روزنوشت‌های من

آرام‌گاه تأمل‌های گاه‌ و بیگاه‌ام

فلسفۀ علم فمینیستی (بخش دوم): نقد ساختار علم و انقلاب علمی

پیش‌درآمد: پس از ، این بخش به نقد فمینیستی ساختار علم و انقلاب علمی اختصاص دارد. محتوای این بخش را نیز از گفتار «روایت‌های فمینیستی علم» از کتاب همراه فلسفۀ علم انتشارات بلک‌ول انتخاب کرده‌ام.

***

در همان دورانی که موردکاوی‌ها تدوین می‌شدند، برخی محققان نیز ذات انقلاب علمی را مد نظر قرار دادند تا جلوه‌های ایدئولوژی جنسیتی را بیابند. یکی از کارهای بسیار پرنفوذ و مراجعه‌شده از این نوع، «مرگ طبیعت: زنان، بوم‌شناسی و انقلاب علمی» (1980) از کارولین مرچنت[1] است. او ارائۀ تصویر مکانیکی از دنیا را به زوال رویکرد قدیمی‌تر و زنان-پرورنده‌ای نسبت می‌دهد که زمین را «تأمین‌کنندۀ مهرورز» تلقی می‌کرد. به گفتۀ او، این دید قدیمی‌تر شامل نظامی از ارش‌ها بود که همکاری هم‌آهنگ با محیط زیست و رویکرد کل‌گرا به درک طبیعت را ترویج می‌نمود. او می‌گوید که جایگزینی جهان‌بینی مکانیکی به جای این رویکرد، اثرات فاجعه‌باری بر محیط زیست و زنان داشته است. همچنین مرچنت می‌گوید استعاره‌هایی که فرانسیس بیکن و دیگران در این دوران به کار گرفته‌اند، نمایندۀ آن است که فلسفۀ نوین تلویحاً تجسم یک «دانای مذکر» است که اُبژۀ دانش خود را دست‌کاری می‌کند، تحت سلطه می‌گیرد و استثمار می نماید.

اولین فاکس کلر در مجموعه مقالاتی که در اواخر دهۀ 1970 و اوایل دهۀ 1980 میلادی نوشت و در مجموعه‌ای به نام «تأملاتی دربارۀ جنسبت و علم» (1985)[2] منتشر کرد، رویدادهای انقلاب علمی (و موضوعاتی دیگر از این قبیل) را بررسی نمود. او می‌گوید که قرن هفدهم شاهد رقابت میان دو اصل مردگرا و زن‌گرا بود: مغز در برابر قلب، رویکردهای تصفیه‌شده در برابر رویکردهای اروتیک به دانش، نگرشِ سلطه بر اُبژۀ [دانش] در برابر نگرش ادغام با اُبژۀ دانش. به گفتۀ کلر، پیروزی جریان مردگرا بر زن‌گرا موجب شد که حتی امروزه نیز موضع شناختی «مردگرا» برای هر دانشمندی لازم باشد: موضعی که بر خودمختاری، جدایی و فاصله میان سوژه و اُبژه تکیه دارد. شکست اصول زن‌گرا در قرن هفدهم موجب شد که «درک همدلانه» از روش‌شناسی علم کنار رود. کلر در این استدلال خود، مفصلاً از نظریۀ روان‌تحلیل‌گری و خصوصاً نظریۀ «روابط اُبژه» بهره می‌گیرد تا نشان دهد که دو مفهوم «عینیت» (objectivity) و مردانگی چگونه پیوندی تنگاتنگ برقرار کرده و موجب تقویت همدیگر شدند. در یک بیان کلی، این نظریه می‌گوید که چون مراقبِ اصلی کودکان تقریباً همیشه مادر است، دختران و پسران کم‌سن در پروژۀ «تعریف خود» جایگاه متفاوتی دارند. چون دختران با مراقب خود هم‌جنس هستند، برای شکل‌دهی به هویت جنسیتی مناسب و فهم از خود لازم نیست از مادر فاصلۀ جدی بگیرند. بدین ترتیب ارتباط با مادر، یعنی آن حس قدرتمند «مرتبط بودن» و «وابستگی متقابل»، می‌تواند دست‌نخورده بماند و ادامه پیدا کند. اما پسران خردسال برای دست‌یابی به هویت مردانۀ مناسب باید خود را در مقابل یا مغایر با مادر تعریف کنند: یعنی خود را از او جدا کنند، فاصله بگیرند، و میان خود و مادر مرز ترسیم کنند. بدین ترتیب است که پسر، خودمختاری‌اش را ابراز می‌کند. کلر (و برخی دیگر از معرفت‌شناسان فمینیست) می‌گویند که این جدایی، فاصله‌گیری، ترسیم مرز، و تأکید بر خودمختاری، نه تنها در فهم ما از مردانگی که در فهم ما از عینیت و خردگرایی علمی نیز تأثیر دارد. بدین ترتیب یک دور باطل در تعریف شکل می‌گیرد: نه تنها مفاهیم خردگرایی مردانه هستند، بلکه پرستیژ علم بر مفاهیم مردانۀ ما اثر می‌گذارد. باید توجه کرد که اگر استدلال‌هایی از این دست اقناع‌گر باشند، آنگاه نه تنها بر علوم زیست‌شناسی و جامعه‌شناسی (که هستی‌شناسی جنسیت‌گرا دارند) اثر می‌گذارند، بلکه تمامی علوم از جمله فیزیک را تحت تأثیر قرار می‌دهند. یک روایت تاریخی دیگر از انقلاب علمی را لوندا شیبینگر در کتاب «ذهن جنسیت ندارد؟ زنان در خاستگاه‌های علم مدرن» (1989)[3] ارائه داده است.

