روزنوشت‌های من

آرام‌گاه تأمل‌های گاه‌ و بیگاه‌ام

دربارۀ جنسیت‌زدگی روزمره، فرضیه‌های رقیب، و مسألۀ ترجمه

سه سال پیش، حدود یک میلیون کلمه ترجمۀ انگلیسی به فارسی از حدود ۳۰ مترجم رو مقابله و ویرایش کردم. با فرض اینکه داوری من دربارۀ کیفیت ترجمه، یک داوری عینی و درست باشه، دو برداشت تقریبی از کیفیت کار این مترجمان (فارغ از موارد سلیقه‌ای و صرفاً عطف به خطاهای درک و انتقال مطلب) داشتم. یکم، متوسط کیفیت ترجمه‌های آقایان خیلی بهتر از کیفیت ترجمۀ خانم‌ها بود. خُب، از این مشاهده طبعاً فقط می‌شه یک نتیجۀ مشخص گرفت: آقایان در آن نمونه بهتر از خانم‌ها ترجمه می‌کردند. ولی نمی‌شه نتیجه‌ای دربارۀ نقش جنسیت در ترجمه داشت، چون اون نمونه، یک نمونۀ تصادفی از کل مترجمان نبود، یعنی نمی‌شه گفت که در کل، آقایان بهتر از خانم‌ها ترجمه می‌کنند. حتی اگر کل مترجمان انگلیسی به فارسی رو هم مقایسه کنیم، و در کل اونها هم ترجمۀ یک جنسیت بهتر از اون یکی باشه، باز هم نمی‌شه گفت علت بهتر بودن ترجمه‌های دستۀ اول جنسیت اونهاست چون اولاً صدها عامل اجتماعی، اقتصادی و... دیگه ممکنه در برتری مهارت ترجمۀ یک جنسیت به صورت کلی مؤثر باشه،  و ثانیاً ممکنه اساساً یک پارامتر دیگه‌ای در کیفیت ترجمه مؤثر باشه که اون پارامتر با جنسیت همبستگی داشته باشه و ما اشتباهاً جنسیت رو پارامتر مستقل گرفته باشیم.

 

ولی برداشت تقریبی دوم من برای خودم جالب‌تر بود. کیفیت ترجمۀ خانم‌ها به طرز مشهودی یکنواخت‌تر بود یعنی هر خانم اگر چیزی رو بلد بود همه‌جا درست ترجمه می‌کرد، و اگر بلد نبود همه‌جا خطا می‌کرد؛ اما آقایان ممکن بود خیلی مترجم خوبی باشند ولی ناگهان یک جای خیلی واضح و ساده خطای مهیبی کرده باشند. این برداشت دوم رو با هیجان برای یک خانم نکته‌سنج و دقیق مطرح کردم، انگار که کشف جالبی کرده باشم. اون فوراً گفت: شاید این عدم‌یکنواختی آقایون دقیقاً به‌خاطر بهتر بودن ترجمه‌شون باشه، یعنی چون در کل مهارت ترجمۀ بالاتری دارند، مثلاً یک‌جور غرور اونها رو می‌گیره که خطاهای ساده‌ای می‌کنند؛ و اگه این «فرضیۀ رقیب» درست باشه، اگه جای خانم‌ها و آقایان در اون نمونه برعکس بود، همین اتفاق هم برعکس می‌افتاد.

 

منظورم اینکه، فرضیه‌های رقیب معمولاً از چشم ما دور می‌مونن، فرضیه‌هایی که از لحاظ دقت علمی گاهی می‌تونن تیشه به ریشۀ برداشت‌های «جالب» ما بزنن.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۳/۱۹ساعت   توسط محمد معماريان  | 

جامعۀ فرسودگی، جامعۀ شفافیت

بالاخره ترجمۀ فارسی دو کتاب جامعۀ فرسودگی و جامعۀ شفافیت، هر دو نوشتۀ بیونگ چول هان که بخش کتاب‌های خلاصه انتشارات دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۱۵ منتشر کرده بود، در قالب یک کتاب توسط ترجمان منتشر شد. بیونگ چول هان تأمل‌های فلسفی دقیق و عمیقی در باب جامعۀ معاصر دارد. البته سخت می‌نویسد و خواندن آثارش ساده نیست، اما به خواندنش می‌ارزند. مقدمه‌ام بر این دو کتاب را در ادامه آورده‌ام.

 

هر عصری، ابتلائات خاص خود، و به تبع آن اسطوره‌های خاص خود را دارد. افسردگی، ابتلاء آشنای دوران ماست. ولی بیونگ چول هان نشان‌مان می‌دهد ما بیش از آنکه به یک عارضۀ شخصی و روانی و شاید درمان‌پذیر مبتلا باشیم، بیش از آنکه افسرده باشیم، فرسوده‌ایم. او می‌گوید جامعۀ امروزی با همۀ اقتضائات خود، ساختاری فرساینده را بنا نهاده است که انسان (بماهو انسان) تاب تحملش را ندارد. «جامعۀ فرسوده» اسطوره‌ای را واکاوی می‌کند که بار تقصیر افسردگی را از دوش ساختار جامعه برمی‌دارد و گناهش را به گردن تک‌تک آدم‌ها می‌اندازد.

یک اسطورۀ دیگر دوران ما هم شفافیت است. دوست نکته‌سنجی دارم که یک‌بار گفت: «لازمه‌ی دنیای امروز، شفافیت در معادلات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که زمینه‌ی رسیدن به این مهم را ارتباطات نوین مهیا کرد.» و کمی بعد، با ظرافت همیشگی‌اش، حرفش را تکمیل کرد و نوشت: «فکر می‌کنم ... لازمۀ برخی معادلات اتفاقاً عدم افشاء شدن است». جامعۀ شفافیت‌مدار شاید تأملی باشد بر همین درنگ پیرامون اسطورۀ «لزوم شفافیت».

محمد معماریان
زمستان ۱۳۹۷

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۸/۰۷/۲۹ساعت   توسط محمد معماريان  | 

مصاحبه‌هایم با اندیشمندان خارج از ایران

در زمستان 1396 که روزنامه وقایع اتفاقیه با سردبیری آقای سرگئی بارسقیان دوباره منتشر شد، من دبیر صفحۀ دیدگاه بوده‌ام. دیدگاه قرار بودیک صفحۀ اندیشه ولی با ادبیات ساده باشد و ایده‌های جدیدی را به مخاطبان منتقل کند. یک بخش کار صفحۀ دیدگاه، مصاحبه‌هایم با اندیشمندان خارج از ایران بود. فهرست مصاحبه‌هایم در 51 شمارۀ روزنامه را می‌توانید در اینجا ببینید:

1. اندرو فیگان: «دفاع از حقوق‌بشر روزبه‌روز دشوارتر می‌شود» (6 دی 1396)
2. لورتا بالداسار: «خانواده‌های فراملی» (11 دی 1396)
3. بنجامین اسمیت: «ایران در مبارزه با مواد مخدر از آمریکا مشورت نگیرد» (14 دی 1396)
4. اریک لوب: «اکثر معترضان مخالف نظام نیستند» (16 دی 1396)
5. ساهان ساواس کاراتاسلی: «اغلب اعتراضات در دورۀ ثبات اقتصادی رخ می‌دهد» (17 دی 1396)
6. کریستا برونشویلر: «نابرابری اقتصادی میان کشورها یک دلیل تنش اجتماعی است» (18 دی 1396)
7. بندی لی: «ترامپ ثبات روانی ندارد» (21 دی 1396)
8. ویلیام دریتی: «اگر مصدق مانده بود، دنیای متفاوتی داشتیم» (24 دی 1396)
9. جارود اتکیسون: «رازهای جذابیت تئوری توطئه» (25 دی 1396)
10. بن کرو: «گفتمان مسألۀ آب باید تغییر کند» (27 دی 1396)
11. دیوید کستیلو و ویلیام اگینتون: «واقعیت به یک کالای مصرفی تبدیل شده است» (28 دی 1396)
12. ریک پرلشتاین: «باید تصویر منصفانه و دقیقی از محافظه‌کاران ارائه داد» (30 دی 1396)
13. یوری کروپوتوف: «استدلال و عاطفه عکس هم عمل می‌کنند» (2 بهمن 1396)
14. ایندرجیت پارمار: «ترامپ با کاسب‌ها کار می‌کند، نه اندیشمندان» (4 بهمن 1396)
15. اریک کسپر: «رسانه‌ها فضای خود را بیش از حد به سلبریتی‌ها اختصاص می‌دهند (5 بهمن 1396)
16. فرانک فوردی: «مطالعه از معنای عمیق خود تُهی شده است» (7 بهمن 1396)
17. سوزی کیلمیستر: «دورویی دولت‌ها باعث سرخوردگی از پروژه حقوق‌بشر می‌شود» (8 بهمن 1396)
18. متیو بومانت: «خیال آرمان‌شهر، بلاهت یا ضرورت؟» (11 بهمن 1396)
19. جان مالینز: «متصل کردن مردم به همدیگر فرصت‌های کسب‌وکار ایجاد می‌کند» (12 بهمن 1396)
20. استفن دانکامب: «از رؤیاپردازی در مورد آینده نترسیم» (14 بهمن 1396)
21. کریستینا لادر: «امید نباشد نگاه‌ها به گذشته می‌چرخد» (15 بهمن 1396)
22. کنت رومر: «خیال آرمان‌شهر و ویران‌شهر؛ هم امید، هم هشدار» (16 بهمن 1396)
23. ریچل شرمن: «والدین بچه‌پولدارهای نیویورک مضطرب‌اند» (17 بهمن 1396)
24. اوندری برانک: «هجوم داعش به خاطرات و هویت جمعی دشمنانش» (18 بهمن 1396)
25. بهروز قمری‌تبریزی: «سقوط سلطنت پهلوی گریزناپذیر بود» (19 بهمن 1396)
26. علی ابوطالبی: «یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های انقلاب، خصوصی‌سازی است» (23 بهمن 1396)
27. گری سیک: «ایران حق دارد از آمریکا سرخورده شود» (24 بهمن 1396)
28. پیتر کوزنیک: «ترامپ یک کابوس گذراست» (28 بهمن 1396)
29. سارا ساعدی: «از آمریکایی‌شدن احساس گناه می‌کنید اما مجبورید» (3 اسفند 1396)
30. دیوید کورترایت: «تحریم به‌عنوان تنبیه، هم غیراخلاقی است هم بی‌اثر» (5 اسفند 1396)
31. کیت پین: «ریسک‌های خطرناک فقرا به خاطر شرایط محیطی‌شان است» (6 اسفند 1396)
32. جان لیوینگستون: «مدال مریم میرزاخانی متعجبم نکرد» (7 اسفند 1396)

