فلسفۀ علم فمینیستی (بخش اول): نقد روایتهای نظریۀ تکامل
پیشدرآمد: مدتی بود که میخواستم یک بخش جدید تحت عنوان «آکادمی فمینیسم» را به وبلاگ اضافه کنم. محتوای این بخش برگرفته از مطالعاتی است که در منابع فمینیستی داشتهام و هر از گاهی نیز تحلیلهای شخصیام را مینویسم. سعی میکنم این محتوا برای روشن شدن پایههای معرفتی حوزۀ گستردۀ اندیشۀ فمینیستی، مفید باشد. برای شروع، بخشی از گفتار «روایتهای فمینیستی علم» از کتاب همراه فلسفۀ علم انتشارات بلکول را انتخاب کردهام که میتواند نوع نگاه فمینیستها به حوزۀ فلسفۀ علم را تا حدودی روشن کند. این مطلب در دو بخش ارائه میشود: «نقد روایتهای نظریۀ تکامل» به عنوان نمونۀ موردکاویهایی که بیشتر به مسائل روششناختی میپردازد؛ و «نقد ساختار علم مدرن» که بیشتر دغدغۀ معرفتشناختی دارد.
***
برخی از قدرتمندترین و فهمپذیرترین نقدهای فمینیستی در قالب موردکاویهایی ارائه شدهاند که نشان میدهند سوگیریهای جنسیتی چگونه بر محتوای علوم زیستشناسی و جامعهشناسی اثر گذاشتهاند. یک نمونۀ خوب برای ورود به این ژانر، کتاب «اسطورههای جنسیت: نظریههای زیستشناختی دربارۀ زنان و مردان» (1985) از آنه فاستاسترلینگ[1] است. هرچند او درسآموختۀ علوم تجربی (و نه فلسفه) بود، این کتاب حساسیت فلسفی خاصی دارد و در سرتاسر خود به پرسشهای روششناختی و بعضاً معرفتشناختی میپردازد. او تلاشهای صورتگرفته جهت ارائۀ تبیینهای زیستشناختی برای تفاوتهای شناختی مفروض میان زن و مرد، روایتهای ژنتیک از رفتار، و تبیینهای هورمونی از جسارتطلبی و دیگر پدیدهها را میآزماید. وی همچنین دربارۀ آن دسته از روایتهای تکاملی بحث میکند که قصد دارند پرسشهایی از این قبیل را «تبیین» کنند: چرا عملکرد زنان در نقشهای اجتماعی زیردست، طبیعی است؟ چرا مردان باهوشتر و جسورتر از زنان هستند؟ چرا زنان ناگزیر خانهدار میشوند؟ و چرا مردان به تجاوز جنسی روی میآورند؟ وی شواهد هر ادعا را بررسی میکند، طرحهای تحقیق را به چالش میکشد و برخی مسائل روششناختی را مطرح مینماید. فاستاسترلینگ توجه خواننده را دائماً به این نکته جلب میکند که چگونه برخی شواهد کنار گذاشته میشوند، برخی پرسشها مطرح نمیشوند، برخی فرضیهها در نظر گرفته نمیشوند، و برخی کنترلهای آزمون اصلاً صورت نمیگیرند. وی اشاره میکند که از تبیینهای زیستشناختی برای نقشهای اجتماعی زیردست زنان، علیرغم شواهد نه چندان قابل اتکاء، سرسختانه دفاع میشود. یک نمونۀ جالب، بررسی فرضیههای مربوط به «توانایی فضایی»[2] در زنان و مردان است. گفته میشود که توانایی فضایی به کروموزوم X ربط دارد و لذا در مردان بیشتر از زنان دیده میشود؛ اینکه سطح بالای هورمون آندروژن در دوران بارداری باعث افزایش هوش میشود و سطح پایین آن موجب میشود توانایی مردان در فعالیتهای مبتنی بر «تجدیدساختار» بیشتر باشد. برخی گفتهاند که مغز زنان جانبیشدهتر[3] از مغز مردان است و این جانبیشدگی بیشتر با تواناییهای فضایی تداخل دارد. دیگران گفتهاند که مغز زنان کمتر از مردان جانبیشده است و این جانبیشدگی کمتر با تواناییهای فضایی تداخل دارد. برخی دیگر برای دفاع از فرضیۀ ارتباط توانایی فضایی با کروموزوم X گفتهاند که ژن مربوط به توانایی فضایی فقط در حضور تستوسترون امکان ظهور دارد. برخی دیگر هم گفتهاند که مردان بیشتر از زنان اسید اوریک دارند و به همین دلیل باهوشترند.
