روزنوشت‌های من

آرام‌گاه تأمل‌های گاه‌ و بیگاه‌ام

بازارچۀ فیلم فجر - روز چهارم (یکشنبه 16 بهمن)

15:30 – دیر رسیدم. خوابم برد یعنی. ولی کار بازارچه از ساعت چهار شروع می‌شود. امروز هم در غرفه تنها هستم و برای همین نمی‌توانم بروم فیلم ببینم.

16:00 – «هدیۀ زوری» که در برره می‌گفتند واقعاً اینجا معنا دارد. آقاجان، خانم‌جان، وقتی یک چیزی روی میز می‌ماند لزوماً به این معنا نیست که بفرمایید بردارید.

16:15 – به تفاوت معنای «بازاریابی» با «توزیع کالای مجانی» فکر می‌کنم.

17:00 – از کنار یک میز که می‌گذرم، یک تهیه‌کنندۀ سینما به مدیر یک شرکت سینمایی می‌گوید: «کارهای فلانی [یک کارگردان نام‌آشنا] سینمای کودک درون است.» لذت می‌برم از این جمله!

17:15 – چقدر نیکی کریمی زیاد است. حتی گاهی اوقات سه چهار تا نیکی کریمی کنار هم ایستاده‌اند.

19:00 -  دختری به عنوان مدیر تأمین برنامۀ شرکت «فلان و بیسار» (مشهد) که در کار پخش خانگی محصولات ویدئویی هستند، به غرفه می‌آید تا در مورد پخش فیلم کوتاه در شبکۀ خانگی صحبت کند. به نظر می‌آید تصویر درستی از این حوزه ندارد. یک مجموعه فیلم‌های کوتاه منتخب انجمن را به او می‌دهم. می‌پرسم برداشت‌تان از بازار مشتریان چگونه است؟ نمی‌داند. آیا تخمینی از ذائقۀ بازار دارید؟ نمی‌داند. می‌گویم که تجاری‌سازی یک دغدغۀ مهم انجمن برای رفع یا تخفیف مشکلات مالی هنرمندان تازه‌کار و جوان است، اما گمان ما (من) این است که مشتری بازار ما میلی برای خرید فیلم کوتاه به این صورت ندارد، و باید فیلم را با یک/چند ارزش دیگر ترکیب کرد و یک بستۀ ارزشی مرکب تحویل مشتری داد؛ آیا مایل به ورود به این عرصه هستید؟ می‌گوید که سیاست ما کاملاً باز است. این هم یعنی نمی‌دانم.

19:30 –  انیس، یکی دیگر از مهمانان جشنوارۀ فیلم کوتاه، این بار با همسرش به ایران آمده است. این جوان تونسی، در جشنوارۀ انجمن داور بخش سینمای جهان اسلام بود و کلی حرف دربارۀ انقلاب تونس داشت. خوش‌وبشی می‌کنیم، می‌رود برای یک مصاحبه به غرفۀ Press TV، تا برگردد.

19:45 – دختری می‌آید و بروشور جشنوارۀ 2012 (پاییز 1391) را می‌گیرد. انیمیشن کار می‌کند. کارتش را می‌دهد و می‌گوید «از بروجرد هستم، پایتخت انیمیشن ایران.» برای مثل منی که ورود چندانی به این حوزه ندارد، این حرف موجب می‌شود اسم بروجرد و انیمیشن در ذهنم گره بخورد، حداقل تا مدتی. تشکر می‌کنم که از جهل بیرونم آورد.

20:00 – خانم و آقایی می‌آیند دم غرفه. به انگلیسی می‌گویند از شبکۀ المنار هستند و می‌پرسند المنار را می‌شناسید؟ می‌گویم که البته. سی‌دی می‌دهند و دی‌وی‌دی می‌گیرند و می‌روند. چند دقیقه بعد که دور می‌زنم در بازارچه، می‌بینم غرفه‌شان را خالی کرده‌اند و فقط یک سی‌دی در دستگاه گذاشته‌اند که در حال پخش است.

