سالهاست که یک نهنگ تنها، در آبی بیکران دریاها شنا میکند. اما بر خلاف سایر نهنگها، دوستی ندارد. خانوادهای ندارد. به هیچ دسته و قبیلهای از نهنگها تعلق ندارد. معشوقی ندارد.
این نهنگ با آوای خود، که هر بار پنج تا شش ثانیه طول میکشد، به دنبال همنوعی برای خود میگردد. اما صدایی که او میسازد مانند هیچ نهنگ دیگری نیست: نهنگها با صدایی در گسترۀ فرکانسی 12 تا 25 هرتز با هم حرف میزنند، اما صدای این نهنگ فرکانس 52 هرتزی دارد. مشکل دقیقاً همینجاست. هیچ نهنگ دیگری صدای او را نمیشنود. تمام تلاشهای نومیدانۀ او برای ارتباط با همنوعانش، بیثمر میماند. خواهشهایش بیپاسخ میمانند. و با هر آوا، غمگینتر و سرخوردهتر میشود. ماجرا شاید از این هم غمانگیزتر باشد: شاید او آخرین بازماندۀ یک گونۀ ناشناختۀ نهنگهاست، که با نواختن آن موسیقی نامفهوم اقیانوسنوردی میکند تا شاید یکی دیگر از نوع خودش بیابد.
این حیوان عظیمالجثه را تصور کنید که تنها شنا میکند و آواز میخواند: بزرگتر از آن است که با موجودات اطرافش ارتباطی برقرار کند، و طنز تلخ ماجرا آنجاست که در گسترۀ اقیانوس خالی و بینهایت حس میکند چقدر کوچک است.
منابع: + و + و +
و با تشکر از احسان به خاطر معرفی مطلب :-)
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۲ساعت   توسط محمد معماريان
|
در دنیای عکاسی، هر از گاهی خبری میرسد که پرده از راز مخفی یک عکس برمیدارد و وثاقت آن را زیر سؤال میبرد: مثلاً فلان عکس صحنهچینی شده است یا اینکه داستان عکس چیزی غیر از آن است که تصویر القاء میکند. اتفاقی مشابه، البته نه از جنس افشاگری بلکه از جنس «نگاه متفاوت» که مشخصۀ جریان فمینیستی است، نُقل محافل شده است: تفسیر یک وبلاگ فمینیستی از ماجرای یک عکس معروف که بحث و نظرهای زیادی به راه انداخته است.
عکس زیر با نام V-J Day (روز پیروزی بر ژاپن: Victory over Japan Day) یا «ملوان بوسهزن» (Kissing Sailor) که در 14 آگوست 1945 تصویربرداری شده است، یکی از مشهورترین عکسهای قرن بیستم از عکاس نامدار لهستانی-آمریکایی، آلفرد آیزنشتات است (از ویکیپدیا بخوانید) که مدخل مفصلی نیز در دانشنامۀ عکاسی قرن بیستم به او اختصاص یافته (جلد اول، صفحات 8-435) و این عکس را به عنوان یکی از هفت عکس برگزیدۀ او معرفی نموده است. ماجرا به روز تسلیم ژاپن در برابر آمریکا در پایان جنگ جهانی دوم و شادمانیهای خیابانی بازمیگردد. این عکس، علیرغم با بار عاطفی خود، داستانی عجیب داشته است: ملوان مست (جورج) بیخبر به دختر غریبه (گرتا) نزدیک میشود، او را در آغوش میکشد و بوسهای از او میگیرد.