پس از تعطیلی روزنامه در اسفند 1396، از تابستان سال 1397 هرازگاهی همین کار را برای وب‌سایت تاریخ ایرانی ادامه داده‌ام. فهرست مصاحبه‌هایم در این وب‌سایت در ادامه آمده‌اند.

1. موریتز دویچمن: «روس‌ها موافق بمباران مجلس ایران نبودند» (23 خرداد 1397)
2. اریک اولین رایت: «هرگز نفهمیدم منظور از براندازی چیست» (10 مهر 1397)
3. الکساندر بویلاکوا: «چرا عالمان اروپایی، فارسی آموختند؟» (16 مهر 1397)
4. امبر دی: «در دورۀ ترامپ آرمان‌شهر بدنام شده است» (12 آبان 1397)

پروندۀ «چهل سال بعد: نگاهی از بیرون به انقلاب ایران»

1. افشین متین‌عسگری: «قهر انقلابی دانشجویان» (19 اردیبهشت 1398)
2. آرشین ادیب‌مقدم: «کاریزمای آیت‌الله خمینی» (19 اردیبهشت 1398)
3. محمود منشی‌پوری: «اتحاد مقطعی براندازان» (19 اردیبهشت 1398)
4. آرزو اصانلو: «بهبود جایگاه زنان» (5 خرداد 1398)

موارد دیگر:

سید مرتضی هاشمی مدنی: «دنیای پساسکولار چگونه دنیایی است؟»، دین‌آنلاین، 23 آبان 1398

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۱۱/۲۳ساعت   توسط محمد معماريان  | 

گم‌شده در ترجمه

«قال انک لن تستطیع معی صبرا» (کهف/67)

[1]

شغل اصلی من مترجمی است، از انگلیسی به فارسی و گاهی برعکس. در خیالات کودکی‌ام، قرار نبود وقتی که بزرگ شدم، مترجم بشوم. مثل بسیاری از پسران هم‌نسلم که کودکی‌شان با جنگ تحمیلی گره خورد، می‌خواستم خلبان بشوم، خلبان هواپیمای جنگی، یکی از «تیزپروازان نیروی هوایی» که برای هم‌نسلانم نماد یک غرور آسمانی و دور از دسترس بودند. لابد زیاد هم نیستند آنهایی که خیال کودکانه‌ای که برای شغل‌شان دارند، محقق شود. (بله، عمداً تصور می‌کنم تعداد این‌جور آدم‌ها کم است تا به خودم دلداری بدهم.) قسمت من هم این بود که در صنعت بزرگ واژه‌فروشی، یکی از کارگرانی شوم که حرف‌های آدم‌ها را برای همدیگر معنا می‌کنند. و به گمانم در یک دنیای موازی، یک منِ شادتر و خوشبخت‌تر، مترجم نیست. مترجمی، حرفۀ غمگینی است.

[2]

زبان انگلیسی را در بزرگ‌سالی و خودآموز یاد گرفتم. مثل خیلی دیگر از دانش‌آموزان، درس زبان راهنمایی و دبیرستان چیزی به من نیاموخته بود که هیچ، به آستانۀ نفرت از انگلیسی هم رسیده بودم. سال 1378 با رتبه‌ای خوب در رشتۀ برق وارد دانشگاه شدم. در دومین نیم‌سال از استاد زبان تخصصی‌ام پرسیدم چکار کنم که زبان یاد بگیرم؟ گفت: «یک چیز انگلیسی مفرّح پیدا کن و هر روز یک کمی برایش وقت بگذار.» هنوز هم وقتی برای زبان‌آموزی راهنمایی بخواهند، همین را می‌گویم. از بین گزینه‌های مختلف، جوک خواندن را انتخاب کردم. مزیت جوک‌ها این بود که کوتاه بودند، ظرف یک یا چند جمله چیزی دست آدم می‌دادند که بتواند جایی استفاده‌اش بکند، و قرار بود خنده‌دار باشند، که به خنده بسیار نیاز داشتم. اینترنت هم تازه به ایران رسیده بود و منبع بی‌کران جوک در دسترس. دانشگاه به دانشجویان برترش سهمیۀ اینترنت ماهیانه می‌داد که از قافلۀ علم بشری عقب نمانند: ماهی 8 مگابایت برای کارشناسی، 16 مگابایت برای کارشناسی ارشد، و 24 مگابایت برای دکترا. کسی هم که اضافه مصرف می‌کرد، باید هر مگابایت پانصد تومان می‌داد، آن هم پانصد تومان آن زمان که، طبعاً، خیلی بود. من هم این سهمیه را خرج پیدا کردن جوک کردم. هزاران جوک انگلیسی خواندم. خیلی‌هایشان را نمی‌فهمیدم، آنهایی هم که می‌فهمیدم اغلب برای اطرافیانم خنده‌دار نبود، و من در تنهایی ساعت‌ها خندیدم و با انگلیسی‌زبان‌ها مأنوس شدم. بالاخره از کودکی عادت داشتم که حرفم برای دیگران نامفهوم باشد و در تنهایی بخندم. سه چهار سال بعد، اولین پیشنهاد ترجمۀ پولی به من شد، که نمی‌دانم چرا قبول کردم. (البته می‌دانم ولی بهتر است بگویم نمی‌دانم.) این‌طور شد که پایم به زمین ترجمه باز شد، زمین باتلاقی ترجمه که قدم اول در آن همانا و ماندگاری در آن همانا.

[3]

ترجمه، تخصص جذابی است. احساس قدرت می‌دهد، احساس قدرت یک واسطۀ توانمند برای تبدیل کلام نامفهوم یکی به کلام مفهوم برای دیگری. من در میانۀ مسیر قرار می‌گیرم تا نیاز لحظه‌ایِ آنها برآورده شود، که صدالبته حس خوبی دارد چون بدون من کارشان پیش نمی‌رود. ولی این قدرت هم غم‌انگیز است چون واسطه برای خودش، فی‌نفسه، موضوعیّتی ندارد، فقط یک واسطه است تا کار کسان دیگری را پیش ببرد، تا کلام را منقعد کند، تا موجودی را به دنیا بیاورد که یک آن به کمک او نیازمند است تا برای خودش کسی بشود، تا باری را به منزل برساند. این واسطه فقط یک حامل است، یک رحم اجاره‌ای و قابله هم‌زمان با هم. حس رحم اجاره‌ای را در ترجمۀ کتاب بهتر و بیشتر و قوی‌تر تجربه کرده‌ام. کتابی با زبان اصلی برای مدتی طولانی زیر دست من است، گاهی حتی نزدیک به نُه ماه. لغت به لغتش را می‌خوانم و می‌فهمم، در دلم هضم می‌کنم تا حس نویسنده‌اش را بگیرم، سعی می‌کنم تا جایی که در توانم است درست تبدیلش کنم، جزء جزء آن را قشنگ و بی‌نقص کنار هم بگذارم و یک موجود سالم و کامل بسازم. ترجمه که تمام می‌شود، بچه‌ام که به دنیا می‌آید، چند لحظه‌ای مال خود خود من است تا اینکه به دست ناشر برسد و منتشر بشود. بعد از آن دیگر مال من نیست. خالق اصلش که کس دیگری بوده است، جمعیت زیادی هم قرار است از وجودش بهره‌مند شوند. و غم‌انگیز اینکه هرچه ترجمه بهتر باشد، مترجم کم‌رنگ‌تر می‌شود. کار یک مترجم بد تابلو است، خطاهایش، نابلدی‌اش در زبان مبدأ و مقصد، توی چشم فرو می‌رود. اما مترجم خوب در اثرش محو می‌شود. بهترین ترجمه آنی است که حس نشود ترجمه است، حس نشود مترجمی در کار بوده است. بهترین کارم زمانی است که اصلاً به چشم نیایم.