20:15 – همان تهیه‌کننده‌ای که در یادداشت روز قبل ذکر خیرش شد (روز سوم: 16:30) دم غرفه می‌آید و خوش‌وبشی می‌کنیم. می‌گوید فلان فیلم را که فلان گروه کار کرده‌اند دیده است و خوشش آمده است. اما آنها نتوانسته‌اند برای فیلم‌شان مجوز بگیرد. حالا او می‌خواهد فیلم را بخرد و بعد مجوزش را بگیرد. نقش مجوز در بازی اقتصادی صنعت سینما برایم روشن‌تر می‌شود.

20:30 – سه چهار نفر حزب‌اللهی در راهرو سر یک میز حرف می‌زنند. یکی‌شان می‌گوید: «دختر خواهرم می‌خواست بازیگر شود. خیلی هم مصر بود. هرچه می‌گفتیم فضای سینما خوب نیست، به گوشش نمی‌رفت. آخرش فرستادیمش پیش ...... [یکی از کارگردانان نام‌آشنای مذهبی] که به این دختر گفت اگر بخواهی بیایی در این حوزه، همه از من تا بازیگردان تا منشی صحنه تا صدابردار، همۀ عوامل از تو انتظار دارند. بالاخره دختر این‌جوری منصرف شد.»

21:00 – می‌روم برای شام. مسؤول جدید امور بین‌الملل انجمن، که از مدیران صداوسیما هم هست، تازه برای شام رفته است. همراه او و دوستانش می‌شوم. سر میز شام، یک مشتری صداوسیما از کشور آذربایجان هم نشسته است. فارسی‌اش بدک نیست. شیرین‌زبانی‌هایش بامزه است.

21:30 – به سراغ انیس می‌روم. به همسرش می‌گویم تا آنجا که یادم می‌آید شما وکیل هستید؛ انیس اینجا که بود دست از پا خطا نمی‌کرد و از شما خیلی می‌ترسید. بعد رو می‌کنم به انیس و می‌گویم: نترس، من به خانمت نمی‌گویم! پایۀ خنده جور می‌شود. اینکه شوخی‌ها برای طرفین قابل درک باشد، نشانۀ نوعی قرابت فرهنگی است. یادم می‌آید همان جشنوارۀ فیلم کوتاه را که بیش از همه با دو آرژانتینی قرابت داشتیم!

22:00 – می‌آیم سر غرفه. همه در حال جمع و جور کردن اسباب و اثاثیه‌شان هستند. ظاهراً بازارچه از پنج روز به چهار روز کاهش یافته است. دلم می‌گیرد. کلاً زود عادت می‌کنم به خیلی چیزها. مثلاً به این اینترنت پرسرعت.

22:15 – محمدرضا شفاه (مدیر سابق امور بین‌الملل انجمن) و همسرش را در حال قدم زدن در بازارچۀ نیمه‌خالی می‌بینم. می‌پرسد چطور بود تجربۀ اینجا. می‌گویم که جالب بود و کمی حرف می‌زنیم.

22:30 – دارم جمع‌وجور می‌کنم چیزهای غرفه را. فردا بچه‌ها می‌آیند برای بردن‌شان. دیگر می‌توانم برای فیلم دیدن بیایم.

22:45 – آخرین دانلودها را مرتب می‌کنم. مجموعۀ Blackwell Companions to Philosophy (سی و هشت کتاب)، مجموعۀ Routledge Communication Series (ده کتاب)، مجموعۀ Routledge Interpretive Marketing Research (شش کتاب). برای دانلود کتاب‌ها می‌توانید به Library.nu بروید.

23:00 – خداحافظ بازارچۀ فیلم کتاب. یادداشتی از تجربه‌های این چهار روز را برای پروندۀ شمارۀ بعدی نشریۀ مدیریت ارتباطات با موضوع «صنعت سینما» می‌نویسم. ممنون که توجه کردید.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۱۶ساعت   توسط محمد معماريان  |