روزنوشت‌های من

آرام‌گاه تأمل‌های گاه‌ و بیگاه‌ام

بازارچۀ فیلم فجر - روز دوم (جمعه 14 بهمن)

11:00 - قرار است از ظهر در غرفه باشم. تاکسی می‌گیرم و در ترافیک به سمت میدان انقلاب گیر می‌افتم. نمازجمعه به امامت رهبر انقلاب برگزار می‌شود.

12:00 - درب بازارچه ساعت چهار عصر باز می‌شود. پس علی‌الحساب تا ساعت 2 معطلم که نمایش فیلم «گشت ارشاد» شروع شود. در میزهای مخصوص مهمانان می‌نشینم، چایی و کیک می‌خورم و آماده می‌شوم برای دانلود کتاب. امروز می‌خواهم سری کتاب‌های ارتباطات LEA را دانلود کنم. ده تایش را قبلاً دانلود کرده‌ام و کل کتاب‌های موجود در این سری، حدوداً هشتاد تا است.

12:30 - آقای مجید قیصری، داستان‌نویس و دوست قدیمی، تماس می‌گیرد. در روابط‌عمومی برج میلاد مشغول به کار است. می‌روم پیش او و حرف می‌زنیم. قدری هم از جذابیت‌های جعبۀ جادویم (لپ‌تاپ) برایش نمایش می‌دهم. از آخرین کتابی که دارم می‌خوانم برایش می‌گویم و خلاصه که گفت‌وگوی مفرح و خوبی داشتیم.

13:30 - چک کردن کارت‌های شناسایی در درب ورودی آغاز شده است. مهمان‌ها آهسته آهسته از راه می‌رسند. فراستی در کنار میز اطلاعات است. اندکی بعد، همایون اسعدیان را هم می‌بینم. دوست دارم با او حرف بزنم، سرش هم شلوغ نیست، ولی سر من شلوغ است!

14:00 - پخش فیلم شروع شده است، ولی ترجیح می‌دهم به کارهای اینترنتی‌ام برسم. بی‌خیالش می‌شوم. کمی هم به گفت‌وگوهای افراد اطراف گوش می‌دهم. هنوز خبر زیادی نیست. جماعت زیادی آمدند و وارد سالن شدند. شاید فیلمش خوب باشد.

15:45 - پخش فیلم تمام شده است و ملت برای مصاحبۀ مطبوعاتی به طبقۀ منهای دو می‌روند. درب بازارچه را هم باز کرده‌اند. می‌رویم و بند و بساط‌مان را پهن می‌کنیم.

16:00 – دختری لبنانی از غرفۀ «طاها تی‌وی» به سراغ‌مان می‌آید. می‌خواهند در جشنوارۀ فیلم کوتاه شرکت کنند. انگلیسی‌اش خوب نیست و نمی‌توانیم راحت حرف بزنیم. گز تعارف می‌کنیم.

16:15 – دوربین آورده‌ام. شروع می‌کنم گشت زدن در فضای بازارچه. از قاب دوربین که نگاه می‌کنم، چیزهای متفاوتی می‌بینم. اصلا دوربین که روی دوشم باشد، اطرافم را متفاوت می‌بینم. سعی می‌کنم در بازارچه سوژه پیدا کنم و عکس بگیرم.

16:20 – در غرفۀ دویچه‌وله (صدای آلمان) دو آلمانی خوش‌تیپ نشسته‌اند. چند عکس می‌گیرم. تصویر خوشامدگویی غرفه‌شان بامزه است: زنی با صورت کک‌مَکی که کنار آن «خوش آمدید» به چندین زبان نوشته شده است (بعداً عکس را اینجا می‌گذارم تا ببینید). کمی حرف می‌زنیم. آلمانی جوان‌تر برای اولین بار به ایران آمده است، و دیگری که حدود چهل سال دارد برای بار هشتم به جشنوارۀ فجر آمده است. چند عکس می‌گیرم. آن که جوان‌تر است یک شکلات خیلی خوشمزه به من می‌دهد. می‌گویم من می‌خواهم صد تا عکس از این غرفه بیندازم، می‌شود صد تا شکلات بدهید؟ می‌گوید آن شکلات  برای بهترین عکس توست! نظرشان در مورد جشنواره را می‌پرسم. می‌گویند خوب است، خصوصاً میزبانی. فتأمل!