[4]

ترجمه فرسایش‌های روانی هم برای مترجم به دنبال دارد. من هر روز چندین ساعت درگیر انتخاب کلمۀ بهتر و کلمۀ درست‌تر هستم، درگیر انتخاب دقیق‌ترین و دلنشین‌ترین و کوتاه‌ترین عبارت برای بیان منظور. این درگیری، در کوتاه‌مدت و بلندمدت، خیلی مشخصه‌های آدم را عوض می‌کند. گاهی اوقات، تأثیر مقطعی‌اش چنان آشکار است که سوژۀ خنده می‌‌شود. یک‌بار یک‌ماه درگیر ترجمۀ یک کتابچۀ آموزشی در مورد نوسان‌سازها بودم با کلی فرمول ریاضی. آخر ماه، یک‌شب با دوستانم رفته بودیم شب شعر. صندلی‌های سالن پر شده بود. دم در ایستاده بودیم. یک نفر آمد دم در، پرسید: «چرا شما داخل نمی‌رید؟» ناخودآگاه جواب دادم: «چون تعداد صندلی‌های سالن متناظر با تعداد افراد حاضر در سالنه.» ولی مسألۀ اصلی این نوسان‌های مقطعی نیست. قدیم‌ترها در مکالمه‌هایم با دیگران، بعضی وقت‌ها که مکث می‌کردند ناخودآگاه احساس می‌کردم دنبال عبارتی برای بیان منظور یا حرف‌شان می‌گردند، و کلمه به آنها پیشنهاد می‌دادم. تمرین و انضباط زیادی می‌طلبید که این عادت از سرم بیافتد. آن دقت و سخت‌گیری در واژه‌گزینی از مسیرهای دیگری هم وارد روحیه‌ام شده است. در مصرف کلمات خسیس شده‌ام (اصالتاً هم اصفهانی‌ام که خُب خودتان در جریانید چه می‌شود)، یعنی با دست‌ودلبازی کلمه خرج نمی‌کنم، انگار که اگر کلمه‌ای، صفتی، قیدی، تعریفی را بی‌دلیل مصرف کنم مرتکب سهل‌انگاری حرفه‌ای شده‌ام. برای همین، خیلی وقت‌ها از آداب معاشرت مرسوم اجتماع‌مان که بر پایۀ تعارف بنا شده است، دورم. یادگیری زبان جدید و غوطه‌وری در آن، آن هم غوطه‌وری در حد من که گاهی خواب انگلیسی هم می‌بینم، به صورتی مرموز، تجربه‌ها و حس‌های جدیدی با خودش به همراه می‌آورد که تجربه‌شان ناب است اما برای تعاملات روزمرۀ زندگی هم سرشار از دردسر است. خیلی از این حس‌ها که زبان جدید برایشان واژه دارد، در زبان مادری معادل ندارند و نارسایی، بویژه نارسایی یک پدیدۀ مادرانه، آزارنده است. بواسطۀ این آشنایی، برخی عبارات و واژه‌های انگلیسی را برای انتقال حس‌هایم، خصوصاً در موقعیت‌های عاطفی و هیجانی، رساتر و بهتر می‌بینم، و احساس می‌کنم که اگر فارسی بگویم در حق احساسم کم گذاشته‌ام، حسم عمق نمی‌گیرد. به خاطر حجم بالای محتوای انگلیسی که روزمره با آن درگیرم، فرهنگم برای اطرافیانم غریبه‌تر از پیش شده است: تکیه‌کلام‌هایم، ادبیاتم، هنجارهای رفتاری‌ام، حتی برخی فهم‌های بنیادینم از زندگی برای کسانی که پیرامون من‌اند آشنا نیست. و خوب می‌دانم که در محیط‌های بومی انگلیسی‌زبان هم به خاطر ریشه‌های فرهنگی‌ام، باز وصلۀ نچسبم. موجودی شده‌ام میان دو فرهنگ، نه اینم و نه آن، در برزخ.

[5]

این برزخ، این سرگردانی بی‌امان میان دو زبان، سردرگمی‌های دیگری هم دارد. یک‌بار با یک مهمان عرب به دیدن یک نمایش کوچک به اسم «بغض» رفته بودم. انگلیسی حرف می‌زدیم. مهمانم گفت: «چرا پوستر این نمایش این‌قدر رمانتیکه؟» پرسیدم: «چطور؟» اشاره کرد به اسم نمایش. گفتم: «خُب؟» گفت:

That means hatred.

یادم افتاد که بغض به عربی یعنی کینه، و در فارسی این معنی را هم دارد. گفتم: «ولی بغض در فارسی یه چیز دیگه میشه.» معادل انگلیسی‌ش یادم نیامد. گفتم:

When you have that feeling of swallowed tears pressing your throat.1

منظورم را فهمید. مِن‌مِن کنان به گلویش اشاره کرد. او هم معادلی در ذهنش نداشت. بعداً قدری جستجو کردم. گویا در فارسی قدیمی هم بغض فقط به معنای کینه بوده است. دوست دارم بدانم اولین فارسی‌زبانی که بغض را به معنای اشک فروخورده استفاده کرده، چه کسی بوده است. حکماً اهل دل بوده.

[6]

گم‌شدگی در برزخ ترجمه، و هرازگاه مشاهدۀ بی‌اهمیتی کار ترجمه، حالت‌های دیگری هم دارد. بهار سال 1389، مسابقات جام باشگاه‌های فوتسال آسیا در اصفهان و با میزبانی تیم فوتسال ماهان سپاهان بود. من مترجم و همراه تیم ناگویا اوشنز ژاپن بودم. سرمربی این تیم، همین آقای تنومند وسطی در عکس بالا، برزیلی بود و پرتغالی حرف می‌زد. یک مترجم اختصاصی داشت، نفر سوم از راست، که حرف‌هایش را به ژاپنی ترجمه می‌کرد. سرپرست تیم، مورایاما که سمت چپ این عکس نشسته است، از ژاپنی به انگلیسی ترجمه می‌کرد. و من از انگلیسی به فارسی. و برعکس. سوژۀ خنده‌ای جور شده بود. یک خبرنگار تلویزیونی هم یک‌بار به خاطر بامزگی ماجرا از این فرآیند پیچیده گزارش تهیه کرد. ناگویا اوشنز در آن مسابقات سوم شد. بعد از مراسم اهدای جوایز، یکی از مسوولین فدراسیون آمد و از سرمربی تیم ژاپن یک سؤال کرد. سوالش را که پرسید، فرآیند ترجمه شروع شد. هاج و واج نگاه می‌کرد. بالاخره سؤال به سرمربی رسید و او داشت جواب می‌داد که حوصلۀ مسوول مربوطه سررفت، و ول کرد و رفت. مسؤول مربوطه وسط ترجمه گم شد. مورایاما نگاهی به من کرد که چه کنم؟ (بله، گاهی وقت‌ها نیاز به کلمه هم نیست. نگاه‌ها حرف می‌زنند.) خُب، به جواب نیازی نبود. جواب سرمربی هم گم شد.

[7]

ترجمه، تبدیل کلام از زبانی به زبان دیگر، به تدریج خود مترجم را هم به آدمی دیگر تبدیل می‌کند، و این تبدیل فقط به خاطر آن فرسایش‌های روانی و سردرگمی‌های معنایی و موقعیتی نیست. ترجمه در حالت متداولش یک شغل تک‌نفره است. عموم مترجم‌هایی که می‌شناسم، برای کار جدی، باید در خلوت باشند، چیزی حواس‌شان را پرت نکند، تا غرق کار شوند. یا حتی اگر در محل کار با دیگران‌اند، مثلاً با هدفون و آهنگ یک حصار دور خودشان می‌کشند تا در متن فرو بروند. برای همین، ترجمه یک‌جور غار تنهایی برای آدم می‌سازد، حتی تنهایی در میان جمع. و این انزوا، مثل تقریباً هر انزوای دیگری، اعتیادآور است. انزوا آدم را داخل حلقۀ بازخورد مثبت می‌اندازد: آدم قدری که منزوی بشود، رابطه با دیگران برایش قدری دشوار می‌شود، و به خاطر همین دشواری بیشتر به انزوای خود پناه می‌برد. به یک تعبیر دیگر، همان باتلاقی که قدم اول در آن همانا و ماندگاری و فرو رفتن بیشتر در آن همانا.

[8]

انزوا، در کنار عواقب منفی که مستقیم پدید می‌آورد، مقدمۀ اتفاقات هولناک دیگری هم هست. چون در فضایی نیستم که انگلیسی مدام تکلم شود، برنامه‌ای نسبتاً منظم برای خودم دارم که انگلیسی حرف بزنم تا مهارت صحبت از دستم نرود. این برنامه بیشتر در قالب سخنرانی برای خودم است. یک گوشۀ خالی اتاق می‌ایستم و برای یک جمع خیالی حرف می‌زنم. (حالا این قضیه چندان هم به تمرین زبان دوم ربطی ندارد. دوران نوجوانی هم زیاد با خودم و دیگران خیالی حرف می‌زدم، به فارسی. بله، دیوانگان با مشاغل محترم و آبرومند زیادند.) گاهی کسی از جمع دستش را بلند می‌کند و سؤالی می‌پرسد. بعضی وقت‌ها سؤال خیلی دقیق است و تشویقش می‌کنم، بعضی وقت‌ها سؤال مضحکی است و مسخره‌اش می‌کنم. به هر حال پاسخ می‌دهم و صحبتم را ادامه می‌دهم. همین‌قدر شیزوفرنیک. یک ماجرای تراژیک، ماجرایی که برای من با جوک و طنز شروع شد، حتی به یک طنز مدام تبدیل شد، اما در دل خود یک تراژدی است. ماجرایی که در یک دنیای موازی، یک من شادتر و خوشبخت‌تر، از هزار فرسخی‌اش هم فرار خواهد کرد.

