روزنوشت‌های من

آرام‌گاه تأمل‌های گاه‌ و بیگاه‌ام

عقده‌ی مهاجرت

مهاجرت اتفاق دشواری است؛ نه فقط از جنبه‌های مادی، که می‌تواند بحران‌های روحی فراوانی هم به دنبال داشته باشد. تألمات و تروماهای روانی مهاجرت گسترده و متفاوت‌اند و برای تیپ‌شناسی مهاجران و تعیین تروماهای همبسته با هر تیپ (اگر چنین کاری امکان‌پذیر باشد) نیاز به تحقیق جامعه‌شناختی-روان‌شناختی دقیق است. با این حال می‌توان حدس‌هایی درباره‌ی برخی تیپ‌های مهاجران مطرح کرد.

برای مثل منی که تجربه‌ی دست‌اول از مهاجرت و زندگی میان/با خارج‌نشینان را نداشته است، سخن گفتن درباره‌ی تیپ‌های مهاجران شاید چندان روا نباشد، چرا که فهم من از آنها عمدتاً وابسته به تعاملات اجتماعی است که در بستر ارتباطات مجازی داشته‌ایم. مهم‌ترین ایراد روش‌شناختی تحلیلی که من ارائه بدهم آن است که از دریچه‌ی یک رسانه به موضوع نگاه کرده‌ام: ابزارهای نوین ارتباطی، حتی شبکه‌های اجتماعی که حس نزدیکی و مجاورت و بی‌واسطگی را ایجاد می‌کنند، فیلتری از واقعیت را در اختیار ناظری مثل من قرار می‌دهند که نمود پدیده از درون این فیلتر شاید تناسب و تناظر چندانی با فهم دست‌اول از پدیده نداشته باشد. دو دسته از محدودیت‌ها، یکی محدودیت‌های خود ابزار و دیگری محدودیت‌هایی که فرهنگ کاربری هر شخص بر برون‌داد ابزار تحمیل می‌کنند، تصویر مشاهده‌شده را مخدوش می‌سازند.

با در نظر گرفتن محدودیت فوق، می‌توانم هدف تحلیلم را قدری متواضعانه‌تر انتخاب کنم تا از آن ایراد روش‌شناختی حذر کنم: به جای ادعای تحلیل واقعیت و تیپ‌شناسی مهاجران، می‌شود از کارکرد یا نحوه‌ی بروز تیپ‌هایی از مهاجران در فضاهای ارتباطی مجازی سخن گفت. یا در تعبیری دقیق‌تر، می‌توان از برآیند کارکرد گروهی از مهاجران سخن گفت که هم‌سویی و هم‌افزایی ناشی از فعالیت مجازی‌شان، گفتمانی خاص را ترویج می‌کند. موضوع این نوشته، یکی از این گفتمان‌هاست.

در میان آنها که با بلیط یک‌طرفه از ایران مهاجرت کرده‌اند، گروهی کم‌تعداد اما پرنفوذ هستند که به‌ظاهر تاب نمی‌آورند نشانه‌ای از حیات و شادابی در موطن سابق خود ببینند. آنها مروج این گفتمان‌اند که ایران، سکونت‌گاه مردگان متحرک است. به گمان آنها، هرکس که توان و شعور کافی داشته باشد از ایران خارج می‌شود.

این گفتمان می‌تواند بر یک مبنای معرفتی سیاسی یا غیرسیاسی بیان شود. برخی با تکیه بر «شرّ مطلق» بودن نظام جمهوری اسلامی این گفتمان را پیش می‌برند و ساکنان ایران را زندانیان دربند این مرده‌خانه ترسیم می‌کنند. دیگرانی که میل چندانی به ورود مستقیم به سیاست ندارند، هرچند هرازگاهی گوشه یا کنایه‌ای نثار نظام حکومتی می‌کنند، اما مُرده‌گی و وحشت‌باری زندگی را بیشتر ناشی از توده‌های مردمی می‌بینند که بویی از تمدن نبرده‌اند. گاهی نیز اسطوره‌ی «مردم لایق حکومت‌شان هستند» میان این دو پیوند برقرار می‌کند.

