روزنوشت‌های من

آرام‌گاه تأمل‌های گاه‌ و بیگاه‌ام

عقده‌ی مهاجرت

مهاجرت اتفاق دشواری است؛ نه فقط از جنبه‌های مادی، که می‌تواند بحران‌های روحی فراوانی هم به دنبال داشته باشد. تألمات و تروماهای روانی مهاجرت گسترده و متفاوت‌اند و برای تیپ‌شناسی مهاجران و تعیین تروماهای همبسته با هر تیپ (اگر چنین کاری امکان‌پذیر باشد) نیاز به تحقیق جامعه‌شناختی-روان‌شناختی دقیق است. با این حال می‌توان حدس‌هایی درباره‌ی برخی تیپ‌های مهاجران مطرح کرد.

برای مثل منی که تجربه‌ی دست‌اول از مهاجرت و زندگی میان/با خارج‌نشینان را نداشته است، سخن گفتن درباره‌ی تیپ‌های مهاجران شاید چندان روا نباشد، چرا که فهم من از آنها عمدتاً وابسته به تعاملات اجتماعی است که در بستر ارتباطات مجازی داشته‌ایم. مهم‌ترین ایراد روش‌شناختی تحلیلی که من ارائه بدهم آن است که از دریچه‌ی یک رسانه به موضوع نگاه کرده‌ام: ابزارهای نوین ارتباطی، حتی شبکه‌های اجتماعی که حس نزدیکی و مجاورت و بی‌واسطگی را ایجاد می‌کنند، فیلتری از واقعیت را در اختیار ناظری مثل من قرار می‌دهند که نمود پدیده از درون این فیلتر شاید تناسب و تناظر چندانی با فهم دست‌اول از پدیده نداشته باشد. دو دسته از محدودیت‌ها، یکی محدودیت‌های خود ابزار و دیگری محدودیت‌هایی که فرهنگ کاربری هر شخص بر برون‌داد ابزار تحمیل می‌کنند، تصویر مشاهده‌شده را مخدوش می‌سازند.

با در نظر گرفتن محدودیت فوق، می‌توانم هدف تحلیلم را قدری متواضعانه‌تر انتخاب کنم تا از آن ایراد روش‌شناختی حذر کنم: به جای ادعای تحلیل واقعیت و تیپ‌شناسی مهاجران، می‌شود از کارکرد یا نحوه‌ی بروز تیپ‌هایی از مهاجران در فضاهای ارتباطی مجازی سخن گفت. یا در تعبیری دقیق‌تر، می‌توان از برآیند کارکرد گروهی از مهاجران سخن گفت که هم‌سویی و هم‌افزایی ناشی از فعالیت مجازی‌شان، گفتمانی خاص را ترویج می‌کند. موضوع این نوشته، یکی از این گفتمان‌هاست.

در میان آنها که با بلیط یک‌طرفه از ایران مهاجرت کرده‌اند، گروهی کم‌تعداد اما پرنفوذ هستند که به‌ظاهر تاب نمی‌آورند نشانه‌ای از حیات و شادابی در موطن سابق خود ببینند. آنها مروج این گفتمان‌اند که ایران، سکونت‌گاه مردگان متحرک است. به گمان آنها، هرکس که توان و شعور کافی داشته باشد از ایران خارج می‌شود.

این گفتمان می‌تواند بر یک مبنای معرفتی سیاسی یا غیرسیاسی بیان شود. برخی با تکیه بر «شرّ مطلق» بودن نظام جمهوری اسلامی این گفتمان را پیش می‌برند و ساکنان ایران را زندانیان دربند این مرده‌خانه ترسیم می‌کنند. دیگرانی که میل چندانی به ورود مستقیم به سیاست ندارند، هرچند هرازگاهی گوشه یا کنایه‌ای نثار نظام حکومتی می‌کنند، اما مُرده‌گی و وحشت‌باری زندگی را بیشتر ناشی از توده‌های مردمی می‌بینند که بویی از تمدن نبرده‌اند. گاهی نیز اسطوره‌ی «مردم لایق حکومت‌شان هستند» میان این دو پیوند برقرار می‌کند.