[9]

چند سال پیش، مقاله‌ای از یک فیلسوف اخلاق را می‌خواندم. در آن مقاله توضیح می‌داد که چرا شوخی با هولوکاست، نزد اروپاییان، درست نیست. یک جملۀ قصار مشهور را نقل کرده بود: Comedy is tragedy plus time. می‌گفت با گذشت زمان است که تراژدی به موضوع شوخی تبدیل می‌شود، یا تبدیلش می‌کنیم، تا رنجش زدوده بشود؛ ولی وقتی تراژدی هنوز زنده و جان‌دار است، شوخی‌بردار نیست. می‌گفت هنوز از هولوکاست به قدر کافی نگذشته است. آن جملۀ قصار، حکمت تفکربرانگیزی بود که خودش را نه، ولی شبیهش را قبلاً خوانده بودم.2 به هر حال، عصارۀ آن حرف با سابقۀ ذهنی‌ام خوب جور بود. محمدرضا3، یکی از دوستان قدیمی‌ام که استاد ادبیات شده است، قدیم‌ها در دوران جوانی می‌گفت «زخمهام رو به لجن می‌کشم تا راحت بشم.» یک جستجو کردم که منبع اصلی جمله را پیدا کنم. در یکی از اولین نتایج جستجو نوشته بود که آن جمله از مارک توآین است. خُب این یک اتفاق بد بود، چون مارک توآین رسماً دکتر شریعتی انگلیسی‌زبان‌هاست که همه‌چیز را به او نسبت می‌دهند. ولی خوشبختانه یک سایت معتبر درباره‌اش توضیح داده بود. جمله از یک کمدین آمریکایی و مربوط به اوایل نیمۀ دوم قرن بیستم است. دنبال ترجمۀ خوب برای جمله می‌گشتم. «تراژدی با گذر زمان، کمدی می‌شود.» خزعبل‌ترین انتخاب ممکن، ترجمۀ سرراست بی‌روح، ترجمۀ تکنیکال به قول طرف. به جمله ور می‌روم ولی خوب درنمی‌آید. زنگ زدم به محمدرضا. گفتم: «اون حکمت جوونیات رو یادته؟ این جمله رو براش دیدم. پیشنهاد ترجمه‌ات چیه؟» گفت: «فکر می‌کنم و بهت پیام می‌دم.» بعد از چند دقیقه پیام داد: «کمدی، تراژدی است به سعی ایام.» قلبم یک لحظه ایستاد.

 

[1] «حس اینکه اشک‌هایی که قورت دادی، به گلوت فشار میارن.»
[2] مارکس جایی نوشته است: «هگل می‌گوید که همۀ وقایع و شخصیت‌های بزرگ تاریخی به‌اصطلاح دوبار پدیدار می‌شوند. او یادش رفت که بگوید بار اول تراژدی است، و بار دوم طنز.»
[3] لازم به ذکر نیست، شاید هم هست، که محمدرضا یک شخصیت خیالی است.

 

منتشرشده در: هفته‌نامۀ چلچراغ، شمارۀ 722، 29 آبان 1396.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۰۲ساعت   توسط محمد معماريان  | 

به یاد زیست‌جهانی که از کف می‌رود

یک مُشت ماسه را که در دست بگیری، دانه‌ها یکی‌یکی از فواصل میان انگشتان و کناره‌های دست می‌ریزند. حکایت از دست رفتن ذره ذرۀ زندگی قدیم در هجوم فناوری‌های جدید نیز، حکایت آن ساعت‌شنی دستی‌اند. قطعه‌هایش یکی یکی از دست می‌روند، و انگار گریزی هم نیست. هر تلاشی هم برای نگه داشتن شن‌ها در دست، انگار محکوم به شکست است.

***

نـزدیک خانۀ قدیمی‌ام، پیرمرد ترک باصفایی یک آشپزخانۀ کوچک داشت. اکثر غروب‌ها که خسته از دانشکده برمی‌گشتم، سری به دکانش می‌زدم. بی‌رمق‌تر از آن بودم که بخواهم هم‌کلامش شوم و او هم انگار حال من را می‌فهمید. نزدیک خانۀ قدیمی‌ام، دانشجو زیاد بود و لابد او هم جنس ما را می‌شناخت. می‌پرسید کدام‌یک از آن سه چهار غذای هرشبش را میل دارم، که پاسخم بیشتر کوفته بود. یک هفته‌ای از آشنایی من و آن پیرمرد نگذشته بود، که باز یک‌شب سفارش کوفته دادم. دو تا گوشۀ سینی روی اجاقش جدای از بقیه گذاشته بود و همانها را برایم داخل بشقاب کشید. گفت: «دیده بودم آلو دوست داری، وسط اینها مخصوص خودت یک آلو بیشتر گذاشته‌ام.» دو سالی از فوت او می‌گذرد و من هم خانه‌ام را عوض کرده‌ام، و هم مثل خیلی‌های دیگر طرز تهیۀ غذایم را. یا یکی از چندین و چند مِنوی مفصلی که هرازگاه پشت در خانه می‌اندازند را برمی‌دارم، یا یک وب‌سایت را باز می‌کنم و از روی تصاویرش غذایی سفارش می‌دهم. خیلی‌هایشان را تا به حال یک‌بار هم از نزدیک ندیده‌ام، به جز آن پیکی که غذا را می‌آورد و پولش را با کارت‌خوان می‌گیرد و می‌رود. دیگر کسی نیست که نگاهم کند، که مرا بفهمد، که بداند کوفته‌ام را با یک آلوی بیشتر دوست دارم و مرغم را کمی سوخاری‌تر، که اصلاً اهمیت بدهد به این جزئیات و تفاوت‌ها. غذاها استاندارد شده‌اند، و من هم یک مشتری استاندارد.

وقتی یاد آن پیرمرد ترک آشپز می‌افتم، ناخودآگاهم خاطرۀ مرد میانسال کتاب‌فروشی را برایم زنده می‌کند که در یک گوشۀ دیگر شهر، زیر راه‌پلۀ یک پاساژ بی‌رنگ و آب، مغازۀ کوچکی داشت و کتاب‌های کمیاب و دست‌دوم می‌فروخت. قدیم‌ترها هربار که دستمزدی می‌گرفتم، سری به او می‌زدم تا کتابی قدیمی بخرم و ساعتی هم با او هم‌کلام شوم. واو به واو کتاب‌هایی را که می‌فروخت، از حفظ بود و برایم از نسبت نویسنده‌ها و کتاب‌ها می‌گفت. پس از چند بار که از او خرید کردم و از حسم نسبت به کتاب‌ها گفتم، دفعۀ بعدش، به من کتاب پیشنهاد داد. از زیر دخلش، جزوۀ نازک با جلد چرمی «مقیم و مسافر» را درآورد، گفت چاپ سنگی یکی از رساله‌های مهم مشروطه است، در میانۀ داستان و فلسفه سیاسی است، و مطمئن است که از آن خوشم می‌آید. چند سال پیش مجبور شدم کلکسیون کتاب‌های قدیمی‌ام را بفروشم، اما هنوز «مقیم و مسافر» را دارم. آن مرد میانسالِ مقیم آن مغازۀ کتاب‌فروشی، نه یک پایگاه داده‌های پُر و پیمان از رفتارهای من و دیگران داشت، نه یک پردازش‌گر قدرتمند که الگوهای ترجیح مشتریان را شناسایی کند، ولی انگار چیزی را در تک‌تک مشتریانش می‌دید و می‌فهمید که آمازونِ کتاب‌ها انگار نمی‌فهمد، که در انباشت کلان‌داده از دست می‌رود. منتهی به جبر روزگار، من مسافر دنیایی دیگر شده‌ام. شاید هم با منجنیقی به آن پرتاب شده‌ام.