روش مواجهه‌ی این گروه با با نشانه‌های نشاط و پویایی جامعه‌ی ایرانی نیز جالب توجه است. یکی از قدیمی‌ترین ابزارهای ساکت کردن مخالف آن است که اتهامی ابطال‌ناپذیر به طرف مقابل زده شود: اتهامی که ماهیتاً چنان باشد که طرف مقابل، هرچقدر هم تلاش در رد آن کند، باز در چنبره‌ی اتهام گرفتار شود. استفاده‌ی شبه‌علمی از نظریه‌های روان‌شناختی برای انتساب چنین اتهام‌هایی، یکی از بّن‌مایه‌های مشترک استراتژی مواجهه این گروه با گزارش‌ها یا تحلیل‌ها یا خودگویه‌هایی است که حاکی از جریان زندگی در ایران باشند. ابزارهایی مانند «سندرم استکهلم» (وابستگی روحی زندانی به زندان‌بان) و «ناهمسانی شناختی» (که در نهایت خود، مدعی می‌شود هرچه طرف مقابل می‌گوید برای رهایی از ناهمسانی شناختی اوست و اصالتی ندارد) نمونه‌های پیشرفته‌ی این رویکرد هستند. اما ساده‌ترین اتهام ابطال‌ناپذیری که به آن توسل می‌کنند، «جهل ساکنان ایران نسبت به آزادی و حیات واقعی» است. ایرانی‌جماعتی که دنیای آزاد را تجربه نکرده است، تخیل کافی برای آزادی ندارد و به وضعیت دهشتناک خود خو کرده است، طبیعی است که گمان کند در حال زندگی است؛ در حالی که بواقع مُرده‌گی می‌کند.

این نوع نگاه به ایران از کجا می‌آید؟ محتمل است که بخشی از آن، دستورکار صریح سیاسی داشته باشد. اگر بتوان ایران را به مثابه‌ی زندانی وسیع ترسیم کرد که حیاتی در آن جریان ندارد، بهانه‌ی کافی برای انواع تجویزها و مداخله‌های به‌ظاهر بشردوستانه (که در نهایت خود «حمله‌ی پیش‌دستانه» یا «مداخله‌ی بشردوستانه» را هم شامل می‌شوند) فراهم می‌شود. اما بخشی از آن نیز بعید نیست که «عقده‌ی مهاجرت» باشد. گسستن پیوند از پیشینه‌ی خود و قطع کردن ریشه‌ها، گاهی بهانه‌ای قدرتمند لازم دارد تا روان فرد را ارضاء کند. به جای دست و پا زدن در نوستالژی وطن، که می‌تواند بخش عمده‌ی توان مهاجر برای وفق یافتن با شرایط جدید و پیشرفت را به هدر دهد، باید هجوم خاطرات را به گوشه‌ای راند و توجیه کافی برای ماندن در موطن دوم فراهم کرد. اگر روان فرد در برابر این تلاش مقاومت کند، چه کاری بهتر از اینکه یک گندآب از موطن سابق ساخته شود تا هر وقت غم غربت غلبه کرد، سری داخل آن گندآب فرو برد و نفسی عمیق کشید و خوشحال و خوشنود از توفیق مهاجرت سربرآورد. آن داستان معروف را که شنیده‌اید؟!


پ.ن.1: طبعاً کسانی هم هستند که تجربه‌ی بواقع ناخوشایندی در ایران داشته‌اند و رفتن‌شان دلیل متقن داشته است. این نوشته در صدد نکوهش آن دسته نیست.