16:25 – لازم نیست حتی شمردن بلد باشی تا متوجه بشوی که اکثریت قریب به اتفاق غرفه‌های خارجی را رسانه‌های لبنانی گرفته‌اند. می‌روم سراغ همان «طاها تی‌وی» و زهرا که مسؤول غرفه است. شبکۀ طاهاتی‌وی مخصوص کودکان است. می‌خواهم کمی در موردش سر دربیاورم: آیا بنگاه خصوصی هستند؟ آیا درآمدزایی دارند یا از طرف جایی حمایت مالی می‌شوند؟ سیاست‌گذاری‌شان چیست؟ زبان مانع است.

16:30 – در یک غرفۀ هندی، یک تولیدکنندۀ فیلم از هند شرکت کرده است. فیلمی تجربی روی ال‌سی‌دی در حال پخش است. دو سه دقیقه فیلم را می‌بینم. ماجرایی خانوادگی و ساده است، میان یک زن و شوهر. خانه‌شان یک اتاقک کوچک و نه چندان مرتب است در نزدیکی راه‌آهن. گویا مرد آن‌قدر در طول روز خسته می‌شود که شبها توانی برایش نمی‌ماند و به همین دلیل بچه‌دار نمی‌شوند. علی‌رغم سادگی متن و فن محصول، پسندیدم‌اش. با مسؤول غرفه حرف می‌زنم. می‌گوید این داستان یک زن و شوهر جوان است که مرد نمی‌تواند بچه درست کند و در جهنم زندگی می‌کنند. می‌گویم: Slumdog Dwellers؟ (Slumdog Millionaire نام همان فیلم «میلیونر زاغه‌نشین» است، و Dwellers یعنی ساکنان. البته به قول یک دوست، Slumdog نمی‌شود زاغه، می‌شود سگ‌دانی.) می‌خندد و می‌گوید دقیقاً!

17:00 – قبلا برای چای و کیک خوردن باید یک دور تاب می‌خوردیم تا به خروجی برسیم و بعد برویم طبقۀ همکف (آسانسورهای این طبقه را بسته‌اند). الآن در چهار گوشۀ بازارچه هم بساط چای گذاشته‌اند.

17:30 – می‌روم بیرون قدری قدم می‌زنم. هوا سرد است.

18:00 – دختری برای مصاحبه به غرفه می‌آید. قدری در مورد اینکه اینجا چه می‌کنیم و چه انتظاری داریم (دارم؟ داشتم؟) حرف می‌زنم. می‌پرسد آیا بازارچه مناسب بود؟ می‌گویم اول حرفم را off the record (غیرقابل‌ضبط، غیرقابل‌انتشار) بزنم بعد برای نوشتن‌تان جواب می‌دهم. شرکت‌های بین‌المللی که اینجا آمده‌اند بیشتر محتاج کمک هستند تا اینکه بتوانند دست ما را بگیرند و در دنیا پیش ببرند. می‌گوید یعنی یک جشن عاطفه‌ها راه انداخته‌ایم؟ می‌گویم حالا تعبیر من این‌قدر تند نیست، ولی این‌جوری هم می‌شود گفت!

19:30 – بالاخره یک نفر ایرانی اینجا آمد و گفت می‌خواهم در مورد خرید حقوق فلان فیلم کوتاه‌تان صحبت کنم. به نوعی، اولین مورد بود که پیش آمد.

19:45 – یک فیلم‌ساز ایرانی آمد در غرفه. حوصله‌ام سر رفته بود. کمی تحویلش گرفتم. نشست به حرف زدن. یک ساعتی حرف می‌زد. نتیجه‌ای که با استقراء ناقص از این ماجرا گرفتم این بود که جماعت هنرمند اولاً حرف برای زدن زیاد دارد و کافی است گوش بیکار پیدا کند؛ و ثانیاً خودش را محور عالم می‌داند.

20:30 – برای مصاحبۀ تلویزیونی آمدند به غرفه‌مان. چند تا عکس گرفتم. خوشگل شد!

21:00 – و اما ماجرای دوبارۀ شام. امشب متمدن‌تر شده بودند مهمانان گرامی. گویا پست دیشب وبلاگم تحت تأثیرشان قرار داده بود.

21:25 – گشت و گذاری زدیم در میان مهمان‌ها. در بین چهره‌های معروف مرد، داریوش فرهنگ و منصور ضابطیان را دیدم. شخصاً از دیدن آخری بیشتر خوشحال شدم. با ضابطیان یک عکس انداختم. گویا محمود پاک‌نیت هم بوده است. در شناخت خانم‌ها، خصوصاً با توجه به تغییر چهره‌های عجیب و غریب، تخصص چندانی ندارم. دوستم چند بازیگر خانم را شناسایی کرد.

22:00 – جمع‌وجور می‌کنیم برای رفتن. خبر دیگری نیست. 
+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۱۴ساعت   توسط محمد معماريان  |