سـوداهای وسوسه‌انگیزی در پس این سفر از دنیای قدیم به دنیای قشنگ نو وجود دارند. بهینه‌سازی، افزایش سرعت، حذف واسطه‌ها، کاهش هزینه‌ها. من هم البته حُسن همۀ اینها را می‌فهمم. بالاخره در این شهر بزرگ، من هم برای یافتن مسیر متکی شده‌ام به آن ابزار مسیریاب که بر اساس تجمیع داده‌های تلفن‌های همراهی که دست همۀ ماست، کم‌ازدحام‌ترین مسیر را محاسبه می‌کند و در اختیارم می‌گذارد. این ابزار کارم را راه انداخته است و فراموش نکرده‌ام که آدرس پرسیدن‌های خیابانی در گذشته چقدر دردسر داشته است. ولی در عین حال، می‌فهمم که در قبال این خدماتی که اغلب به‌ظاهر چیزی هم از جیب من برنمی‌دارند، هزینه‌های پنهانی می‌دهم؛ هزینه‌هایی که در نگاه اول شاید به چشم نیایند اما یافتن‌شان کار پُردردسری هم نیست، گرچه انگار چنان فریفتۀ معصومیت ظاهری فناوری شده‌ایم که دوست نداریم جنبه‌‌های منفی‌اش را به خیال‌مان راه بدهیم یا به هر روی با آنها کنار می‌آییم. بالاخره این فناوری‌های دوست‌داشتنی، سهولتی انکارناشدنی برای زندگی‌مان به ارمغان آورده‌اند، و آنچه از ما گرفته‌اند و می‌گیرند آنقدرها هم نمی‌ارزد، یا شاید قدرش را نمی‌دانیم. علاوه بر آن، بالاخره جمع جهانی به سمت و سویی در حال حرکت است، و شنا کردن خلاف جریان هم که، لابد خودتان بهتر در جریانید.

تـابع جمع شدن، انتخاب سهل و مطمئنی است که عقل به آن حکم می‌کند. بالاخره اگر از انتخاب‌های جمع کثیری یک تابع ریاضی بسازیم، عدد و رقم که در بی‌غرضی‌اش شکی نیست دقیق می‌گوید که کجای نمودار نشسته‌ایم و چه انتخابی برایمان درست‌تر و بهینه‌تر است. و برای آنکه مُهر باطل‌شد بر آزادی‌مان نخورده باشد، گاهی چند گزینه به ما پیشنهاد می‌شود تا از بین چیزهایی انتخاب کنیم که همه کمابیش، در جوهرۀ خود، یکسان‌اند. مثل همۀ مِنوهای غذاهایی که کاغذی یا آنلاین به دستم رسیده است، و یک‌جور یکسانیِ سهل و ساده در همۀ آنهاست که گاهی اعصاب‌خُردکن می‌شود. گاهی انسان چیزی می‌خواهد که خودش هم نمی‌داند چیست، اما می‌داند که چه نیست، حداقل می‌داند اینهایی نیست که پیشکشش شده‌اند.

انسان، از همان زمان پرتابش به زمین، موجود عجیبی بوده و هست. مثلاً عازم جاده‌ای می‌شود که با حساب و کتاب عقلایی‌اش می‌داند گریزی از آن ندارد، اما دلش را اول مسیر جا می‌گذارد. اوایلش که فاصلۀ عقل و دلش آنقدرها زیاد نیست، بالاخره به خودش دلداری می‌دهد که چندان از اصلش دور نیافتاده است، ولی بالاخره به یک نقطه‌ای می‌رسد که ناگهان واقعیت با تمام سنگینی‌اش بر روی روح او آوار می‌شود. یا مثلاً هیولایی می‌آفریند که در خدمت او باشد و گاهی سرگرمش کند، اما هیولا جانی از آنِ خود می‌یابد و علیه خالقش شورش می‌کند. این هیولا می‌تواند همان جاده باشد، یا هیولای فرانکشتاین، یا هوش مصنوعی که قرار است در نقطۀ تکینگی بر هوش انسان پیشی بگیرد و در تصویرسازی‌های آخرالزمانی و ویران‌شهری، انسان را خدمت‌کار و بردۀ خود می‌کند. و این هیولا می‌تواند ابزاری باشد که برای نزدیک‌تر کردن انسان‌ها آفریدیم، اما چنان وابسته‌اش شدیم که ما را از همدیگر دورتر کرد.

لـابلای گفتگوهای تلگرامی در گروه‌های رفقای قدیمی‌ام، گاهی کسی با لحنی نزدیک به خواهش می‌گوید یک قرار حضوری بگذاریم. امکان دیدار حضوری چندنفره بسته به مشغله‌های فراوان اعضاء گروه در این شهر بزرگی است که حتی با سرویس تاکسی‌یاب و مسیریاب هم رفتن از این سو به آن سویش زمان زیادی می‌طلبد که ارزش مالی این مدت برای مایی که روزی چندین و چند ساعت کار می‌کنیم قابل توجه است. گاهی برای خاطر دوستمان و البته خودمان، وقت پرارزش‌مان را فدا می‌کنیم تا مزۀ دیدار رودررو را بچشیم. ولی تقریباً بی‌تردید می‌شود گفت تناوب چنین دیدارهایی بسیار کمتر از گذشتۀ خودمان هم شده است، چه رسد به نسل‌های قبل‌تر. شاید بشود تصور کرد که یک‌جای این گذار از دنیای قدیم به جدید، یک‌نفر گفت حالا که امکان بهره‌مندی از دیدار مستقیم کمتر شده است، یک پیام‌رسان بسازم بلکه آدم‌ها خلأ تماس‌شان را این‌گونه پُر کنند. ولی او شاید نمی‌دانست ما مستعد آنیم که این ارتباط کم‌کیفیت‌تر را به تدریج جایگزین همان قدری از ارتباط باکیفیت‌تر کنیم که برایمان مقدور بود. و در این جادۀ سراشیب که بیافتی، گویا گریزی از تداوم لغزیدن نیست و فقط می‌توان ژست همراهی گرفت.

ژست‌ها در زندگی امروزی پررنگ‌تر از همیشه شده‌اند. یک دونقطه‌پرانتزبسته به علامت خنده، یک دونقطه‌پرانتزباز به علامت غم. یک خندۀ استاندارد، یک غم استاندارد. واکنش‌های استاندارد به اتفاقاتی که در قالب یک متن یا تصویر ساده می‌آیند، که به لطف فناوری‌های نوین، با سیلابی از آنها مواجهیم. البته غم استاندارد می‌تواند با قطرۀ اشکی کنار یک صورتک زرد گرد، غمگین‌تر شود. ولی دیگر مهم نیست که گوشۀ لب چپ یکی هنگام غصه به رعشه می‌افتد، گریۀ دیگری بی‌صداست، و سومی وقتی بغض می‌کند برای پنهان کردنش یک لبخند زورکی تحویل طرف می‌دهد. مهم این است که بنا به تشخیص فناوری‌سازان، آدم‌های سراسر جهان برای ابراز همدردی‌شان فقط به پنج شکلک نیاز دارند. و البته به سرویس ارسال مستقیم پول برای فلان خیریه از طریق درگاه مطمئن پرداخت موبایلی یا سفارش یک تاج‌گل طبق طراحی دلخواه در آن یکی وب‌سایت برای مراسم ترحیم فلانی که به هزار و یک دلیلی که اکنون موجه شده‌اند، امکان حضور در آن را نداریم.

یـکجای کار می‌لنگد. یکی از عمیق‌ترین پارادوکس‌های جهان حاضر ما آن پدیده‌هایی است که در هرکدام، وقتی به تک‌تک اجزائ می‌نگریم انگار همگی قابل‌فهم و توجیه‌پذیرند اما این اجزاء کنار هم که جمع می‌شوند ساختاری را تشکیل می‌دهند که دیگر نمی‌شود با آن همدلی کرد. یکجای این مسیر از جزء به کل، مشکل دارد. فرار مغزها؟ سپردن خردسالان به مهدکودک؟ تکیه بر خدمات نوین مبتنی بر فناوری‌های ارتباطی؟ در چنین نمونه‌هایی، که از قضای روزگار بی‌ربط به همدیگر هم نیستند، تصویر بزرگ مساوی با مجموع قطعه‌های کوچک تصویر نیست. هریک از قطعه‌ها انگار درست و به جای خود است، اما قاب کلی گویا تصویری کج و معوج نشان می‌دهد که در کُنج اتاق، یا خانه، یا روستا، یا شهر، یا دهکدۀ جهانی، درست نمی‌نشیند. کجای کار می‌لنگد؟ نمی‌دانم. اما می‌دانم یک چیزی هست که نباید باشد، و یک چیزی که باید باشد نیست.

 

[هفته‌نامۀ چلچراغ، 11 شهریور 1396]

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۰۱ساعت   توسط محمد معماريان  | 

ماجرای عجیب کتاب تعزیرات قانون مجازات اسلامی

در تحقیقی پیرامون حجاب پس از انقلاب، با یک استاد نکته‌سنج مصاحبه‌ای داشتم. در خلال صحبت‌هایش گفت «حجاب هیچ‌گاه در آن سال‌های آغازین انقلاب رسماً اجباری نشد.» کتاب چهارم قانون مجازات اسلامی، یعنی کتاب تعزیرات، مصوب 1362 را یادآوری کردم که تبصرۀ مادۀ 102 آن می‌گوید: «زنانی که بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند، به تعزیر تا 74 ضربه شلاق محکوم خواهند شد.» گفت: «این، قانونی نیست.» او توضیحی نداد اما اشاره‌اش را پی گرفتم و به ماجرای عجیب کتاب تعزیرات قانون مجازات اسلامی رسیدم؛ که بنا به داستان عجیبش، «قانونی» بودن آن مصوبه زیر سؤال می‌رود. تصویر تمامی نامه‌های ذیل که برای روایت ماجرا مطرح کرده‌ام، موجود است.