پ.ن.2: «داستان معروف» اشاره به ماجرایی دارد که در شبکه‌های اجتماعی بسیار دست‌به‌دست شد. این ماجرا ابتدا به نقل از یک مهاجر عرب‌تبار بود و نسخه‌های بعدی آن، مهاجر ایرانی را جانشین کرده بود: مهاجری از غم غربت بیچاره شده است. دوستی به او توصیه می‌کند که برای رفع مشکل خود، هر هفته سطلی را از، گلاب به رویتان، پسماند خودش خود پر کند و سرش را داخل آن فرو ببرد. مشکل او حل می‌شود. حکمت ماجرا را از دوست خود می‌پرسد و او می‌گوید: این کار یادت می‌آورد که از کجا آمده‌ای.

پ.ن.3: از آنجایی که عادت داریم در انتهای هر سخنرانی یک شعار هم داده شود، می‌گویم که من به مرزهای سیاسی اعتقادی ندارم و به گمانم یکی از احمقانه‌ترین ابداعات بشر معاصر همین مرزها بوده‌اند. حالا لازم نیست درباره‌ی اینکه سفر و هجرت در زمان‌های گذشته موانع طبیعی داشته است و مرزها نماد تکامل همان موانع‌اند برایم سخنرانی کنید. فعلاً نوستالژی «زیست‌جهان دست‌نخورده» در روح نگارنده رسوخ کرده است.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۹/۲۲ساعت   توسط محمد معماريان  | 

توصیفی از وضعیت پادرهوای دانشجویان ایرانی در سال 1348

جیمز بیل[1] در بخشی از مقاله‌اش در سال 1348 توصیفی از اوضاع و احوال جوانان دانشجوی ایرانی ارائه می‌دهد؛ جوانانی در میانۀ زندگی سنتی و حیات مدرن. بخش‌هایی از حال و هوای این توصیف به طرز غریبی با امروز ما هم‌خوانی دارد:

پارتی‌ها بیش از پیش در شهرهای ایران برگزار می‌شوند. چندی پیش، چنین چیزی برای جوان‌ها وجود نداشت. اکنون پارتی‌ها هستند اما معنای چندانی ندارند. چنین فعالیت‌ها و سرگرمی‌هایی فقط تقلیدی هستند. جوان‌ها فلسفۀ پشت این نوع وقت‌گذرانی را نمی‌فهمند. فقط لباس‌های فاخر می‌پوشند و به پارتی می‌روند.

این می‌تواند انعکاسی از وضعیت کم‌عمق و تُهی ِ زندگی‌های جوانان باشد. در کشمکش با خانواده‌های محافظه‌کارشان، آنها کارهایی انجام دهند که خودشان هم نمی‌فهمند چیست. بدین ترتیب، نسل جدید قربانی داغان‌شدۀ «تغییر» است. آنها پیش‌قراولان سپاهی هستند که بواسطۀ وضعیتی که بر آنها چیره شده، له شده‌اند. سپاهیان دیروز، با کراهت میدان را خالی می‌کنند.

اما حتی وقتی که سپاهیان دیروز انعطاف و روشن‌فکری بیشتری از خود نشان می‌دهند، تازه در آغاز راه ِ نبرد هستند: در دنیایی که این تغییر ِ بی‌هدف و بی‌بنیان رُخ می‌دهد، باید معنا و لنگری برای آن «تغییر» دست‌وپا کرد. اگر جایی برای رفتن نباشد، لباس‌ها و مُدهای جدید چه معنایی می‌دهند؟ جاهایی که برای رفتن هستند، اگر در همین حد فعلی باشند، به چه درد می‌خورند؟ چرا بدون درک ِ جوهره‌ها، از ظاهر تقلید کنیم؟ چرا بدون ساختن، ویران کنیم؟

اما در نظامی که مشکلات خانواده، ص/*کص، پول، تحصیل و شغل تمام انرژی یک نفر را می‌بلعند، چه کسی می‌تواند پویا، نوآور و سازنده باشد؟ داغان شدن جوان ایرانی در اثر این مشکلات بنیادین، در او خودنمایی می‌کند. او گم‌شده، بی‌اعتماد، متزلزل و بدبین است. او یک مرد جوان و یک مرد سال‌خورده است. اما وظایف واقعی فردا شروع می‌شوند. او باید ایران را هدایت کند. زمین آموزش او لغزنده بوده، اما او به هر حال از پس ِ آن برآمده است. ولی در طی آن اوضاع و احوال، ابزارهای ابتکار، خوش‌بینی و خلاقیت که برای وظایف امروزین او نیازند، کُند و فرسوده شده‌اند.