هرچند این روایت مدتها پیش در مصاحبههای گرتا مطرح شده است، این عکس با جذبۀ خاص خود همچنان واکنش عاطفی مثبت مخاطبان غربی را برمیانگیزد. آنچه این بحث را دوباره داغ کرد، تفسیر وبلاگ فمینیستی Crates and Ribbons (وبلاگی با شعار «به دنبال برابری جنسیتی») از این قضیه بود. نویسندگان این مطلب، که بحثشان به روزنامههای مطرح آمریکایی نیز کشیده شد، یادداشتی با عنوان «ملوان بوسهزن یا کوریِ گزینشیِ فرهنگ تجاوزگری» نوشتهاند، که به چشم بستن و تغافل مخاطبان بر واقعیت داستان عکس طعنه میزند. پاراگرافهای انتهایی این یادداشت را با هم بخوانیم:
پس کاملاً روشن است که آنچه جورج مرتکب شد، بنا به معیارهای مدرن، آزار جنسی است. اما، جشنِ شگفتآورِ کوریِ عامدانه رقم خورده است: هیچکدام از مقالهها، حتی زمانی که روایت گرتا را بازگو میکنند، دربارۀ این قصه حرفی نمیزنند. بدون حتی یکبار تصدیقِ ماهیت مشکلآفرین این عکس بنا به گفتههای او، آنها همچنان خیالبافانه و محترمانه دربارۀ عکس سخن میگویند، گویی که همچنان این بوسۀ نابهنگام آنها را مسحور کرده است. عمل جورج رمانتیکسازی و تجلیل میشود؛ انگار که گرتا هیچ [از آن قصه] نگفته است.
من البته این وضعیت را از یک نظر درک میکنم. خاتمۀ جنگ اتفاق بزرگی است، و شادی ملت در آن روز، بخش مهمی از تاریخ آمریکا را تشکیل میدهد. مدتها، این عکس نمایندۀ آن سرخوشی بیمنتها بود و دل از کهنهسربازان جنگ و خانوادههایشان میرُبود. با این واقعیت که این عکس نمایندۀ یک آزار جنسی (نه یک شور و هیجان) است نمیتوان به راحتی کنار آمد؛ و اینگونه نامگذاری میتواند سختگیرانه به نظر برسد. آن ملوان جان خود را به خاطر کشورش به خطر انداخته است. آیا آسودگی و هیجان او در پایان جنگ موجه است؟ آیا این وضعیت، شرایط خاص محسوب میشود؟ پاسخ سؤال اول مثبت است. او کاملاً حق دارد سرخوش باشد. او کاملاً حق شادمانی و جشن گرفتن دارد. اما، این حق به او اجازه نمیدهد خودمختاری بدنی و جسمی فرد دیگری را مخدوش کند.
نظر به فرهنگ تجاوزگری که در آن زندگی میکنیم، بیمیلی به درک و تصدیق این مسئله جای تعجب ندارد. اعلام آنکه بدنِ زن همواره از آنِ خود اوست، و نباید به میل مرد بدون رضایت او استفاده شود، چندان ساده نیست. چشم بستن بر احساسات زنان، ادعای آنکه آنها باید با مرد همدلی داشته باشند، اینکه نباید بازی را به هم بزنند بلکه باید با آن کنار بیایند، بسیار سادهتر است. و هرچه ساختارهای قدرت پشتوانۀ مرد قویتر باشند، اقدام در جهت مخالف دشوارتر میشود. اما اگر جداً میخواهیم فرهنگ تجاوزگری را ساقط کنیم و خشونت گسترده علیه زنان را کاهش دهیم، باید روشن نماییم که درگیر رابطۀ جنسی شدن با یک نفر بدون رضایت او درست نیست، حتی اگر اتخاذ این موضع دشوار باشد. خصوصاً اگر اتخاذ این موضع دشوار باشد.

+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۱۸ساعت   توسط محمد معماريان
|
امروز (شنبه 15 مهر 1391) دانشکدۀ مدیریت دانشگاه تهران میزبان پروفسور مجید سمیعی، جراح مشهور مغز و چهرۀ ماندگار ایران، بود. پیشتر عنوان «اثر عملکرد مغز بر مدیریت» برای سخنرانی ایشان مطرح شده بود، اما ارائۀ ایشان به موضوع «آموزش بهینۀ مغز برای مدیریت» اختصاص داشت.
تا آنجایی که یادم میآید، تالار الغدیر یکی از شلوغترین روزهای این مدت را به خود میدید. دم درب دانشکده هم حراست از ورود افراد غیردانشجو جلوگیری میکرد که برای دانشکدۀ ما اتفاق غیرمعمولی بود. دکتر سمیعی روی سن که رفت، دانشجویان ایستاده دو سه دقیقه ایشان برایشان کف زدند. دکتر سمیعی نیز سخنرانی خود را با این جملات شروع کردند: «با درود فراوان در درجۀ اول به شما دانشجویان... من به خاطر شما این دعوت را پذیرفتم.» که تشویق مجدد دانشجوها را به دنبال داشت.