در پرتو این موردکاوی‌ها (و صدها نمونۀ مشابه)، چندین پرسش مطرح شد که مهمترین سؤال از این قرار است: دربارۀ ماهیت علم چه نتیجه‌گیری‌ای می‌توان داشت؟ یک رویکرد سهل و ساده این است که بگوییم اپیزودهای تحقیق علمی تا جایی که سوگیری مردگرا داشته باشند، علمی محسوب نمی‌شوند. در این روایت، «سوگیری جنسیتی» مشخصۀ ذات علم نیست، بلکه ویژگی خاص «علم بد» است. یک پاسخ دیگر آن است که «علم متعارف» (و نه فقط «علم بد») را لاجرم متأثر از جنسیت بدانیم، و سپس پیامدهای این نکته را بررسی کنیم. بواقع مجموعۀ مواضعی که منتقدان فمینیست فلسفۀ علم اتخاذ کرده‌اند آن‌قدر متنوع و حجم ادبیات تولیدشده توسط آنها آن‌قدر وسیع است که در دهۀ 1980 تلاش زیادی صرف آن شد تا گونه‌شناسی‌های معتبر برای نقدهای فمینیستی علم تدوین شود. پرنفوذترین این تلاش‌ها، طبقه‌بندی ارائه‌شده توسط ساندرا هاردینگ در کتاب بسیار مهم «پرسش علم در فمینیسم» (1986)[4] بود. دسته‌هایی که هاردینگ از هم تفکیک کرد از این قرارند: تجربه‌گرایی فمینیستی، موضع فمینیستی در معرفت‌شناسی، و پست‌مدرنیسم فمینیستی.