[1] جیمز بیل (1969) «تحلیلی از بده‌بستان‌های قدرت در جداافتادگی قشر دانشجویی: مورد ایران»، مجلۀ «مطالعات ایران» (ژورنال جامعۀ مطالعات ایران)، شمارۀ 2، 1969، صفحات 8-26 (بخش فوق از صفحات 20-21 ترجمه شده است.)


+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۱/۱۳ساعت   توسط محمد معماريان  | 

تعمیم احمدی‌نژادی

«وسط نمایش، رو می‌کرد به تماشاچی‌ها و می‌گفت: به دلقک می‌خندید؟ خودتون از اون دلقک‌ترید.»

به گمانم احمدی‌نژاد از یک جهت نمایندۀ برخی از پارادوکس‌های عمیق فکری و احساسی ایرانی‌جماعت است. به احمدی‌نژاد ایراد می‌گیریم ولی خودمان همان کارهای احمدی‌نژاد را انجام می‌دهیم. این شاید یک روایت دیگر از نظریۀ «احمدی‌نژاد ِ درون» هم باشد.

یک مسئلۀ جالب در این حوزه برای من «تعمیم احمدی‌نژادی» است. وقتی احمدی‌نژاد میگوید «میوه توی محلۀ ما فلان قیمته» برآشفته می‌شویم، ولی وقتی می‌خواهیم دربارۀ مسائل اجتماعی استدلال بیاوریم می‌گوییم «هرکی رو دیدم همین طور بوده» یا «همۀ کسایی که می‌شناسم همین جورند.» این دوتا برخورد از نظر من تفاوت ماهوی ندارند و من اسمش را «تعمیم احمدی‌نژادی» می‌گذارم.

پ.ن: لازم به ذکر نیست که واژۀ «دلقک» برای من خیلی محترمه.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۹/۰۸ساعت   توسط محمد معماريان  | 

رمز ماندگاری عاشورا: یک جامعه‌شناسی فرهنگی مختصر

امیل دورکهایم (جامعه‌شناس فرانسوی) در کتاب «شکل‌های نخستین حیات مذهبی» دغدغۀ امر «مقدس» و مسئلۀ خیر و شر داشت: به عقیدۀ وی، فهم جوامع ابتدایی از مسئلۀ خیر و شر در قالب باورهای مذهبی ظهور پیدا می‌کرد؛ اما جوامع مدرن، علی‌رغم به حاشیه رفتن مذهب در آنها، همچنان با مسئلۀ بنیادین خیر و شر دست به گریبان‌اند.

با وام‌گیری آن مفهوم بنیادین امر مقدس و دوگانۀ خیر/شر از دورکهایم، جفری الکساندر در سنت جامعه‌شناسی فرهنگی یک ساخت مفهومی با عنوان «ترومای فرهنگی» را معرفی می‌کند. ترومای فرهنگی واقعه‌ای است که هرچند لزوماً بالذات فرهنگی نیست، اما بواسطۀ روایت و بازروایی‌های متعدد در گذر زمان و پیوندی که بخش کثیری از جامعه میان تجربه‌ها و فهم‌های خود از خیر و شر از یک سو و آن واقعه از سوی دیگر برقرار می‌کنند، آن واقعه به نماد فرهنگی مفاهیم پایۀ خیر و شر تبدیل می‌شود به نحوی که فی‌نفسه برای تفسیر مفاهیم خیر و شر نیز به کار گرفته می‌شود.