روش مواجهه‌ی این گروه با با نشانه‌های نشاط و پویایی جامعه‌ی ایرانی نیز جالب توجه است. یکی از قدیمی‌ترین ابزارهای ساکت کردن مخالف آن است که اتهامی ابطال‌ناپذیر به طرف مقابل زده شود: اتهامی که ماهیتاً چنان باشد که طرف مقابل، هرچقدر هم تلاش در رد آن کند، باز در چنبره‌ی اتهام گرفتار شود. استفاده‌ی شبه‌علمی از نظریه‌های روان‌شناختی برای انتساب چنین اتهام‌هایی، یکی از بّن‌مایه‌های مشترک استراتژی مواجهه این گروه با گزارش‌ها یا تحلیل‌ها یا خودگویه‌هایی است که حاکی از جریان زندگی در ایران باشند. ابزارهایی مانند «سندرم استکهلم» (وابستگی روحی زندانی به زندان‌بان) و «ناهمسانی شناختی» (که در نهایت خود، مدعی می‌شود هرچه طرف مقابل می‌گوید برای رهایی از ناهمسانی شناختی اوست و اصالتی ندارد) نمونه‌های پیشرفته‌ی این رویکرد هستند. اما ساده‌ترین اتهام ابطال‌ناپذیری که به آن توسل می‌کنند، «جهل ساکنان ایران نسبت به آزادی و حیات واقعی» است. ایرانی‌جماعتی که دنیای آزاد را تجربه نکرده است، تخیل کافی برای آزادی ندارد و به وضعیت دهشتناک خود خو کرده است، طبیعی است که گمان کند در حال زندگی است؛ در حالی که بواقع مُرده‌گی می‌کند.

این نوع نگاه به ایران از کجا می‌آید؟ محتمل است که بخشی از آن، دستورکار صریح سیاسی داشته باشد. اگر بتوان ایران را به مثابه‌ی زندانی وسیع ترسیم کرد که حیاتی در آن جریان ندارد، بهانه‌ی کافی برای انواع تجویزها و مداخله‌های به‌ظاهر بشردوستانه (که در نهایت خود «حمله‌ی پیش‌دستانه» یا «مداخله‌ی بشردوستانه» را هم شامل می‌شوند) فراهم می‌شود. اما بخشی از آن نیز بعید نیست که «عقده‌ی مهاجرت» باشد. گسستن پیوند از پیشینه‌ی خود و قطع کردن ریشه‌ها، گاهی بهانه‌ای قدرتمند لازم دارد تا روان فرد را ارضاء کند. به جای دست و پا زدن در نوستالژی وطن، که می‌تواند بخش عمده‌ی توان مهاجر برای وفق یافتن با شرایط جدید و پیشرفت را به هدر دهد، باید هجوم خاطرات را به گوشه‌ای راند و توجیه کافی برای ماندن در موطن دوم فراهم کرد. اگر روان فرد در برابر این تلاش مقاومت کند، چه کاری بهتر از اینکه یک گندآب از موطن سابق ساخته شود تا هر وقت غم غربت غلبه کرد، سری داخل آن گندآب فرو برد و نفسی عمیق کشید و خوشحال و خوشنود از توفیق مهاجرت سربرآورد. آن داستان معروف را که شنیده‌اید؟!


پ.ن.1: طبعاً کسانی هم هستند که تجربه‌ی بواقع ناخوشایندی در ایران داشته‌اند و رفتن‌شان دلیل متقن داشته است. این نوشته در صدد نکوهش آن دسته نیست.

پ.ن.2: «داستان معروف» اشاره به ماجرایی دارد که در شبکه‌های اجتماعی بسیار دست‌به‌دست شد. این ماجرا ابتدا به نقل از یک مهاجر عرب‌تبار بود و نسخه‌های بعدی آن، مهاجر ایرانی را جانشین کرده بود: مهاجری از غم غربت بیچاره شده است. دوستی به او توصیه می‌کند که برای رفع مشکل خود، هر هفته سطلی را از، گلاب به رویتان، پسماند خودش خود پر کند و سرش را داخل آن فرو ببرد. مشکل او حل می‌شود. حکمت ماجرا را از دوست خود می‌پرسد و او می‌گوید: این کار یادت می‌آورد که از کجا آمده‌ای.

پ.ن.3: از آنجایی که عادت داریم در انتهای هر سخنرانی یک شعار هم داده شود، می‌گویم که من به مرزهای سیاسی اعتقادی ندارم و به گمانم یکی از احمقانه‌ترین ابداعات بشر معاصر همین مرزها بوده‌اند. حالا لازم نیست درباره‌ی اینکه سفر و هجرت در زمان‌های گذشته موانع طبیعی داشته است و مرزها نماد تکامل همان موانع‌اند برایم سخنرانی کنید. فعلاً نوستالژی «زیست‌جهان دست‌نخورده» در روح نگارنده رسوخ کرده است.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۹/۲۲ساعت   توسط محمد معماريان  |