شواهد موجود، دفاع چندان محکمی از هیچیک از این فرضیهها نمیکنند و برخی از این فرضیات به وضوح رد شدهاند. اما از نظر برخی محققان، تنها عنصری از شبکۀ نظری موجود که علیرغم شواهد غیرقابلاتکاء نباید رها شود، این فرض است که دستاوردهای فکری ضعیفتر زنان حتما دلایل عمدتاً زیستشناختی دارد.
یکی دیگر از کتابهای مفید و فهمپذیر در این ژانر، «بدهبستانهای سیاسی در زیستشناسی زنان» (1990) از روث هوبارد[4] است که از تحقیق در حوزۀ فوتوبیولوژی به نقد فمینیستی علم روی آورد. یکی از فصول این کتاب، نسخهای از مقالۀ پرنفوذ او با عنوان «آیا فقط مردان تکامل یافتهاند؟» است که در آنجا برخی از سوگیریها و نقاط کور نظریۀ تکاملی را بررسی میکند. وی در آنجا بخشهایی از کتاب «منشأ گونهها»ی داروین را نقل میکند که پیشرفت تکاملی در بشر را منحصراً به فعالیت مردانه منسوب کرده است. مردان در دفاع از زنان و کودکان، شکار حیوانات وحشی و اسلحهسازی، همواره مجبور بودند از قوای شناختی بهتری بهره بگیرند. از آنجا که اینگونه قوا دائماً در معرض آزمون طبیعت قرار گرفته و صاحبان قوای بهتر در فرآیند انتخاب باقی میمانند، مردان از لحاظ هوشی برتر از زنان شدهاند. داروین نتیجهگیری میکند که شانس آوردهایم دختران نیز مغزهای مردان را به ارث میبرند چون «در غیر این صورت، ممکن بود برتری مردان از لحاظ قوای ذهنی بر زنان مانند برتری طاووس نر بر طاووس ماده شود.»
همچنین هوبارد نمونههایی از سوگیری جنسیتی در زیستشناسی تکاملی نوین را ارائه میدهد که با استدلالهای مبتنی بر دور باطل غالباً میخواهند «اثبات کنند» که رفتارها و نقشهای اجتماعی توسط عوامل زیستشناختی تعیین میشوند. در این استدلالها، معمولاً کلیشههای جنسیتی برگرفته از روابط میان دو جنس در قرن بیستم به عاریت گرفته شده و بدون شواهد مستقل به دنیای حیوانات وارد میشود، سپس از «شواهد» حیوانی برای توجیه روابط میان جنسیتها در انسان استفاده میشود. اینگونه دورهای باطل خصوصاً زمانی تعجببرانگیزند که مخلوقاتی بسیار متفاوت از انسان مانند جلبک را بررسی میکنند. در این موردکاویها حتی نمونههای جلبک نیز بنا به نقش فعال یا منفعل خود، مذکر یا مؤنت نامگذاری میشوند: یک نمونه که در روابط جنسی نقش فعال دارد مردانه، و نمونۀ دیگر که نقش منفعل دارد زنانه قلمداد میشود. هرچند شواهد مستقلی برای اینگونه انتسابها وجود ندارد، اما از این موارد نیز به عنوان شواهدی ذکر میشود که نشان میدهند در سراسر دنیای حیوانات، نمونۀ مذکر است که نقش فعال را بازی کرده و درگیر رفتارهای هدفگرا میشود.