الکساندر در کتاب «معانی حیات اجتماعی: یک جامعه‌شناسی فرهنگی» (2003) دو مثال مشهور از به‌اصطلاح «ترومای فرهنگی» را مطرح کرده و با این رویکرد تحلیل می‌کند: واترگیت و هولوکاست. ماجرای واترگیت در زمان وقوع خود یک رسوایی سیاسی بود اما به مرور زمان و طی فرآیندی که به اختصار ذکر شد، به نماد ارزش‌های بنیادین دموکراسی تبدیل شد و به تعبیر الکساندر یکی از مصادیق «ترومای فرهنگی» است. هولوکاست نیز در اصل یک جنایت جنگی بود اما به همین ترتیب به یک ترومای فرهنگی دیگر تبدیل شد.

به گمانم از این زاویه نیز می‌توان به واقعۀ عاشورا نگاه کرد: عاشورا در گذر زمان به نماد فرهنگی ارزش‌های بنیادین شکل‌دهندۀ جامعه تبدیل شد، تا بدانجا که خود در جایگاه عامل تعریف‌کنندۀ این ارزش‌ها نیز نشسته است.


معرفی: جفری الکساندر (استاد دانشگاه Yale) جامعه‌شناس آمریکایی و بنیان‌گذار سنت جامعه‌شناسی فرهنگی است. این سنت در پی چرخش فرهنگی دهۀ 1970 و خیز دوبارۀ رویکردهای زبان‌شناختی و هرمنوتیکی شکل گرفت. جامعه‌شناسی فرهنگی، با فاصله گرفتن از رویکرد جامعه‌شناسی فرهنگ که فرهنگ را تابعی از عوامل مادی و مشهودتر اجتماعی تفسیر می‌کرد، به نوعی «خودمختاری فرهنگ» معتقد است. جفری الکساندر این خودمختاری را مشخصۀ اصلی «برنامۀ قوی» (Strong Program) خود در این حوزه می‌داند. تا سی سال بواسطۀ سیطرۀ رویکردهای جامعه‌شناسی فرهنگ، عبارت «جامعه‌شناسی فرهنگی» واژه‌ای خودمتناقض (oxymoron) محسوب می‌شد اما این سنت اکنون توانسته است جایگاه خود را در حلقه‌های دانش‌پژوهی تثبیت نماید.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۹/۰۳ساعت   توسط محمد معماريان  | 

دو ساعت در پارک قزل‌قلعه با خانم دکتر شیوا کاویانی

شوکه‌ام. یک نفر آمد و شوکه‌ام کرد و رفت.

امشب، در پارک قزل‌قلعه، تصادفاً با بانوی سال‌خورده‌ای هم‌صحبت شدم که ابهت همۀ چیزهایی دور و بَرَم را خُرد و خاکشیر کرد. نشسته بودم که این بانو با یک پلاستیک سنگین در دستش از کنارم رد شد. نگاهی به خوراکی‌های همراهم کرد و پرسید از کجا می‌تواند یک بیسکویت بخرد. نان و خامۀ همراهم را تعارف کردم. گفت که گیاه‌خوار است و دنبال بیسکویت تُرد یا یک کراکر شبیه آن می‌گردد. برای رعایت حالش و آن بار سنگینی که به همراه داشت، رفتم و از سوپر سر کوچه برایش بیسکویت خریدم. گفت دکتر است. ابتدا جدی نگرفتم. کمی گپ زدم که سر از احوالش دربیاورم. آن گپ کوتاه به گفتگویی دو ساعته منجر شد.