*****

در انتهای این قانون، اکبر هاشمی رفسنجانی رییس وقت مجلس شورای اسلامی یادآوری کرده که «به علت عدم اعلام مغایرت با موازین شرعی و اصول قانون اساسی از طرف شورای نگهبان»، این مصوبۀ کمیسیون قضایی مجلس مورخۀ 18 مرداد 1362 به مدت پنج سال به صورت آزمایشی قابل اجراست. اما قضیۀ «عدم اعلام مغایرت» توسط شورای نگهبان چیست؟

20 تیر 1361: در صحن علنی مجلس، اجازه داده می‌شود که این لایحه مشمول اصل 85 شود. بنا به اصل 85 قانون اساسی، برخی لوایح تخصصی می‌توانند در کمیسیون تخصصی مربوطه تصویب شوند که پس از طی تشریفات قانونی از جمله تأیید شورای نگهبان یا امتناع شورا از نظر دادن، به صورت قانون آزمایشی (موقت) درمی‌آیند.

25 اردیبهشت 1362: لایحه به تصویب کمیسیون می‌رسد.

31 اردیبهشت 1362: اکبر هاشمی رفسنجانی، مصوبه را برای اعلام نظر به شورای نگهبان می‌فرستد. شورای نگهبان برای اعلام نظر 10 روز فرصت دارد، و می‌تواند 10 روز دیگر نیز مهلت بگیرد (یا به‌اصطلاح استمهال کند).

10 خرداد 1362: لطف‌الله صافی دبیر شورای نگهبان در نامه‌ای به هاشمی رفسنجانی خواستار استمهال می‌شود.

18 خرداد 1362: دو روز پیش از پایان مهلت نهایی شورای نگهبان، سید محمد خامنه‌ای رئیس کمیسیون قضائی مجلس در نامه‌ای به شورای نگهبان خواستار بازگرداندن لایحه به مجلس به علت «اغلاط و اشتباهات چاپی» می‌شود. (این نامه 19 خرداد در شورای نگهبان وصول و شماره شده است.)

19 خرداد 1362: لطف‌الله صافی در نامه‌ای خطاب به ریاست مجلس، لایحه را رسماً بازمی‌گرداند.

18 مرداد 1362: لایحۀ اصلاح‌شده در کمیسیون به تصویب می‌رسد.

24 مرداد 1362: اکبر هاشمی رفسنجانی، در نامه‌ای به شورای نگهبان، لایحه را برای اعلام نظر ارسال می‌کند.

5 شهریور 1362: در پایان مهلت ده‌روزۀ شورای نگهبان، لطف‌الله صافی تقاضای استمهال ده‌روزه می‌کند.

10 شهریور 1362: لطف‌الله صافی در نامه‌ای به رییس مجلس اعلام می‌کند که بنا به بند 2 اصل 157 قانون اساسی، لایحه‌های تدوین‌شده توسط شورای عالی قضائی بایستی با «نظر اکثریت شورای عالی قضائی» تهیه شوند. از آنجا که بنا به گفته‌های برخی اعضاء شورای عالی قضائی این مورد رعایت نشده است، وی اعلام می‌کند که باید لایحه به شورای عالی قضائی ارسال شده و پس از جلب نظر اکثریت اعضاء آن، به تصویب صحن علنی یا کمیسیون رسیده و برای شورای نگهبان ارسال شود. او در جملۀ آخر نامه می‌گوید: «لازم به تذکر است که این قانون متضمن نواقص و اشتباهات متعدد است که نیاز به امعان نظر مجدد و دقت بیشتر حضرات فقهاء محترم شورای عالی قضائی دامت برکاتهم را دارد.»

14 مهر 1362: هاشمی رفسنجانی در نامه‌ای به شورای نگهبان، اعتراض شورا به «کیفیت تهیه لایحه» را نپذیرفته و می‌گوید که «اطلاعات غیررسمی نمی‌تواند میزان رد یا قبول باشد» و خواستار نظر شورا دربارۀ مصوبات لایحه در مهلت مقرر می‌شود.

4 آبان 1362: لطف‌الله صافی در نامه‌ای به ریاست مجلس، می‌گوید که برای پیش‌گیری از «رخنه در حدود و ثغور قوانین مجلس شورای اسلامی» باید تکلیف آن ایراد روشن شود و شورای عالی قضائی صریحاً تکلیف آن را روشن نماید.

1 آذر 1362: لطف‌الله صافی در نامه‌ای به ریاست مجلس، مجدداً تأکید می‌کند که لایحۀ مذکور به خاطر همان ایراد شکلی حتی «از سوی مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان قابل بررسی نمی‌باشد و علاوه مواد متعدد آن با موازین شرع مغایرت دارد.» او در انتهای نامه می‌نویسد: «شورای نگهبان ضمن اعلام عدم قانونی بودن لایحۀ مرقوم مراتب را که موجب نقض اصول متعدد قانون اساسی شده است اعلام میدارد.»

14 آذر 1362: سید جمال ساداتیان رییس دفتر ریاست مجلس در نامه‌ای به شورای نگهبان، جوابیۀ شورای عالی قضائی را ارسال می‌کند. این جوابیه با امضاء «از طرف شورای عالی قضائی – مرتضی مقتدائی» که مورخ 3 آذر 1362 بوده و 6 آذر 1362 در دفتر ریاست مجلس وصول و شماره شده است می‌گوید: «گرچه پاسخ سؤال مذکور الزام قانونی نداشت ولی برای حفظ احترام مجلس محترم شورای اسلامی مبادرت به جواب می‌گردد. لایحۀ تعزیرات همانند همۀ لوایح شورای عالی چه آنهائی که به تصویب مجلس رسیده و یا هنوز بتصویب نرسیده از قبیل لایحه قصاص و حدود و دیات و تجارت و آئین دادرسی‌های مدنی و کیفری..... ب رعایت مقررات و ضوابط در شورایعالی قضائی تصویب و جهت طرح در مجلس شورای اسلامی ارسال شده است.»

30 آذر 1362: لطف‌الله صافی در نامه‌ای به رییس‌جمهور پس از تشریح سیر ماجرا، در جملۀ آخر می‌نویسد: «خواهشمند است از دستور مؤکد منع ر اجرای این لایحه، شورای نگهبان را مطلع فرمائید.»

8 دی 1362: رییس‌جمهور در نامه‌ای به امام خمینی تقاضا می‌کند که «به شورای نگهبان دستور فرمائید که ظرف یک هفته لایحه مزبور را از جهت احتمال فوق بررسی کرده، نتیجه را برای اقدام لازم ابلاغ کنند.»

9 دی 1362: امام خمینی در پاسخ نامۀ رییس‌جمهور، اعلام می‌کنند که: «جنابعالی به حضرات آقایان اعضای شورای محترم نگهبان ابلاغ نمایید، ظرف یک هفته الی ده روز رسیدگی نموده و به مجلس ابلاغ نمایند.»

21 دی 1362: لطف‌الله صافی در نامه‌ای به ریاست مجلس، موارد مغایر با شرع و قانون اساسی را در 42 بند به تشریح اعلام می‌کند.

من پس از این نامه، مدارک دیگری که ادامۀ ماجرا را نشان دهند نیافتم؛ که ممکن است اتفاقاتی پس از این نامه رُخ داده باشند که از آنها بی‌خبرم. اما اگر ماجرا پس از این نامه مسکوت مانده یا به نحو شکلی صحیحی حل‌وفصل نشده باشد، بعید است بتوان از قانونی بودن این مصوبۀ کمیسیون قضائی مجلس و احکام صادره طبق آن دفاع کرد.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۱۱/۲۱ساعت   توسط محمد معماريان  | 

فناوری‌های نوین ارتباطی و زندگی روزمره

از ابتدای تابستان 1395، هر هفته یک یادداشت در روزنامۀ «صبح نو» پیرامون مسأله‌هایی نوشته‌ام که فصل مشترک فناوری‌های نوین ارتباطی و زندگی روزمره‌اند. امیدوارم این سلسله یادداشت‌ها ادامه پیدا کنند. اگر ایده‌ای برای نگارش دارید، خوشحال می‌شوم با من در میان بگذارید.