در یک بیان کلی، تجربه‌گرایان فمینیست معتقدند سوگیری جنسیتی در علوم نمایان‌گر ناتوانی در برآورده‌سازی ایده‌آل‌های معرفت‌شناختی است، و به‌کارگیری دقیق‌تر و تمام‌عیارترِ روش‌شناسی علمی می‌تواند این سوگیری را برطرف کرده و بالتبع علم بهتری تولید کند. تجربه‌گرایان فمینیست قصد ندارند اصول موضوعۀ معرفت‌شناختی و روش‌شناسی‌های علم را زیر سؤال ببرند، و لذا پیش‌فرض بنیادین ایشان آن است که اگر علم به درستی اجرا شود، جنسیت «دانش‌ورز» اهمیتی ندارد. هواداران «موضع فمینیستی در معرفت‌شناسی» دقیقاً همین پیش‌فرض تجربه‌گرایان فمینیست را به چالش می‌کشند. آنها معتقدند که موضع دانش‌ورز حائز اهمیت است و زنان (یا در برخی روایت‌های دیگر: فمینیست‌ها) مزیت معرفت‌شناسانۀ ویژۀ خود را دارند. همان‌طور که برده در اندیشۀ هگل می‌توانست چیزهایی بداند که ارباب قادر به دانستن‌شان نبود، زنان (یا فمینیست‌ها) نیز در جایگاهی قرار دارند که نه تنها نقد مؤثری بر علم مردگرا ارائه دهند، بلکه یک علم جانشین فمینیستی تولید کنند که از لحاظ معرفت‌شناختی برتر از علم پیشین باشد. دو نسخه از این نظریه که تأثیر ویژه‌ای داشته‌اند، متأثر از نظریۀ مارکسیسم و نظریۀ روابط اُبژه بوده‌اند. نکتۀ شایان توجه آن است که هرچند تجربه‌گرایان فمینیست و هواداران موضع معرفت‌شناسی فمینیستی دربارۀ قابلیت مفاهیم فعلی «روش علمی« و ارتباط موضع دانش‌ورز با دانش با هم اختلاف نظر دارند، اما هردوی آنها هوادار «پروژۀ علم جانشین» هستند چرا که هر دو به دنبال پیشرفت معرفت‌شناختی یعنی به دنبال علم بهتر هستند. اما پست‌مدرنیسم فمینیستی چنین هدفی ندارد: این رویکرد، از ایدۀ «علم جانشین» اجتناب می‌کند و در عوض به دنبال «تکثر دائمی روایت‌های جزئی» است.

یک ویژگی جالب این طبقه‌بندی از نقدهای فمینیستی آن است که این سه دسته به گونه‌ای ارائه شده‌اند که انگار نمایندۀ «مراحل متوالیِ تحقیق فمینیستی» در این حوزه‌اند و هر مرحله در واکنش به تنش‌ها و نقصان‌های مرحلۀ پیش پدید آمده است. بدین ترتیب هاردینگ نیز که یکی از تدوین‌کنندگان و مروّجان پیش‌رو در موضع معرفت‌شناسی فمینیستی بود، ظاهراً در سال 1986 در واکنش به انتقاداتی که از این رویکرد مطرح شده بود، به سمت موضع پست‌مدرن حرکت کرد. هرچند دامنه و محتوای این انتقادات وسیع بوده است، اما آن نقدی که بیش از همه بر هاردینگ (و بسیاری دیگر از نظریه‌پردازان فمینیستی) اثر گذاشت این بود که: یک موضع واحد فمینیستی وجود ندارد. همان‌طور که موضع زنان متفاوت از مردان است، موضع زنان رنگین‌پوست نیز متفاوت از موضع زنان سفیدپوست است، موضع زنان فقیر نیز متفاوت از موضع زنان ثروتمند است، موضع زنان همجنس‌گرا متفاوت از موضع زنان دگرجنس‌گرا است، و... هویت‌های چندپاره به موضع‌های چندپاره منجر می‌شود که این نیز ظاهراً به تکثر دائمی روایت‌های جزئی‌ای منجر می‌شود که ادعای کانونی پست‌مدرن‌هاست. گویا رویکرد «موضع معرفت‌شناسی فمینیستی» هوادار نوعی ذات‌گرایی جنسیتی بود که این نکته چندان قابل دفاع به نظر نمی‌رسید. هرچند هاردینگ اصرار داشت که هر یک از سه نوع نقد فمینیستی برای کاربردهای خاصی مفیدند، اما ظاهراً در سال 1986 به این سمت گرایش پیدا می‌کند که پست‌مدرنیسم فمینیستی می‌تواند توسعه‌یافته‌ترین و مناسب‌ترین رویکرد (از لحاظ نظری) باشد.

