۀ مواضعی که منتقدان فمینیست فلسفۀ علم اتخاذ کردهاند آنقدر متنوع و حجم ادبیات تولیدشده توسط آنها آنقدر وسیع است که در دهۀ 1980 تلاش زیادی صرف آن شد تا گونهشناسیهای معتبر برای نقدهای فمینیستی علم تدوین شود. پرنفوذترین این تلاشها، طبقهبندی ارائهشده توسط ساندرا هاردینگ در کتاب بسیار مهم «پرسش علم در فمینیسم» (1986)[4] بود. دستههایی که هاردینگ از هم تفکیک کرد از این قرارند: تجربهگرایی فمینیستی، موضع فمینیستی در معرفتشناسی، و پستمدرنیسم فمینیستی.
در یک بیان کلی، تجربهگرایان فمینیست معتقدند سوگیری جنسیتی در علوم نمایانگر ناتوانی در برآوردهسازی ایدهآلهای معرفتشناختی است، و بهکارگیری دقیقتر و تمامعیارترِ روششناسی علمی میتواند این سوگیری را برطرف کرده و بالتبع علم بهتری تولید کند. تجربهگرایان فمینیست قصد ندارند اصول موضوعۀ معرفتشناختی و روششناسیهای علم را زیر سؤال ببرند، و لذا پیشفرض بنیادین ایشان آن است که اگر علم به درستی اجرا شود، جنسیت «دانشورز» اهمیتی ندارد. هواداران «موضع فمینیستی در معرفتشناسی» دقیقاً همین پیشفرض تجربهگرایان فمینیست را به چالش میکشند. آنها معتقدند که موضع دانشورز حائز اهمیت است و زنان (یا در برخی روایتهای دیگر: فمینیستها) مزیت معرفتشناسانۀ ویژۀ خود را دارند. همانطور که برده در اندیشۀ هگل میتوانست چیزهایی بداند که ارباب قادر به دانستنشان نبود، زنان (یا فمینیستها) نیز در جایگاهی قرار دارند که نه تنها نقد مؤثری بر علم مردگرا ارائه دهند، بلکه یک علم جانشین فمینیستی تولید کنند که از لحاظ معرفتشناختی برتر از علم پیشین باشد. دو نسخه از این نظریه که تأثیر ویژهای داشتهاند، متأثر از نظریۀ مارکسیسم و نظریۀ روابط اُبژه بودهاند. نکتۀ شایان توجه آن است که هرچند تجربهگرایان فمینیست و هواداران موضع معرفتشناسی فمینیستی دربارۀ قابلیت مفاهیم فعلی «روش علمی« و ارتباط موضع دانشورز با دانش با هم اختلاف نظر دارند، اما هردوی آنها هوادار «پروژۀ علم جانشین» هستند چرا که هر دو به دنبال پیشرفت معرفتشناختی یعنی به دنبال علم بهتر هستند. اما پستمدرنیسم فمینیستی چنین هدفی ندارد: این رویکرد، از ایدۀ «علم جانشین» اجتناب میکند و در عوض به دنبال «تکثر دائمی روایتهای جزئی» است.
یک ویژگی جالب این طبقهبندی از نقدهای فمینیستی آن است که این سه دسته به گونهای ارائه شدهاند که انگار نمایندۀ «مراحل متوالیِ تحقیق فمینیستی» در این حوزهاند و هر مرحله در واکنش به تنشها و نقصانهای مرحلۀ پیش پدید آمده است. بدین ترتیب هاردینگ نیز که یکی از تدوینکنندگان و مروّجان پیشرو در موضع معرفتشناسی فمینیستی بود، ظاهراً در سال 1986 در واکنش به انتقاداتی که از این رویکرد مطرح شده بود، به سمت موضع پستمدرن حرکت کرد. هرچند دامنه و محتوای این انتقادات وسیع بوده است، اما آن نقدی که بیش از همه بر هاردینگ (و بسیاری دیگر از نظریهپردازان فمینیستی) اثر گذاشت این بود که: یک موضع واحد فمینیستی وجود ندارد. همانطور که موضع زنان متفاوت از مردان است، موضع زنان رنگینپوست نیز متفاوت از موضع زنان سفیدپوست است، موضع زنان فقیر نیز متفاوت از موضع زنان ثروتمند است، موضع زنان همجنسگرا متفاوت از موضع زنان دگرجنسگرا است، و... هویتهای چندپاره به موضعهای چندپاره منجر میشود که این نیز ظاهراً به تکثر دائمی روایتهای جزئیای منجر میشود که ادعای کانونی پستمدرنهاست. گویا رویکرد «موضع معرفتشناسی فمینیستی» هوادار نوعی ذاتگرایی جنسیتی بود که این نکته چندان قابل دفاع به نظر نمیرسید. هرچند هاردینگ اصرار داشت که هر یک از سه نوع نقد فمینیستی برای کاربردهای خاصی مفیدند، اما ظاهراً در سال 1986 به این سمت گرایش پیدا میکند که پستمدرنیسم فمینیستی میتواند توسعهیافتهترین و مناسبترین رویکرد (از لحاظ نظری) باشد.
اما او در کتاب «علمِ چه کسی؟ دانشِ چه کسی؟» (1991) [5] ظاهراً این موضع را رها میکند. برخی حلقههای فمینیستها، بنا به دلایل مختلف، از رویکردهای پستمدرن استقبال نکردند. شاید مهمترین علت این بیمیلی، این باور بود که نظریه و کنش فمینیستی باید مفهوم قدرتمندی از «عینیت» داشته باشد. مثلاً فرد باید بتواند مدعی شود که روایتهای مردگرا از نقشهای زنانه «غلط» هستند و باید روایتهایی که «به صورت عینی بهترند» جایگزین آنها شوند؛ نه اینکه فرد صرفاً بگوید روایتهای متعددی برای منظورها و مقاصد مختلفی وجود دارند. به همین دلیل، هاردینگ در آخرین اثر خود میگوید که هرچند علم همان «سیاست اما در شکل و رنگی دیگر» است، ولی اطلاعاتی قابلاعتماد نیز دربارۀ دنیای تجربی تولید میکند.
منبع:
Kathleen Okruhlik (2000) Feminist Accounts of Science, in: W. H. Newton-Smith (2000) A Companion to the Philosophy of Science, Blackwell Publishers Inc., pp. 136-9.
پینوشتها:
[1] Carolyn Merchant (1980) The Death of Nature: Women, Ecology and the Scientific Revolution
[2] Evelyn Fox Keller (1985) Reflections on Gender and Science
[3] Londa Schiebinger (1989) The Mind Has No Sex? Women in the Origins of Modern Science
[4] Sandra Harding (1986) The Science Question in Feminism
[5] Sandra Harding (1991) Whose Science? Whose Knowledge?