ایشان سرکار خانم دکتر شیوا (منصوره) کاویانی بود. اسمش را که گفت و در اینترنت جستجو کردم از تعجب تا یک ساعت بهت‌زده بودم هرچند چندان به روی خودم نیاوردم. حتی اولش باور نمی‌کردم خودش باشد. ولی تسلطش به زبان انگلیسی و حوزه‌های فلسفه و فرهنگ و جامعه‌شناسی روشن بود. در لینک‌های گوگل به این وبلاگ رسیدم که او هم مثل من تصادفی ایشان را در یک گوشۀ شهر دیده بود. همان‌طور که این وبلاگ را می‌خواندم، خانم دکتر هم به مصاحبه‌اش با روزنامۀ جامعه اشاره کرد؛ که درباره‌اش تیتر زده بود: «شیوا کاویانی جامعه‌شناس ایرانی در بین 500 محقق برجستۀ قرن.» این عنوان چندان بی‌ربط نیست وقتی که پوران فرخزاد در دانش‌نامۀ زنان فرهنگ‌ساز ایران و جهان مجموعۀ آثار او را نقل می‌کند.

گویا دائم‌السفر است و انگار کل کوله‌بارش همان پلاستیک همراهش بود، شاید هم قدری وسایل در خانه‌های آشنایانش داشته باشد. نه اینکه مالی نداشته یا نتواند داشته باشد، طرز زندگی‌اش این بود: در ایران می‌گردد و قصدش کمک به این و آن است. از کتابی که دربارۀ عرفان قبالا (کابالای خودمان) نوشته بود حرف زد. سایت انجمن کلیمیان تهران در صفحه‌ای که به معرفی این کتاب اختصاص داده است، دربارۀ ایشان نوشته است: «وي از راه كتاب زندگي مي‏كند، بسيار ساده. » راست و درست نوشته است. با وجود کهولت سن، چشمانش ضعف نداشت. گفت که شیوۀ بهداشتی-پزشکی خاص خودش را دارد که اینجور سالم مانده است و گاهی سه شبانه‌روز نمی‌خوابد، و البته غیر از آب و سبزی و میوه و امثال آن نمی‌خورد. پرسید که چه می‌کنم. گفتم که تازه دورۀ جدید تحصیلی را شروع کرده‌ام. گفت که اگر قصد رفتن از ایران دارم، کمکم می‌کند. جواب خاصی نداشتم؛ از بس شوکه بودم.

آخرش خداحافظی کردیم و من مبهوت به سمت خانه راه افتادم. راستی، بخش عمدۀ آن پلاستیک سنگینی که دست خانم دکتر بود، کتاب‌ها و مقالاتش بود.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۷/۱۰ساعت   توسط محمد معماريان  | 

و اما گلشیفته

پیش‌نوشت: یک موضوع داغ پیش می‌آید که مرتبط با حوزۀ مثلاً تخصصی فعالیت‌های یک نفر هم هست. پس نباید به سادگی از نوشتن درباره‌اش طفره رفت. قدیم‌ترها می‌گذاشتم ایده‌ام، حرف‌ام خوب پخته شود بعد در اینجا مکتوب‌اش کنم. نتیجه آن می‌شد که یا موضوع در میان دل‌مشغولی‌های روزمره گم می‌شد یا از داغی می‌افتاد یا سیر تحولش آن‌قدر سریع می‌شد که نمی‌توانستم پابه‌پایش خودم را به‌روز کنم. می‌خواهم تغییر رویه بدهم و ایده‌هایم را اینجا بنویسم. گویا نوشتن‌شان موجب می‌شود ذهن‌ام خالی شود، جا باز شود برای فکرهای بیشتر. در مانیفست وبلاگم نوشته بودم که اینجا جایی برای تخلیۀ هیجانات ذهنی‌ام هم هست. از این به بعد، این هیجانات بیشتر اینجا خودنمایی خواهند کرد. همین.
 