اما او در کتاب «علمِ چه کسی؟ دانشِ چه کسی؟» (1991) [5] ظاهراً این موضع را رها می‌کند. برخی حلقه‌های فمینیست‌ها، بنا به دلایل مختلف، از رویکردهای پست‌مدرن استقبال نکردند. شاید مهم‌ترین علت این بی‌میلی، این باور بود که نظریه و کنش فمینیستی باید مفهوم قدرتمندی از «عینیت» داشته باشد. مثلاً فرد باید بتواند مدعی شود که روایت‌های مردگرا از نقش‌های زنانه «غلط» هستند و باید روایت‌هایی که «به صورت عینی بهترند» جایگزین آنها شوند؛ نه اینکه فرد صرفاً بگوید روایت‌های متعددی برای منظورها و مقاصد مختلفی وجود دارند. به همین دلیل، هاردینگ در آخرین اثر خود می‌گوید که هرچند علم همان «سیاست اما در شکل و رنگی دیگر» است، ولی اطلاعاتی قابل‌اعتماد نیز دربارۀ دنیای تجربی تولید می‌کند.


منبع:

Kathleen Okruhlik (2000) Feminist Accounts of Science, in: W. H. Newton-Smith (2000) A Companion to the Philosophy of Science, Blackwell Publishers Inc., pp. 136-9.

پی‌نوشت‌ها:

[1] Carolyn Merchant (1980) The Death of Nature: Women, Ecology and the Scientific Revolution
[2] Evelyn Fox Keller (1985) Reflections on Gender and Science
[3] Londa Schiebinger (1989) The Mind Has No Sex? Women in the Origins of Modern Science
[4] Sandra Harding (1986) The Science Question in Feminism
[5] Sandra Harding (1991) Whose Science? Whose Knowledge?

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۱۱/۲۴ساعت   توسط محمد معماريان  | 

فلسفۀ علم فمینیستی (بخش اول): نقد روایت‌های نظریۀ تکامل

پیش‌درآمد: مدتی بود که می‌خواستم یک بخش جدید تحت عنوان «آکادمی فمینیسم» را به وبلاگ اضافه کنم. محتوای این بخش برگرفته از مطالعاتی است که در منابع فمینیستی داشته‌ام و هر از گاهی نیز تحلیل‌های شخصی‌ام را می‌نویسم. سعی می‌کنم این محتوا برای روشن شدن پایه‌های معرفتی حوزۀ گستردۀ اندیشۀ فمینیستی، مفید باشد. برای شروع، بخشی از گفتار «روایت‌های فمینیستی علم» از کتاب همراه فلسفۀ علم انتشارات بلک‌ول را انتخاب کرده‌ام که می‌تواند نوع نگاه فمینیست‌ها به حوزۀ فلسفۀ علم را تا حدودی روشن کند. این مطلب در دو بخش ارائه می‌شود: «نقد روایت‌های نظریۀ تکامل» به عنوان نمونۀ موردکاوی‌هایی که بیشتر به مسائل روش‌شناختی می‌پردازد؛ و «نقد ساختار علم مدرن» که بیشتر دغدغۀ معرفت‌شناختی دارد.