عناوین یادداشت‌ها تا کنون از این قرارند [این فهرست به‌روز می‌شود]:

1. شهروندخبرنگاران و امنیت روانی جامعه (30 خرداد 1395)
2. قبول مسؤولیت در فضای مجازی (14 تیر 1395)
3. سیاه‌چالۀ فضای مجازی: چرا کسی از شما انتقاد نمی‌کند؟ (21 تیر 1395)
4. خیانت در حق خلوت: چرا اطلاعات خود را منتشر می‌کنیم؟ (29 تیر 1395)
5. رقیب عاطفی جدید برای کودکان: ابزارهای هوشمند، رابطۀ والدین و فرزندان را مختل می‌کنند (5 مرداد 1395)
6. تماس‌بَس: در خدمت و خیانت فناوری‌های ارتباطی (12 مرداد 1395)
7. زیر سایۀ سنگین گذشته‌ها: وقتی فناوری اجازۀ خیانت به حافظه نمی‌دهد (17 مرداد 1395)
8. فناوری در برابر مردم بی‌طرف نیست: چرا پیام‌رسان‌ها در جامعۀ ما دردسر ایجاد می‌کنند؟ (25 مرداد 1395)
9. بمباران اخبار هولناک در رسانه‌های ایران: کرختی و رنج مخاطبان دور از صحنه (1 شهریور 1395)
10. داستان در داستان در داستان: جاذبۀ شهرزاد قصه‌گوی وب (7 شهریور 1395)
11. این نه مَنم! هویت‌های متکثر در بستر فضای مجازی (16 شهریور 1395)
12. کسی مثل من هست؟ به دنبال همدلی در فضای مجازی (23 شهریور 1395)
13. اضطراب گزینه‌های فراوان: قدرت انتخاب بیش از حد، زیان‌بار است (29 شهریور 1395)
14. استعاره‌های فضای مجازی: تشبیه‌هایی که به تجربه‌مان معنا می‌دهند (5 مهر 1395)
15. سه نسل فضای مجازی: بومیان، مهاجران و گردشگران دنیای قشنگ نو (13 مهر 1395)
16. سوگواری مجازی: بده‌بستان وب و شهر در آیین عزاداری (18 مهر 1395)
17. افیون مدرن توده‌ها: تخلیۀ هیجانات و دغدغه‌ها در فضای مجازی (26 مهر 1395)
18. آیینۀ ناراست: فضای مجازی چقدر نمایندۀ جامعه است؟ (2 آبان 1395)
19. حق سوژه در تصویربرداری: ضرورت یک لحظه درنگ پیش از گرفتن و انتشار عکس دیگران (9 آبان 1395)
20. بچه‌داری نمایشی در وب: وقتی والدین آلبوم کودک‌شان را در وب می‌سازند (16 آبان 1395)
21. خندیدن به همه‌چیز: فضای توئیتر آماده‌تر از هر فضای دیگری برای سوژه‌سازی طنز است (22 آبان 1395)
22. احساسات نمایشی: وقتی عواطف از اصالت سابق خود تُهی می‌شوند (1 آذر 1395)
23. سوءتفاهم در فضای مجازی: فهرستی از مشکلات ارتباط مؤثر بین‌فردی (6 آذر 1395)
24. شایعات مجازی و قربانیان تازه‌کار: کم‌تجربگی، کاربران را آسیب‌پذیرتر می‌کند (13 آذر 1395)
25. من اعتراف می‌کنم پس هستم: تأملی پیرامون رواج پدیدۀ اعتراف آنلاین (21 آذر 1395)
26. پرهیز از قضاوت دربارۀ دیگران: یک استراتژی چندسویه در رفتار مجازی (29 آذر 1395)
27. آخرین مرحلۀ زوال کودکی: رهایی کودکان و نوجوانان در فضای ارتباطی نوین (7 دی 1395)
28. چند خُرده‌روایت نسبتاً معتبر: گم شدن حقیقت در سیلاب روایت‌های فضای مجازی (15 دی 1395)
29. در ستایش حق «نشنیدن»: دورۀ مخاطب اسیر گذشته است (18 دی 1395)
30. خود آرمانی من: بگو آواتارت چیه تا بگم کی هستی! (25 دی 1395)
31. من را این‌طور ببین: دربارۀ سلفی‌ها (6 بهمن 1395)
32. بازنگری در معنای حیات: رابطۀ فناوری‌های نوین ارتباطی و فهم‌های بنیادین بشر (13 بهمن 1395)
33. پلیس نامحسوس: شهروندان تحت نظارت دائمی فناوری (18 بهمن 1395)
34. ستاره‌های یک‌شبۀ فضای مجازی: شهرت سهل و زودگذر (26 بهمن 1395)
35. مناظرات آنلاین: وزن‌کشی فکری در فضای مجازی (4 اسفند 1395)
36. فناوریِ درخودماندگی: جایی که همدلی سخت به دست می‌آید (11 اسفند 1395)
37. خطا و مکافات: دربارۀ بی‌رحمی فضای مجازی (17 اسفند 1395)
38. پشت یک اسم مستعار: راست‌گوییِ بی‌هراس و خیال‌پردازیِ بی‌قید (23 اسفند 1395)
39. دعوا به سبک پرخاش‌گری منفعلانه (15 فروردین 1396)
40. اضطراب‌های تحولات تاریخ‌ساز: چرا نگران فناوری‌های نوین ارتباطی هستیم؟ (23 فروردین 1396)
41. اتاق پژواک: دربارۀ جزیره‌های منفک مجازی (29 فروردین 1396)
42. کارزار انتخابات آنلاین: دربارۀ سیاست‌ورزی به سبک آمریکایی (6 اردیبهشت 1396)
43. نظرسنجی‌های آنلاین: دربارۀ دلایل و عواقب خدشه‌های روش‌شناختی تصورات مجازی (12 اردیبهشت 1396)
44. سوگیری‌ها در ابراز نظرات مجازی: دربارۀ تفاوت نظرات مجازی و نظرات واقعی افراد (19 اردیبهشت 1396)
45. کوچه‌خیابان‌های مجازی: نسخۀ کوچک‌شدۀ دنیای واقعی (26 اردیبهشت 1396)
46. انتخابات آنلاین: یازده درس کمپین‌های مجازی (3 خرداد 1396)
47. تن‌کامگی در ارتباطات نیمه‌پیدا (9 خرداد 1396)
48. اعتیاد آنلاین (20 خرداد 1396)
49. روایت‌های خیالی از اتفاق‌های واقعی (27 خرداد 1396)
50. از دست رفتن مرجعیت فرهنگی: یک دلواپسی اخلاقی بنیادین در نقدهای فضای مجازی (3 تیر 1396)
51. توجه‌طلبی و ترحم‌جویی مجازی (13 تیر 1396)
52. از خودافشاگری تا تعقیب مجازی (19 تیر 1396)
53. #هوایی (27 تیر 1396)
54. تنش و هم‌افزایی شبکه‌های اجتماعی آفلاین و آنلاین (31 تیر 1396)
55. رابطه از راه دور (7 مرداد 1396)
56. محرم اسرار مجازی (14 مرداد 1396)
57. مرگ مجازی (22 مرداد 1396)
58. حسادت مجازی (30 مرداد 1396)
59. چگونه دربارۀ چیزهایی که نمی‌دانیم حرف بزنیم (4 شهریور 1396)
60. سردرگمی در فناوری پست مدرن (12 شهریور 1396)
61. اوباش اینترنتی (22 شهریور 1396)
62. کسب‌وکارهای جدید مجازی (26 شهریور 1396)
63. فناوری یکسان‌‌سازی (1 مهر 1396)
64. دربارۀ غم (10 مهر 1396)
65. فرصت غوطه‌وری در احساسات (15 مهر 1396)
66. گنده‌لات و نوچه‌های مجازی‌اش (18 مهر 1396)
67. برجسته‌سازی در فضای مجازی (22 مهر 1396)
68. ناظران نیمه‌خاموش رازآلود (29 مهر 1396)
69. میل به یک تجربۀ خالص (6 آبان 1396)
70. مرگ مؤلف (10 آبان 1396)
71. درون‌گرا و برون‌گرا در رسانه‌های اجتماعی (13 آبان 1396)
72. حریم خصوصی (21 آبان 1396)
73. خیریۀ مجازی (27 آبان 1396)
74. گرته‌برداری فرهنگی (5 آذر 1396)
75. نیاز نوظهور به مستندسازی هیجانات (11 آذر 1396)
76. منفی‌نگری در رسانه‌های اجتماعی (18 آذر 1396)
77. خیانت کلمات (26 آذر 1396)
78. سکوت غیرصمیمی (3 دی 1396)
79. رو به پایان آرمان‌شهر شبکۀ جهانی (9 دی 1396)
80. دربارۀ فیلترینگ (16 دی 1396)
81. خلوت‌سازی در جمع (24 دی 1396)
82. پچ‌پچ‌های نامفهوم (30 دی 1396)
83. رسانه و رنج‌های شخصی (7 بهمن 1396)
84. سندرم هم‌نام‌ها (14 بهمن 1396)
85. کسی که این یادداشت‌ها را می‌نویسد... (21 بهمن 1396)
86. درد کم‌اهمیتی در فضای مجازی (28 بهمن 1396)
87. جامعۀ خشم‌آلود مجازی (5 اسفند 1396)
88. منتقدان کم‌اثر (12 اسفند 1396)
89. تلاش برای پیشتازی در قافلۀ مصرف‌گرایی (19 اسفند 1396)
90. دیوار شیشه‌ای ضدگلوله زیرزمینی در جنگ سرد (26 اسفند 1396)
91. جامعۀ نسبتاً شفاف (14 فروردین 1397)
92. سیاست‌ورزی صوری (18 فروردین 1397)
93. حکمت‌های مجازی (26 فروردین 1396)
94. هنری به اسم «نادیده گرفتن» (1 اردیبهشت 1397)
95. خاطره و حافظه (8 اردیبهشت 1397)
96. شکایت و مباهات (15 اردیبهشت 1397)
97. هوش مصنوعی، فراتر از تصور (22 اردیبهشت 1397)
98. ابعاد روان‌شناختی ارتباط با هوش مصنوعی (29 اردیبهشت 1397)
99. از مشتری تا کاربر: تغییر بنیادین بازار رسانه (5 خرداد 1397)
100. فارسی، زبان بی‌دفاع (12 خرداد 1397)

