روزنوشت‌های من

آرام‌گاه تأمل‌های گاه‌ و بیگاه‌ام

دو ساعت در پارک قزل‌قلعه با خانم دکتر شیوا کاویانی

شوکه‌ام. یک نفر آمد و شوکه‌ام کرد و رفت.

امشب، در پارک قزل‌قلعه، تصادفاً با بانوی سال‌خورده‌ای هم‌صحبت شدم که ابهت همۀ چیزهایی دور و بَرَم را خُرد و خاکشیر کرد. نشسته بودم که این بانو با یک پلاستیک سنگین در دستش از کنارم رد شد. نگاهی به خوراکی‌های همراهم کرد و پرسید از کجا می‌تواند یک بیسکویت بخرد. نان و خامۀ همراهم را تعارف کردم. گفت که گیاه‌خوار است و دنبال بیسکویت تُرد یا یک کراکر شبیه آن می‌گردد. برای رعایت حالش و آن بار سنگینی که به همراه داشت، رفتم و از سوپر سر کوچه برایش بیسکویت خریدم. گفت دکتر است. ابتدا جدی نگرفتم. کمی گپ زدم که سر از احوالش دربیاورم. آن گپ کوتاه به گفتگویی دو ساعته منجر شد.

ایشان سرکار خانم دکتر شیوا (منصوره) کاویانی بود. اسمش را که گفت و در اینترنت جستجو کردم از تعجب تا یک ساعت بهت‌زده بودم هرچند چندان به روی خودم نیاوردم. حتی اولش باور نمی‌کردم خودش باشد. ولی تسلطش به زبان انگلیسی و حوزه‌های فلسفه و فرهنگ و جامعه‌شناسی روشن بود. در لینک‌های گوگل به این وبلاگ رسیدم که او هم مثل من تصادفی ایشان را در یک گوشۀ شهر دیده بود. همان‌طور که این وبلاگ را می‌خواندم، خانم دکتر هم به مصاحبه‌اش با روزنامۀ جامعه اشاره کرد؛ که درباره‌اش تیتر زده بود: «شیوا کاویانی جامعه‌شناس ایرانی در بین 500 محقق برجستۀ قرن.» این عنوان چندان بی‌ربط نیست وقتی که پوران فرخزاد در دانش‌نامۀ زنان فرهنگ‌ساز ایران و جهان مجموعۀ آثار او را نقل می‌کند.

گویا دائم‌السفر است و انگار کل کوله‌بارش همان پلاستیک همراهش بود، شاید هم قدری وسایل در خانه‌های آشنایانش داشته باشد. نه اینکه مالی نداشته یا نتواند داشته باشد، طرز زندگی‌اش این بود: در ایران می‌گردد و قصدش کمک به این و آن است. از کتابی که دربارۀ عرفان قبالا (کابالای خودمان) نوشته بود حرف زد. سایت انجمن کلیمیان تهران در صفحه‌ای که به معرفی این کتاب اختصاص داده است، دربارۀ ایشان نوشته است: «وي از راه كتاب زندگي مي‏كند، بسيار ساده. » راست و درست نوشته است. با وجود کهولت سن، چشمانش ضعف نداشت. گفت که شیوۀ بهداشتی-پزشکی خاص خودش را دارد که اینجور سالم مانده است و گاهی سه شبانه‌روز نمی‌خوابد، و البته غیر از آب و سبزی و میوه و امثال آن نمی‌خورد. پرسید که چه می‌کنم. گفتم که تازه دورۀ جدید تحصیلی را شروع کرده‌ام. گفت که اگر قصد رفتن از ایران دارم، کمکم می‌کند. جواب خاصی نداشتم؛ از بس شوکه بودم.

آخرش خداحافظی کردیم و من مبهوت به سمت خانه راه افتادم. راستی، بخش عمدۀ آن پلاستیک سنگینی که دست خانم دکتر بود، کتاب‌ها و مقالاتش بود.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۷/۱۰ساعت   توسط محمد معماريان  |