***

برخی از قدرتمندترین و فهم‌پذیرترین نقدهای فمینیستی در قالب موردکاوی‌هایی ارائه شده‌اند که نشان می‌دهند سوگیری‌های جنسیتی چگونه بر محتوای علوم زیست‌شناسی و جامعه‌شناسی اثر گذاشته‌اند. یک نمونۀ خوب برای ورود به این ژانر، کتاب «اسطوره‌های جنسیت: نظریه‌های زیست‌شناختی دربارۀ زنان و مردان» (1985) از آنه فاست‌استرلینگ[1] است. هرچند او درس‌آموختۀ علوم تجربی (و نه فلسفه) بود، این کتاب حساسیت فلسفی خاصی دارد و در سرتاسر خود به پرسش‌های روش‌شناختی و بعضاً معرفت‌شناختی می‌پردازد. او تلاش‌های صورت‌گرفته جهت ارائۀ تبیین‌های زیست‌شناختی برای تفاوت‌های شناختی مفروض میان زن و مرد، روایت‌های ژنتیک از رفتار، و تبیین‌های هورمونی از جسارت‌طلبی و دیگر پدیده‌ها را می‌آزماید. وی همچنین دربارۀ آن دسته از روایت‌های تکاملی بحث می‌کند که قصد دارند پرسش‌هایی از این قبیل را «تبیین» کنند: چرا عملکرد زنان در نقش‌های اجتماعی زیردست، طبیعی است؟ چرا مردان باهوش‌تر و جسورتر از زنان هستند؟ چرا زنان ناگزیر خانه‌دار می‌شوند؟ و چرا مردان به تجاوز جنسی روی می‌آورند؟ وی شواهد هر ادعا را بررسی می‌کند، طرح‌های تحقیق را به چالش می‌کشد و برخی مسائل روش‌شناختی را مطرح می‌نماید. فاست‌استرلینگ توجه خواننده را دائماً به این نکته جلب می‌کند که چگونه برخی شواهد کنار گذاشته می‌شوند، برخی پرسش‌ها مطرح نمی‌شوند، برخی فرضیه‌ها در نظر گرفته نمی‌شوند، و برخی کنترل‌های آزمون اصلاً صورت نمی‌گیرند. وی اشاره می‌کند که از تبیین‌های زیست‌شناختی برای نقش‌های اجتماعی زیردست زنان، علی‌رغم شواهد نه چندان قابل اتکاء، سرسختانه دفاع می‌شود. یک نمونۀ جالب، بررسی فرضیه‌های مربوط به «توانایی فضایی»[2] در زنان و مردان است. گفته می‌شود که توانایی فضایی به کروموزوم X ربط دارد و لذا در مردان بیشتر از زنان دیده می‌شود؛ اینکه سطح بالای هورمون آندروژن در دوران بارداری باعث افزایش هوش می‌شود و سطح پایین آن موجب می‌شود توانایی مردان در فعالیت‌های مبتنی بر «تجدیدساختار» بیشتر باشد. برخی گفته‌اند که مغز زنان جانبی‌شده‌تر[3] از مغز مردان است و این جانبی‌شدگی بیشتر با توانایی‌های فضایی تداخل دارد. دیگران گفته‌اند که مغز زنان کمتر از مردان جانبی‌شده است و این جانبی‌شدگی کمتر با توانایی‌های فضایی تداخل دارد. برخی دیگر برای دفاع از فرضیۀ ارتباط توانایی فضایی با کروموزوم X گفته‌اند که ژن مربوط به توانایی فضایی فقط در حضور تستوسترون امکان ظهور دارد. برخی دیگر هم گفته‌اند که مردان بیشتر از زنان اسید اوریک دارند و به همین دلیل باهوش‌ترند.

شواهد موجود، دفاع چندان محکمی از هیچ‌یک از این فرضیه‌ها نمی‌کنند و برخی از این فرضیات به وضوح رد شده‌اند. اما از نظر برخی محققان، تنها عنصری از شبکۀ نظری موجود که علی‌رغم شواهد غیرقابل‌اتکاء نباید رها شود، این فرض است که دستاوردهای فکری ضعیف‌تر زنان حتما دلایل عمدتاً زیست‌شناختی دارد.