+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۷/۲۸ساعت   توسط محمد معماريان  | 

مجموعه مقالات جامعه‌شناسی خانواده

به همت نشر ترجمان، هشت مقاله در زمینۀ جامعه‌شناسی خانواده ترجمه کرده‌ام که گزینش و ویراستاری‌شان بر عهدۀ آقای دکتر محمد ملاعباسی بوده است. به گمانم مجموعۀ خوبی شده که برای علاقمندان به این حوزه می‌تواند جذاب باشد. عناوین مقالات، هفت مقاله از وایلی‌بلک‌ول (2014) و یک مقاله از بلک‌ول (مقالۀ چهارم، 2004)، که هم‌اکنون برای مطالعۀ آنلاین در دسترس‌اند، به این شرح است:

1. هفت نظامِ اصلی خانواده در دنیا
2. آشوب جهانی عشق
3. خانوادۀ کودک: چشم‌اندازی کودک‌محور
4. دین، عشق رمانتیک و خانواده
5. باروری مساعدتی، فناوری‌های ژنتیک و ژنومیک، و زندگی خانوادگی
6. خانواده‌های فراملی
7. پدران و پدری
8. سیاست‌گذاری عمومی و خانواده‌ها

+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۶/۱۶ساعت   توسط محمد معماريان  | 

چرا مجسمۀ موسی اثر میکل‌آنژ شاخ دارد؟

به نقل از میشل فرام‌کوهن (مدرس دانشگاه جورج‌تاون)، مترجم انجیل از عبری به لاتین به این آیه رسید که می‌گفت: «و شعاع‌های نور از چهرۀ موسی متشعشع شد.» ولی در عبری یک کلمه (karnayim) به هر دو معنای «شعاع» و «شاخ» است. مترجم به اشتباه معنای شاخ را برداشت کرد و آن آیه را به لاتین این‌طور ترجمه کرد: «و شاخ‌هایی روی سر موسی رویید.»

پ.ن: و موسی از تعجب شاخ درآورد.

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۴/۱۳ساعت   توسط محمد معماريان  | 

چگونه درباره‌ی کتاب‌هایی که نخوانده‌ایم حرف بزنیم؟

بهار 91 در یک تکلیف کلاسی مأخذشناسی، جستجوی مفصلی در دوره‌های درسی دانشگاه‌های مختلف می‌کردم که در میان آثار متقن اما با روایت همه‌کس‌پسند به این کتاب کوچک رسیدم، خواندم‌ش و شیفته‌اش شدم. آن را همان سال معرفی کردم، و سال 92 برای ترجمه در فهرست کارهایم گذاشتم. تقریباً چهار سال از آشنایی‌م با این کتاب می‌گذرد که بالاخره ترجمه‌ی آن به همت عالی نشر ترجمان علوم انسانی، منتشر شد.

در ادامه، فهرست مطالب و مقدمه‌ای که برای کتاب نوشتم را آورده‌ام. اگر خوشتان آمد و به نمایشگاه کتاب امسال رفتید، به نشر ترجمان در سالن 2 راهروی 4 غرفه‌ی 59 هم سری بزنید.

 

فهرست
فهرست کوتاه‌نوشت‌ها
مقدمه‌ی مترجم
سرآغاز
بخش اول: روش‌های نخواندن
1. کتاب‌هایی که نمی‌شناسید
2. کتاب‌هایی که تورق کرده‌اید
3. کتاب‌هایی که درباره‌شان شنیده‌اید
4. کتاب‌هایی که فراموش کرده‌اید
بخش دوم: برخوردهای ادبی
5. برخورد در جامعه
6. برخورد با استادان 
7. برخورد با نویسنده
8. رو در روی معشوق
بخش سوم: روش‌های رفتاری
9. شرمنده نباشید
10. ایده‌هایتان را تحمیل کنید
11. کتاب خودتان را بسازید
12. درباره‌ی خودتان حرف بزنید
ختم کلام

مقدمه‌ی مترجم

در فضایی که کتاب‌خوانی یک فضیلت بی چون و چرا محسوب می‌شود، سخن گفتن از شیوه‌های «کتاب‌نخوانی» ساده نیست. اما هدف این اثر، مدح کتاب نخواندن یا آموزش راهکارهای تظاهر به مطالعه نیست؛ هرچند که در عمل می‌تواند به این کار نیز بیاید. بلکه هدف مؤلف، پی‌یر بایار، استاد دانشگاه «پاریس 8» که یکی از میراث‌داران دانشگاه سوربن سابق است، ارائه‌ی روایتی پست‌مدرن از کتاب‌خوانی است.

این روایت می‌گوید تعریف «کتاب‌خوانی» به عنوان «مطالعه‌ی کامل و دقیق یک اثر و فهم منظور نویسنده» در اغلب موارد نه‌تنها مفید نیست، بلکه امکان‌پذیر هم نیست. کتاب‌هایی که نمی‌شناسید، تورق کرده‌اید، درباره‌شان شنیده‌اید یا حتی فراموش کرده‌اید نیز می‌توانند در زمره‌ی آثاری باشند که بر زندگی شما و فهمتان از دنیای پیرامون اثر گذاشته‌اند. از متون ادبی، تاریخی یا علمیِ دوران‌ساز که بگذریم، شاید برخی متون اصلی دینی نیز نمونه‌ای شایان از این نوع اثر غیرمستقیم باشند: حتی کسانی‌که هیچ مواجهه‌ی مستقیمی با این متون نداشته‌اند، متأثر از ایده‌های آن‌ها هستند.

در تحلیل بایار، رابطه‌ی کتاب‌ها با سایر نظام‌های فرهنگی‌ای سنجیده می‌شود که جایگاه نهایی محتوای اثر را در ضمیر شخصی و جمعی مردم تعیین می‌کنند: شایعاتی که پیرامون کتاب شکل می‌گیرند، ایده‌هایی که در میان مردم پراکنده می‌شوند و تعارض‌هایی که اثر برای خوانندگان مختلف خود پدید می‌آورد. او اصرار دارد که روابط میان ایده‌ها چه بسا مهم‌تر از اصل ایده‌ها هستند، تا آنجا که فهم جایگاه یک ایده در منظومه‌ی ایده‌های موجود، حتی بدون مطالعه‌ی کامل آن، می‌تواند تا حدی متناظر با مطالعه‌ی آن محسوب شود.

و در سوی دیگر، اقتضائات شخصی قرار دارند که رابطه‌ی هر خواننده با یک کتاب را متمایز از سایر خوانندگان آن می‌کنند. هر مؤلفی، درست پس از نگارش کتاب خود می‌میرد تا هر کتاب‌خوانی، فراخور احوالات شخصی خود، برداشتی خاص از اثر او داشته باشد و با این برداشت، نیمه‌جانِ دوباره‌ای به اثر و مؤلف آن ببخشد. این برداشت‌ها که به هیچ روی مصون از باورها، هیجانات و قوت و ضعف‌های فردی نیستند، بازنمایی‌های متعدد و متکثری از متن موجود می‌سازند که در کنار یکدیگر، شبح آن کتاب در جامعه را خلق می‌کنند.

روایت بایار بُن‌مایه‌ی آکادمیک قدرتمندی در نظریه‌ی نقد ادبی و روان‌تحلیل‌گری دارد، اما در قالبی عامه‌پسند روایت شده است تا مطالعه‌ی آن برای عموم علاقه‌مندان جذاب باشد. او هر یک از فصول دوازده‌گانه (و ختم کلام) کتاب را با محوریت یک داستان یا شخصیت مطرح کرده است تا ایده‌های انتزاعی را در قالبی تمثیلی و در دسترس به مخاطب ارائه دهد. رمان‌های مشهور، فیلم‌های سینمایی و شخصیت‌های محبوب تاریخ ادب و هنر و فلسفه، سوژه‌هایی هستند که این استاد ادبیات فرانسه را در بیان منظورش یاری می‌دهند. این سبک روایتگری، کتاب بایار را به یک اثر پرفروش در میان مخاطبان غربی و نیز سوژه‌ی تحسین منتقدان تبدیل کرده است، هرچند به درستی نمی‌دانیم چقدر از آن‌ها به‌واقع این کتاب را خوانده‌اند.

علاوه بر آنچه شاید تا کنون از این کتاب خوانده یا شنیده باشید، نگاهی به عنوان و فهرست مطالب آن یا حداکثر تورق آن، در کنار تجربه‌ی شخصی‌تان از «کتاب‌نخوانی» هم می‌تواند مهارت فعلی شما برای صحبت درباره‌ی کتاب‌هایی را که نشنیده‌اید تا حد نیاز ارتقاء دهد. اگر این مقدمه برای آشنایی با مضامین کلی کتاب مفید بوده است، پس شاهد دیگری برای صحت گزاره‌ی ابتدایی این پاراگراف فراهم شده است؛ چرا که این مختصر حاصل ته‌نشست نوشته‌های مؤلف در ذهن کسی بود که چندین سال قبل، کار ترجمه آن را تمام کرده است و علاقه‌ی زیادی به صحبت درباره‌ی کتاب‌هایی دارد که نخوانده است.

محمد معماریان

26 فروردین 1395

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۲/۱۷ساعت   توسط محمد معماريان  | 

مطالب قدیمی‌تر