گلشیفته خانم، عکسی برهنه گرفته‌اند و منتشر کرده‌اند. هرچند قبلاً حتی بازیگر ایرانی‌تبار در صنعت هرزه‌نگاری هم داشته‌ایم، اما این اتفاق در نوع خود خاص و اولین محسوب می‌شود، چون یک چهرۀ برجسته و سرشناس ایرانیِ مهاجر چنین تصمیمی گرفته است. از همین روست که بحث‌های زیادی مطرح می‌شود. آیا کار او با معیارهای اخلاقی، حرفه‌ای و/یا عمل‌گرایانه هم‌خوانی دارد؟ اصلاً این اتفاق چه اهمیتی دارد؟ چه تأثیری بر داخل‌نشین‌ها و خارج‌نشین‌ها می‌گذارد؟ افراد مختلف چه واکنشی باید نشان دهند؟

دوستی می‌گفت که حرکت گلشیفته، اتفاق مهمی است از آن لحاظ که او همۀ پل‌های پشت سرش را خراب کرده است، یعنی امید به بازگشت به ایران (حداقل تا این نظام پابرجاست) را در خود کشته است. این اتفاق از آن رو اهمیت دارد که بخش عمدۀ دیاسپورای ایرانی (یا ساده‌تر بگوییم: همان خارج‌نشین‌ها) که به طریقی معمول و متعارف از ایران رفته‌اند، راه برگشت را بر خود نمی‌بندند. از هرچه بگذریم، نوستالژی تجربۀ ایران آن‌قدر قوی هست که کسب‌وکارهایی نیز برای خارج‌نشینان راه بیندازد.

از یک زاویۀ دیگر، مسئلۀ تعریف هویت دیاسپورا و فهم ایشان از هویت‌شان، یکی از مسائل روز در حوزه‌های مختلف علوم انسانی است. مذاکرۀ دیاسپورا/مهاجران با جامعۀ میزبان بر سر هویت چه پویایی‌هایی دارد؟ نسبت هویت این گروه با هویت ملی داخل‌نشین‌ها چیست؟ از این زاویه، به گمانم یکی از جهات مهم و معنادار در ماجرای این عکس‌برداری آن است که این حرکت می‌تواند نشان‌دهندۀ گذاری رادیکال در تعریف هویت دیاسپورا و فاصله گرفتن آن از مؤلفه‌های تعریف هویت ملی داخل‌نشینان باشد.
+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۰۷ساعت   توسط محمد معماريان  | 

احساسات من؛ احساسات آنها

چهارشنبه است. آخرین امتحان هفته اول را داده‌ام. باید برگردم اصفهان. چند خرده‌کاری ضروری دارم، از جمله گرفتن چک دستمزد از باشگاه، که می‌توانم پنج‌شنبه جمع و جورشان کنم. خودم را می‌رسانم به آژانس مسافرتی زیر پل گیشا، همگام‌سفر. اولین پرواز خالی صبح فرداست، ساعت 5:55 دقیقه. پس بهتر است با اتوبوس بروم تا حدود نه شب برسم به مقصد.

بار و بنه‌ام را می‌بندم و می‌روم ترمینال آرژانتین. بر خلاف انتظار، تا یک بامداد بلیط برای اصفهان نیست. همان پرواز صبح گزینۀ بهتری است. می‌توانم برگردم خوابگاه، کارهای باقی‌مانده‌ام را انجام دهم و صبح بروم دیارمان. یک آژانس مسافرتی در میدان آرژانتین هست، زیر بانک تجارت. می‌روم آژانس.

بلیط اصفهان را می‌گیرم. بهتر است کمی آینده‌نگر باشم! بلیط پرواز 7:45 دقیقه عصر چهارشنبه به اصفهان را هم برای هفته دیگر می‌گیرم، برای وقتی که امتحان‌هایمان تمام شده است. خانم خوش‌اخلاق و جاافتاده‌ای مسؤول پروازهای داخلی است. کارت دانشجویی‌ام را می‌دهم برای ثبت مشخصات. دو بلیط از قرار هرکدام 45800 تومان می‌شود 91600 تومان. پول نقد ندارم.