یکی دیگر از کتاب‌های مفید و فهم‌پذیر در این ژانر، «بده‌بستان‌های سیاسی در زیست‌شناسی زنان» (1990) از روث هوبارد[4] است که از تحقیق در حوزۀ فوتوبیولوژی به نقد فمینیستی علم روی آورد. یکی از فصول این کتاب، نسخه‌ای از مقالۀ پرنفوذ او با عنوان «آیا فقط مردان تکامل یافته‌اند؟» است که در آنجا برخی از سوگیری‌ها و نقاط کور نظریۀ تکاملی را بررسی می‌کند. وی در آنجا بخش‌هایی از کتاب «منشأ گونه‌ها»ی داروین را نقل می‌کند که پیشرفت تکاملی در بشر را منحصراً به فعالیت مردانه منسوب کرده است. مردان در دفاع از زنان و کودکان، شکار حیوانات وحشی و اسلحه‌سازی، همواره مجبور بودند از قوای شناختی بهتری بهره بگیرند. از آنجا که این‌گونه قوا دائماً در معرض آزمون طبیعت قرار گرفته و صاحبان قوای بهتر در فرآیند انتخاب باقی می‌مانند، مردان از لحاظ هوشی برتر از زنان شده‌اند. داروین نتیجه‌گیری می‌کند که شانس آورده‌ایم دختران نیز مغزهای مردان را به ارث می‌برند چون «در غیر این صورت، ممکن بود برتری مردان از لحاظ قوای ذهنی بر زنان مانند برتری طاووس نر بر طاووس ماده شود.»

همچنین هوبارد نمونه‌هایی از سوگیری جنسیتی در زیست‌شناسی تکاملی نوین را ارائه می‌دهد که با استدلال‌های مبتنی بر دور باطل غالباً می‌خواهند «اثبات کنند» که رفتارها و نقش‌های اجتماعی توسط عوامل زیست‌شناختی تعیین می‌شوند. در این استدلال‌ها، معمولاً کلیشه‌های جنسیتی برگرفته از روابط میان دو جنس در قرن بیستم به عاریت گرفته شده و بدون شواهد مستقل به دنیای حیوانات وارد می‌شود، سپس از «شواهد» حیوانی برای توجیه روابط میان جنسیت‌ها در انسان استفاده می‌شود. این‌گونه دورهای باطل خصوصاً زمانی تعجب‌برانگیزند که مخلوقاتی بسیار متفاوت از انسان مانند جلبک را بررسی می‌کنند. در این موردکاوی‌ها حتی نمونه‌های جلبک نیز بنا به نقش فعال یا منفعل خود، مذکر یا مؤنت نام‌‌گذاری می‌شوند: یک نمونه که در روابط جنسی نقش فعال دارد مردانه، و نمونۀ دیگر که نقش منفعل دارد زنانه قلمداد می‌شود. هرچند شواهد مستقلی برای این‌گونه انتساب‌ها وجود ندارد، اما از این موارد نیز به عنوان شواهدی ذکر می‌شود که نشان می‌دهند در سراسر دنیای حیوانات، نمونۀ مذکر است که نقش فعال را بازی کرده و درگیر رفتارهای هدف‌گرا می‌شود.