نفوذ سوگیریهای مردگرایانۀ داروین به زیستشناسی تکاملی محدود نمیشود، بلکه این نظریه به عنوان فرضیۀ کمکی در بسیاری شاخههای علمی دیگر خصوصاً در جامعهشناسی نیز عمل میکند. در این میان، انسانشناسی یک گزینۀ جالب است. اگر فرض کنیم «مرد شکارچی» مسؤول اصلی پیشرفت تکاملی انسان است، میتوان شواهد فسیلی را بر اساس تغییر رفتار مردان تفسیر کرد. به عنوان مثال، هلن لانجینو و روث دوئل در مقالهای در سال 1983 با عنوان «بدن، سوگیری و رفتار: یک تحلیل تطبیقی از استدلالات در دو حوزۀ علوم زیستشناسی»[5]، بررسی میکنند که روایت مردگرا چگونه ابزارسازی را به رفتار شکارگری مردانه نسبت میدهد. آنها اشاره میکنند که برخی تحقیقات جدید، تأمین 80 درصد از رژیم غذایی جوامع «شکارچی-آذوقهجمعکن» را به زنان آذوقهجمعکن نسبت میدهند. اگر این نظریه مبنای تفسیر شواهد قرار گیرد، آنگاه روایتی کاملاً متفاوت از همان شواهد فسیلی به دست میآید.
روایت زنگرا، طراحی ابزارآلات را کارکرد رفتار زنانه میداند و زنان را مبتکرانی تلقی میکند که بیش از مردان در توسعۀ هوش بشر و انعطافپذیری او نقش داشتهاند. این روایت بر اهمیت ابزارآلات ساختهشده از مواد ارگانیک مانند چوب و نی تأکید دارد که گفته میشود توسط زنان ساخته شدند تا هنگام جمعآوری آذوقه از خود در برابر حیوانات شکارچی محافظت کنند و همچنین از آنها برای حمل مواد، کندن زمین و آمادهسازی غذا بهره بگیرند. گویا این ابزارها پیش از ابزارهای سنگی منسوب به شکارچیان مذکر، تولید شدهاند.
در اینجا درست یا غلط بودن فرضیههای روایت زنگرا اهمیتی ندارد؛ بلکه این نمونه نشان میدهد که پیشفرضهای مردگرایانه تا چه حد بر تفسیر استاندارد شواهد انسانشناختی تأثیر گذاشتهاند. این نمونه، نمایندۀ فاصلۀ میان شواهد و فرضیات، و دشواری پر کردن این شکاف از طریق ابزارهای کمکی مستقل است.
دونا هاراوی در یک سلسله مقاله و اخیراً در کتاب «تلقیها از نخستین پستانداران: جنسیت، نژاد و طبیعت در دنیای علم مدرن» (1989)[6] میگوید که حداقل در مطالعۀ پستانداران اولیه، نمیتوان این شکاف را پر کرد و ما بهواقع با روایتهای متفاوتی از منشأ گونهها مواجهیم که قابل تقلیل به یک مبنای واحد نیستند. این روایتها به منظور برآورده کردن انواع نیازهای سیاسی طراحی شدهاند، و انتخاب میان آنها نیز به ملاحظاتی مشابه با آن نیازهای سیاسی بستگی دارد. پس این حوزۀ علمی، «سیاست اما در شکل و رنگی دیگر» است.
منبع:
Kathleen Okruhlik (2000) Feminist Accounts of Science, in: W. H. Newton-Smith (2000) A Companion to the Philosophy of Science, Blackwell Publishers Inc., pp. 135-6.
پینوشتها:
[1] Anne Fausto-Sterling (1985) Myths of Gender: Biological Theories about Women and Men
[2] Spatial Ability: یعنی توانایی و مهارت حرکت و استفاده از فضای اطراف.
[3] Lateralized: جانبیشدگی به معنای ایجاد تمایز در کارکرد دو نیمکرۀ مغز است.
[4] Ruth Hubbard (1990) The Politics of Women’s Biology
[5] Helen Longino and Ruth Doell (1983) Body, Bias. and Behaviour: a Comparative Analysis of Reasoning in Two Areas of Biological Science
[6] Donna Haraway (1989) Primate Visions: Gender, Race, and Nature in the World of Modem Science