سپس ایشان وارد بحث اصلی خود شدند: مقدماتی دربارۀ مغز و حوزۀ عصبشناسی مطرح کرده و سپس برخی از دستاوردهای این حوزه که میتواند به آموزش به طور کلی مربوط باشد را توضیح دادند. بعضی از نکات (از جمله انگیزش) ارتباط زیربنایی با مباحث حوزۀ مدیریت داشت. بواسطۀ مثالها و نکات جذاب، سخنرانی دکتر سمیعی مخاطب را به دنبال خود میکشاند. اشاره به اینکه 68 درصد دانشجویان دانشکدۀ ما دختر هستند و تفاوتهای مغز خانمها و آقایان (اینکه حجم مغز آقایان بیشتر است اما کیفیت تمرکز مغز خانمها بالاتر است)، طرح این بحث که بازیهای رایانهای «یک pollution (آلودگی) برای محیطزیست مغز بچهها» و مخرب خلاقیت آنهاست، و نمونههای دیگری از این دست هم جذابیت صحبتها را اضافه میکرد. دکتر سمیعی دو دقیقه از انتهای صحبتهای خود را با چند اسلاید به یادبود استاد مرحومش و تجلیل از او اختصاص داد. پس از آن نیز پرسش و پاسخ کوتاهی برگزار شد که در آن بخش نیز ارتباط میان حوزۀ مدیریت و حوزۀ عصبشناسی بهتر تبیین شد.
همانطور که دکتر سیدجوادین (استادتمام مدیریت و رییس دانشکدهمان) در سخنان کوتاه خود پیش از سخنرانی دکتر سمیعی اشاره کرد، هدف از اینگونه برنامهها زمینهسازی برای انجام پژوهشهای میانرشتهای است. به گمانم دکتر سمیعی در ارائۀ جذاب خود و سپس بخش پرسش و پاسخ به خوبی زمینههای همکاری میانرشتهای بین عصبشناسی و شاخههای مختلف مدیریت را تبیین کرد. به عنوان مثال، به حوزۀ نوظهور Neuroeconomics اشاره کرد که نظریههای اقتصادی و شناختی را تلفیق میکند تا به مسائل مرتبط با حوزۀ گستردۀ اقتصاد بپردازد که بخش قابل توجهی از آن در حوزۀ نظریۀ سازمانها قرار میگیرد (به عنوان نمونه، کتاب Neuroeconomics and the Firm از Angela Stanton و همکاران به ارتباط میان اقتصاد عصبشناختی و بنگاه میپردازد). همچنین ابداع فناوری MRI تحولی نوین در حوزۀ عصبشناسی ایجاد کرد که امکان درک فرآیندهای مغزی (شناختی-احساسی) را تسهیل کرده است. به عنوان مثال، دکتر سمیعی به تناوبهای امواج مغز اشاره کرد که بر گیرایی حافظه اثر میگذارند و زمانی که این امواج در نقطۀ اوج قرار داشته باشند امکان بهخاطرسپاری به حداکثر میرسد. این مسئله میتواند کاربردهای فوقالعاده در حوزههای بازاریابی و تبلیغات داشته باشد و امکان پژوهشهای آزمایشگاهی میانرشتهای بین این دو حوزه را فراهم میکند. همچنین ایشان به پیشرفتهای حوزۀ عصبشناختی در شناسایی شایستگیهای مختلف مغز افراد، نظریۀ کارکرد ریتمیک ذهن و امثال آن اشاره کرد که هر کدام میتواند کاربردهای بسیار معناداری در حوزۀ مدیریت داشته باشد.
در انتهای برنامه، انوشیروان روحانی (پیانیست برجستۀ ایرانی) نیز به دعوت دکتر سمیعی روی سن آمد. دکتر سمیعی گفت که زمینۀ آشنایی انوشیروان روحانی با گروه راک Scorpions را فراهم کرده است که او آهنگ پرفروش Maybe I Maybe You را برای آنها ساخته است. در نهایت نیز یک قاب یادبود از طرف دانشکدۀ مدیریت به پروفسور سمیعی تقدیم شد.