کارت بانکی‌ام را درمی‌آورم برای پرداخت. مسؤول صندوق، پیرمردی است نه چندان باحوصله. ساعت چهار و نیم شده و او هم دارد دفتر و دستک‌اش را می‌بندد. می‌گویم لطفا هزینه این دو بلیط را هم حساب کنید. می‌گوید: «خودپرداز را جمع کرده‌ام، بانک بیرون هست برو پول بگیر و بیا.» از در آژانس که می‌روم بیرون، انگار همهمه‌ای پشت سرم هست.

پول می‌گیرم و برمی‌گردم. می‌نشینم روی صندلی تا بلیط‌ها را بدهند دستم. ظاهراً کارم کمی طول می‌کشد. خانم مسؤول کمی خوش و بش می‌کند. از مشتری‌ها فقط من باقی مانده‌ام و این دو سه نفر هم معطل من هستند تا بروند. رییس آژانس از رشته‌ام می-پرسد و از وضع درس و دانشگاه. جوابی می‌دهم. می‌گوید: «چایی بریزم؟» تشکر می‌کنم: «نه با این هوای گرم!» می‌گوید «شربت چطور؟» میل ندارم.

کارم تمام می‌شود، خداحافظی می‌کنم و از در آژانس می‌زنم بیرون. یکی از خانم‌های کارمند آژانس هم با من می‌آید بیرون. می-گوید: «ناراحت که نشدید؟» حتما پیرمرد صندوق‌دار را می‌گوید. نه که ناراحت نشدم. می‌گوید: «به هر حال ببخشید، اخلاقش اینجوریه دیگه! سفر خوشی داشته باشید.»

تازه می‌فهمم حکمت همهمۀ پشت سرم و خوش‌وبش خانم فروشنده و تعارف‌های رییس آژانس را. فکر کرده بودند از آن دو جملۀ سادۀ صندوق‌دار ناراحت شده‌ام. ولی اینجور نبود.

دارم می‌روم طرف میدان ونک. توی تاکسی به این فکر می‌کنم که استانداردهای اخلاقی آدم‌های این طرف شهر با من فرق دارد. فکر کردند از چیزی ناراحت شده‌ام که واقعاً برایم مهم نبود. پیش خودم فکر می‌کنم مگر کسی هم از این اتفاق به این کوچکی ناراحت می‌شود؟ ولی این ماجرا برای آنها واقعاً «مسئله» بود. حتماً همین‌طور بوده که آنها حساسیت نشان دادند. شاید این طرف-های شهر، آدم‌ها حساس‌ترند یا دقیق‌ترند.

دارم فکر می‌کنم شاید خیلی وقت‌ها ناخواسته به این حساسیت‌ها و مسئله‌هایشان بی‌توجهی کرده‌ام. شاید رفتارهایی کرده‌ام که به زعم آنها بی‌ادبی بوده است و لازم به عذرخواهی؛ ولی من نفهمیده‌ام. شاید.

پی‌نوشت: ساعت یک بامداد است که این مطلب را می‌گذارم روی وبلاگ. امشب با هم‌اتاقی‌هام فیلم «پیش از صبح‌دم» را دیدیم. توصیه می‌شود به آنها که اهل فیلم‌های رومانتیک دیالوگ‌محور هستند. هنوز هضم‌اش نکرده‌ام. کارگردان در ادامه‌اش فیلم «پیش از شام‌گاه» را ساخته است. قرار شد آن را هفته دیگر ببینیم، شاید شب امتحان نظریه‌های انتقادی ارتباطات! البته چندان هم بی‌ربط نیست.

در همین راستا: اینجا تهرانه یعنی شهری که...

حاشیۀ ۱: سوار شدن‌مان به مترو در چهار مرحله: یک، دو، سه، چهار.

 حاشیۀ ۲: تصویربرداری بارش باران روی شهر از داخل هواپیما (+)

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۳/۲۶ساعت   توسط محمد معماريان  |