نفوذ سوگیری‌های مردگرایانۀ داروین به زیست‌شناسی تکاملی محدود نمی‌شود، بلکه این نظریه به عنوان فرضیۀ کمکی در بسیاری شاخه‌های علمی دیگر خصوصاً در جامعه‌شناسی نیز عمل می‌کند. در این میان، انسان‌شناسی یک گزینۀ جالب است. اگر فرض کنیم «مرد شکارچی» مسؤول اصلی پیشرفت تکاملی انسان است، می‌توان شواهد فسیلی را بر اساس تغییر رفتار مردان تفسیر کرد. به عنوان مثال، هلن لانجینو و روث دوئل در مقاله‌ای در سال 1983 با عنوان «بدن، سوگیری و رفتار: یک تحلیل تطبیقی از استدلالات در دو حوزۀ علوم زیست‌شناسی»[5]، بررسی می‌کنند که روایت مردگرا چگونه ابزارسازی را به رفتار شکارگری مردانه نسبت می‌دهد. آنها اشاره می‌کنند که برخی تحقیقات جدید، تأمین 80 درصد از رژیم غذایی جوامع «شکارچی-آذوقه‌جمع‌کن» را به زنان آذوقه‌جمع‌کن نسبت می‌دهند. اگر این نظریه مبنای تفسیر شواهد قرار گیرد، آنگاه روایتی کاملاً متفاوت از همان شواهد فسیلی به دست می‌آید.

روایت زن‌گرا، طراحی ابزارآلات را کارکرد رفتار زنانه می‌داند و زنان را مبتکرانی تلقی می‌کند که بیش از مردان در توسعۀ هوش بشر و انعطاف‌پذیری او نقش داشته‌اند. این روایت بر اهمیت ابزارآلات ساخته‌شده از مواد ارگانیک مانند چوب و نی تأکید دارد که گفته می‌شود توسط زنان ساخته شدند تا هنگام جمع‌آوری آذوقه از خود در برابر حیوانات شکارچی محافظت کنند و همچنین از آنها برای حمل مواد، کندن زمین و آماده‌سازی غذا بهره بگیرند. گویا این ابزارها پیش از ابزارهای سنگی منسوب به شکارچیان مذکر، تولید شده‌اند.

در اینجا درست یا غلط بودن فرضیه‌‌های روایت زن‌گرا اهمیتی ندارد؛ بلکه این نمونه نشان می‌دهد که پیش‌فرض‌های مردگرایانه تا چه حد بر تفسیر استاندارد شواهد انسان‌شناختی تأثیر گذاشته‌اند. این نمونه، نمایندۀ فاصلۀ میان شواهد و فرضیات، و دشواری پر کردن این شکاف از طریق ابزارهای کمکی مستقل است.

دونا هاراوی در یک سلسله مقاله و اخیراً در کتاب «تلقی‌ها از نخستین پستانداران: جنسیت، نژاد و طبیعت در دنیای علم مدرن» (1989)[6] می‌گوید که حداقل در مطالعۀ پستانداران اولیه، نمی‌توان این شکاف را پر کرد و ما به‌واقع با روایت‌های متفاوتی از منشأ گونه‌ها مواجهیم که قابل تقلیل به یک مبنای واحد نیستند. این روایت‌ها به منظور برآورده کردن انواع نیازهای سیاسی طراحی شده‌اند، و انتخاب میان آنها نیز به ملاحظاتی مشابه با آن نیازهای سیاسی بستگی دارد. پس این حوزۀ علمی، «سیاست اما در شکل و رنگی دیگر» است.


منبع:

Kathleen Okruhlik (2000) Feminist Accounts of Science, in: W. H. Newton-Smith (2000) A Companion to the Philosophy of Science, Blackwell Publishers Inc., pp. 135-6.

پی‌نوشت‌ها:

[1] Anne Fausto-Sterling (1985) Myths of Gender: Biological Theories about Women and Men

[2] Spatial Ability: یعنی توانایی و مهارت حرکت و استفاده از فضای اطراف.
[3] Lateralized: جانبی‌شدگی به معنای ایجاد تمایز در کارکرد دو نیمکرۀ مغز است.

[4] Ruth Hubbard (1990) The Politics of Women’s Biology
[5] Helen Longino and Ruth Doell (1983) Body, Bias. and Behaviour: a Comparative Analysis of Reasoning in Two Areas of Biological Science
[6] Donna Haraway (1989) Primate Visions: Gender, Race, and Nature in the World of Modem Science

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۱۱/۱۵ساعت   توسط محمد معماريان  |