نفرات عکس زیر از راست به چپ: انوشیروان روحانی، پروفسور سمیعی، دکتر اسدی (دانشکدۀ مدیریت)، دکتر امیدوار رضایی، دکتر سیدجوادین (ریاست دانشکدۀ مدیریت)، دکتر حسنقلیپور (معاون علمی و فناوری دانشکدۀ مدیریت) و دکتر امیری (هیئتعلمی دانشکدۀ مدیریت).

+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۱۵ساعت   توسط محمد معماريان
|
شوکهام. یک نفر آمد و شوکهام کرد و رفت.
امشب، در پارک قزلقلعه، تصادفاً با بانوی سالخوردهای همصحبت شدم که ابهت همۀ چیزهایی دور و بَرَم را خُرد و خاکشیر کرد. نشسته بودم که این بانو با یک پلاستیک سنگین در دستش از کنارم رد شد. نگاهی به خوراکیهای همراهم کرد و پرسید از کجا میتواند یک بیسکویت بخرد. نان و خامۀ همراهم را تعارف کردم. گفت که گیاهخوار است و دنبال بیسکویت تُرد یا یک کراکر شبیه آن میگردد. برای رعایت حالش و آن بار سنگینی که به همراه داشت، رفتم و از سوپر سر کوچه برایش بیسکویت خریدم. گفت دکتر است. ابتدا جدی نگرفتم. کمی گپ زدم که سر از احوالش دربیاورم. آن گپ کوتاه به گفتگویی دو ساعته منجر شد.
ایشان سرکار خانم دکتر شیوا (منصوره) کاویانی بود. اسمش را که گفت و در اینترنت جستجو کردم از تعجب تا یک ساعت بهتزده بودم هرچند چندان به روی خودم نیاوردم. حتی اولش باور نمیکردم خودش باشد. ولی تسلطش به زبان انگلیسی و حوزههای فلسفه و فرهنگ و جامعهشناسی روشن بود. در لینکهای گوگل به این وبلاگ رسیدم که او هم مثل من تصادفی ایشان را در یک گوشۀ شهر دیده بود. همانطور که این وبلاگ را میخواندم، خانم دکتر هم به مصاحبهاش با روزنامۀ جامعه اشاره کرد؛ که دربارهاش تیتر زده بود: «شیوا کاویانی جامعهشناس ایرانی در بین 500 محقق برجستۀ قرن.» این عنوان چندان بیربط نیست وقتی که پوران فرخزاد در دانشنامۀ زنان فرهنگساز ایران و جهان مجموعۀ آثار او را نقل میکند.
گویا دائمالسفر است و انگار کل کولهبارش همان پلاستیک همراهش بود، شاید هم قدری وسایل در خانههای آشنایانش داشته باشد. نه اینکه مالی نداشته یا نتواند داشته باشد، طرز زندگیاش این بود: در ایران میگردد و قصدش کمک به این و آن است. از کتابی که دربارۀ عرفان قبالا (کابالای خودمان) نوشته بود حرف زد. سایت انجمن کلیمیان تهران در صفحهای که به معرفی این کتاب اختصاص داده است، دربارۀ ایشان نوشته است: «وي از راه كتاب زندگي ميكند، بسيار ساده. » راست و درست نوشته است. با وجود کهولت سن، چشمانش ضعف نداشت. گفت که شیوۀ بهداشتی-پزشکی خاص خودش را دارد که اینجور سالم مانده است و گاهی سه شبانهروز نمیخوابد، و البته غیر از آب و سبزی و میوه و امثال آن نمیخورد. پرسید که چه میکنم. گفتم که تازه دورۀ جدید تحصیلی را شروع کردهام. گفت که اگر قصد رفتن از ایران دارم، کمکم میکند. جواب خاصی نداشتم؛ از بس شوکه بودم.
آخرش خداحافظی کردیم و من مبهوت به سمت خانه راه افتادم. راستی، بخش عمدۀ آن پلاستیک سنگینی که دست خانم دکتر بود، کتابها و مقالاتش بود.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۱۰ساعت   توسط محمد معماريان
|